داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار اولین نگاه فصل چهارم

عید اون سال اولین سالی بود که جای خالی یه بزرگتر برامون ملموس بود من فکر نمی کردم بدون مامان جون اینقدر سخت باشه . کلا با خانواده ی مادری ام مانوس تر بودم تا پدری ...تصمیم گرفتیم خانوادگی بریم شمال . بابام از طرف شرکتشون جا گرفت تو خزرآباد و همه عازم ساری شدیم .همه که میگم خانواده ی خاله مینا و خانواده ی زیلا جون البته عمو حامد نیومد فقط شادی و خاله بودن .