داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو بخش آخر

نيك سكه ها را كنار تختش گذاشته بود . در نور روز آنها از قديمي هم قديمي تر بودند . بعضي از آنها زنگ زده بودند و پوشيده از نوعي لجن فقط نگاه كردن به آنها باعث مي شد به خودش بلرزد و علتش را هم نمي توانست توضيح دهد .رزماري پرسيد :

- يادت هست اتوبوس كجا ايستاد ؟

او كتاب را بست .

- تو گفتي به خيابان كليفورد رفت و به لوئر ميل هيل رود .

نيك فكر كرد .

- بله ، اول در فولهام ايستاد . سنت پيترز گروو يا چيزي مثل آن و

بعد در پاليستر رود و بعد ...رزماري گفت :آن يكي كوئينز ميل رود بود ؟

-نيك به او خيره شد .

- بله شما از كجا مي دانيد ؟

جان گفت :

- داري چكار مي كني ؟ چه اهميتي دارد اتوبوس چه شكلي بوده يا

كجا رفته ؟

رزماري جواب داد :

داستان دنباله دار « چگونه برگردم فصل ششم»

تا خانوم محمدی رو دیدم خودمو تو بغلش انداختم واز شدت خوشحالی و استرس های های شروع کردم به گریه کردن . اونم از صداش خوشحالیش مشخص بود ، کمرم رو ماساژمی داد و می گفت :

- اِ ... دختر گنده رو ببینا ! چرا داری گریه می کنی ؟! عوض خوشحالیته !؟! نکنه واقعا ناراحتی که شوهرت برگشته ؟!

با گفتن این حرف بازوهام رو گرفت و از خودش دورم کرد و با اخم با مزه ای گفت :

- آره ؟!

- نه به خدا ! از خوشحالیه ! حس میکنم انقدر استرس دارم که اصلا نمی تونم باهاش رو به رو بشم ... می ترسم همونجا از خوشحالی جلوش غش کنم !

وقتی این حرفو زدم ، خانوم محمدی خندید و گفت :

- عجب بابا ! تو دیگه کی هستی ! بیا ببینم ...

داستان دنباله دار « مسافر قسمت ششم»

باشم. شايد چيز ديگري گفته بود و كلمات در غرش رعد گمشده بودند . اما بعد آهسته سرتكان داد، به من نشان داد كه اشتباه نكرده بودم. او اين را گفت. و منظورش همين بود.حس كردم هر استخوان بدنم از نرمي به ژله تبديل شده . آن مسئله مربوط به آسايشگاه .وقتي ما ايستاديم و مسافر را سوار كرديم . من واقعأ باور نداشتم او ديوانه ايست كه همان موقع فرار كرده . شما اغلب از چيزها يي مي ترسيد اما باز مي توانيد به خودتان بگوييد كه اين فقط خيالبافي شما ست، كه شما احمق هستيد . و گذشته از همه چيز در مورد ديوانه هاي فراري داستان هاي زيادي گفته مي شود و هيچكدام هم درست نيست . اما حالا آن قدرها مطمئن نبودم . اين را تصور كرده بودم؟ او چيز ديگري گفته بود؟ 

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود دو بخش ششم

پارت با به یاد آوردن سخنان آن دو پر ی به غولگفت: در افسانها آمده ک ه در آیند ه مرکز زمین در سرزمین آریایی ها واقع میشود. غول به او گف ت : سومین سؤالو چهارمین سؤال را باهم از تو میپ ر سم اگر نتوانی جواب دهی خواهی مرد و بعد پرسی د : نام تنها درخت آزادگیچیست؟ آیا تو راز جوانی مار ها را میدانی ؟ پارت راهب ک ه تقریبا در نزد پریان همۀ علوم و دانشها را فرا گرفتهبود، گفت : نام درخت آزادگی، سرو اس ت . و امّا جواب س و أل آخر، تنها گیاه زندگ ی که ب ر روی زمین باقی ماندهبود را مار، در نزد پهلوانی پیدا کرد ، سپس از خستگی و غفلت پهلوان استفاده کرد و آن را یواشکی ا ز او دزدید وخورد و برای ا و لین بار پوست اندازی کرد و جوان ش د ، به همین خاطر است که مارها در بهار و تابستان پوستاندازی میکنند و جوان میشوند وقتی که غول دید پارت به همۀ سؤالات جواب درستی داده... 

داستان دنباله دار « بازگشت چوپان بخش ششم»

وقتی کلاغ ماجرای بوق زدن و کتک خوردن گرگ ها را به گرگ سیاه رساند؛ گرگ سیاه اول باور نکرد.

چون از یک طرف بعضی وقت ها حرف های کلاغ درست از کار در نمی آمد و از طرف دیگر دلش

نمی خواست باور کند. تا اینکه سر و کله گرگ های کتک خورده، پیدا شد و ماجرا را از زبان خودشان شنید و

به چشم خود، ذلت و خفت دوستانش را دید. گرگ سیاه زوزه ای بلند از ته دل کشید و رو به گرگ ها کرد و

گفت:

- به اینکه غافل گیر شدید؛ ایرادی نیست. اما از اینکه از یه بز فریب خوردید؛ براتون متاسفم.

گرگ قهوه ای جواب داد:

داستان دنباله دار « اتوبوس شبرو بخش ششم »

همان جا كه بود زانو زد ، اتوبوس شب رو را تماشا كرد كه سر پيچ گشتي زد و ناپديد شد ، آخرين همسرايي ها " جان براون " قبل ازآنكه جمع شود و به سرعت آنرا دنبال كند مثل موجودي نامرئي در هوا باقي ماند .

جرمي ناليد :

- مچم پيپ خورده .

- مهم نيست .

نيك بلند شد و به طرف برادرش رفت .

- رسيديم منزل .

داستان دنباله دار چگونه برگردم فصل پنجم

می تونه خطرناک باشه ؟!

 

- می تونه که چه عرض کنم ، وضعیتشون خطرناک هست ! ... کلیه ایشون تقریبا از بین رفته ! نیاز به عمل فوری داره ! ضمن اینکه با کبودی هایی که روی ناحیه شکمی ایشون بود ، ما بررسی کردیم و فهمیدیم که احتمالا اصابت ضربه های محکم باعث آسیب ِ جدی ِ اون یکی کلیه ی ایشون هم شده ! در حقیقت ایشون دیگه کلیه ای ندارن ! ببینید خانوم ، همسرتون نیاز به پیوند سریع ِ کلیه دارن ! باید به سرعت براشون یه کلیه جور کنید !

 

- آخه من ... کلیه از کجا ...

 

دکتر داشت من رو نگاه می کرد که با استیصال با خودم حرف می زدم !

 

فکری به ذهنم رسید !

 

چشمام رو تنگ کردم و پرسیدم :

داستان دنباله دار مسافر قسمت پنجم

- تو لدت مبارك، جيكوب.

 

من دستش را گرفتم،

 

- متشكرم.

 

مثل اين بود كه يك ماهي مرده را ب گيريد . همان موق ع به پايين نگاهي اندا ختم و ديدم

 

آستين اش بالا زده شد ه و م چ دستش را نشان مي دهد . چيزي روي پ وستش مي درخشيد

 

و اين آب باران نبو د. قرمز تيره بود، از لبه ي دست ش پايين مي چ كيد،ازقسمت گوشتالو د

 

انگشت شستش.

 

- خون .!

 

- خون چه كسي؟ خودش؟

 

او دستش را عقب كشيد، آن را در پشتش پنهان كرد . مي دانست آن را ديده ام . شايد مي

 

خواست آن را ببينم.

داستان دنباله دار « شازده کوچولو بخش پنجم»

هر روزی که م یگذشت از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرف ها چيزهای تازه ای دست گيرم می شد که

 

همه اش معلولِ بازتا بهایِ اتفاقی بود. و از همين راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.

 

این بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهریار کوچولو که انگار سخت دودل مانده بود ناگهان ازم پرسيد:

 

-بَرّه ها بت هها را هم می خورند دیگر، مگر نه؟

 

-آره. همين جور است.

 

-آخ! چه خوشحال شدم!

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود دو بخش پنجم

پارت راهب که می دید کار بسیار مشکلی است کم کم می خواست ک ه انصراف بدهد ولی خجالت کشید و در

 

همان موقع انگار ندایی از ته قلبش به او می گف ت : به خداوند توکل کن و پارت هم در ته دل ش با صدایی لرزان

 

که جز خداوند کسی دیگر آن صدا را نمی شنی د گفت: خدایا سکان کشتی زندگیم را به دستهای توانای تو

 

سپردم تو خودت راهنما و کمکم با ش و بعد که انگار نیرویی عجیب در جسم و روحش پدید آمده باشد مصمم

 

گفت: به یاری خداوند این مأموریت را با پیروزی پشت سر می گذارم .سپس سوسک نقره ای گف ت : که تو باید

 

ظرف نه روز دیگر به اردوی جلوی قصر باریان بیایی چون من به همراه سیمرغ و اردلان و باریان در آنجا منتظرتهستیم. ولی

داستان دنباله دار خواستگار این قسمت « همون شب تو ماشین»

شایان و فریبرز، خان د ایی و زن پدر رو رسوندن خونه و دوتایی تو ماشین نشستن و »

 

« در حال حرکت با همدیگه حرف می زنن. شایان پشت فرمو نشسته

 

دیدي حالا شایان خان! وقتی من می گفتم یه همچین چیزي نمی شه، شما می گفتین بنده

 

پینو شه م! دیکتاتورم!

 

شایان : باید خودش تجربه می کرد و به این نتیجه می رسید.

 

فریبرز : طفلک خی لی سر خورده شد! دنبال هر پسري رفت، طرف غیرت و ناموسش رو

 

زد زیر بغلش و فرار کرد!

 

شایان : ماها غیرت و ناموس رو با خیلی چیزاي دیگه اشتباه گرفتیم! بدي کار اینجاس!

 

فریبرز یه لحظه مکث می کنه و بعد ضبط ماشین رو روشن می کنه. نوار داری وش تو »

 

ضبطه! آهنگ پریا. اول آهنگ پخش می شه و بعد ش داریوش می خونه : یکی بود یکی

داستان دنباله دار بازگشت چوپان قسمت پنجم

بز شماره یک، کتاب را بر داشت. صفحه اول را باز کرد. ابتدا چند سطر آن را خواند و بعد پاره کرد و خورد.

 

همین طور صفحات بعد را. چنان غرق مطالعه و خوردن شده بود؛ که متوجه حضور گرگ خاکستری در

 

کنارش نشد. حتی زمانی که گرگ دستش را بر شانه اش گذاشت و پرسید:

 

- ببخشید می تونم بپرسم چرا اول می خونی بعد می خوریش؟

 

بز همین طور که سرش در مطالعه بود؛ جواب داد:

 

- بله می تونید بپرسید!

 

- پرسیدم چرا اول می خونیش بعد می خوریش؟

 

- چون بعضی مطالب ارزش خوندن نداره و فقط باید خوردشون؟

داستان دنباله دار بابا لنگ دراز این قسمت  « بابا لنگ دراز عزیز»

بابا لنگ دراز عزیز

 

این یک نامه ي اضافی در وسط ماه است که مینویسم،براي اینکه خیلی احساس تنهایی میکنم.هوا بدجوري توفانی

 

است.چراغ هاي محوطه ي دانشکده همه خاموش است ولی من قهوه ي خیلی غلیظی خورده ام و خوابم نمی برد.امشب

 

شام چند نفر مهمان داشتم که عبارت بودند از سالی،جولیا و لئونورا فنتون.شام هم ماهی ساردین،مافین برشته(کیک

 

یزدي خودمونه فقط درشت تره)،سالاد،باسلق و قهوه داشتیم.جولیا گفت

داستان دنباله دار اولین نگاه فصل پنجم

واست تولد قمری گرفتیم بس که مهمی ...

 

انگار بهترین خبر دنیا رو بهش دادن خیلی ذوق کرد . راستش کیکی که خریده بودیم یه کم آبرو ریزی بود چون اول صبح بود کیک تازه همون یکی رو داشت قنادی که یه خرس قهوه ای بود که دستاشو باز کرده بود و توش نوشته شده بود i LOVE U کلی بابت این موضوع خندیدیم و منم در حالی که فیلم می گرفتم گفتم : چون می دونستیم بچه ای و هنوز بزرگ نشدی کیک خرس واست سفارش دادیم ...

 

مامانم چشم غره ای رفت خودش هم حالش گرفته شد که تو جمع ضایعش کردم .

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل آخر

اولین بوسه . اولین لمس ،اولین عطش . نه ،هرچی هست هوس نیست ،چون گذرا نیست .

 

وقتی بند بند وجودت از علاقه لبریزه وقتی همه چیزو ،حتی خودتو گم میکنی و محو میشی دیگه چیزی بنام هوس موضوعیت نداره .

 

سرش رو به بالا بود ودستش دور گردنم . دستهای من دور کمرش بود ،نمیدونم میخواستم جلوی اونو از افتادن بگیرم یا خودمو که انقدر سفت گرفته بودمش . ونگاهم که حتی برای لحظه ای از چشماش برداشته نمیشد . حتی صدای ضربان قلبمو میتونستم بشنوم .

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو« بخش پنجم»

آخرين كسي كه سوار شد از همه ي آن هاي ديكر ع جيب تر بود . به نظر مي رسد تازه

 

از آتش سوزي فرار كرده. لباس هايش سوخته و پاره بود. از زير بغل ه ايش دود بلند

 

مي شد و وقتي بليط فر وش روي ش انه ه ايش زد و علامت " س يگار كشيدن ممن وع "

 

را نشانش داد فقط توانست سرش را به نشانه ي عذر خواهي تكان بدهد.

 

به هرصورت، حال و هواي مهماني شدت گرفته بود . دور تا دور نيك مردم چنان با

 

صداي بلند حرف مي زدن د كه وقتي مسافران طبقه ي بالا يك صدا شر وع كردن د به

 

خواندن آواز " جسد جان براون دارد در گور مي پوسد" كه ظاهر اً خ يلي باعث شادي

 

شان شده بود،

فصل اول داستان دنباله دار کمبود عشق قسمت چهارم

-فکر میکنی یکی از بچه ها باشه؟ پریا به طرف دختر رفت -اره هلن نیست؟ -یعنی ممکنه؟ -اهر مطمئنم. داد زد: هلن دختر به طرف انها برگشت و بالاخره لبخند زنان از دوچرخه پیاده شد و به طرف انها رفت. -سلام.چرا اینقدر دیر اومدید؟ تونی نگاه معنی داری به پریا انداخت: -این طوری نگام نکن خودت خوب میدونی تقصیر من نبوده. -پس تقصیر کیه؟اگه… هلن حرف پریا را قطع کرد: -شماها هنوز دست از این جروبحث ها برنداشتین؟ پریا اهی کشید و شانه هایشا بالا انداخت.تونی حرف را عوض کرد وپرسید: -تو چرا نرفتی؟ 

داستان دنباله دار «چگونه برگردم» فصل چهارم

نور سفیدی چشمام رو زد . تاری دیدم بعد از چند ثانیه از بین رفت . حس می کردم سنگینی بدنم برگشته . پس هنوز هم توی این دنیا بودم ! اما کجای این دنیا ؟!

 

سرم رو برگردوندم . دختر جوون دیگه ای روی تخت بغل دستی خوابیده بود . توجه ام به تخت و تجهیزات دور و اطرافم جلب شد .

 

توی بیمارستانم ! وبه دنبالش تمام اتفاقاتی که برام افتاده بود جلوی چشمم اومد .

 

پدرام !

 

زنگ کنار تختم رو فشردم ، چند لحظه بعد

داستان دنباله دار مسافر قسمت چهارم

- بله.

 

پدرم مي دانست مادرم را ناراحت كرده و سعي داشت شاد باشد و حرف بزند تا نشان بدهد

 

از كاري كه كرده شرمنده نيست.

 

- ما در ساوتوولد بوديم . جاي زيباييست.

 

_ آه بله.

 

مرد به من نگاهي اند اخت و ديدم جاي زخمي روي چشمش كشيده شده. از پيشاني اش

 

شروع مي شد و روي گونه اش به پايان مي رسيد و انگار چشمش را كمي به يك طرف

 

كشيده بود. اين چشمش كاملأ با آن يكي هم سطح نبود .

 

پدرم پرسيد :

داستان دنباله دار مزاحم همیشگی فصل چهارم

با بی حوصلگی برگشتم طرفش که به سرعت دست کرد تو کیفش ویه بسته کوچیک کادو شده دراورد وبه سمتم گرفت و گفت:البته قابل شمارو نداره!

 

حال و حوصله تعارف کردنو نداشتم به سرعت از دستش قاپیدم و گفتم :مرسی!خدافظ

 

تعجب کرد ،حتما با خودش میگفت نه به این نه گفتنش نه به این....خنده ام گرفته بود،سوار ماشینم شدم ،صدای نیما تو گوشم پیچید: میخواستم شماره منزلتون رو از دوستانتون بگیرم با خونواده مزاحم بشیم!با خودم گفتم خوب شد نگرفت!یا پیدا نکرد!اگه پیدا میکرد چی میشد؟حتما بچه ها فکر میکردن مشتریه!از سوال جوابایی که میخواست رد وبدل بشه بلند بلند خندیدم....تو همین فکرا بودم که احساس کردم یه سان تافه مشکی که شیشه هاشم دودی بود داره منو تعقیب میکنه!

داستان دنباله دار عشق دردناک فصل چهارم

یه ساعت , دو ساعت ... نمیدونم چقدر گریه کردم , فقط دیگه اشکام در نمی اومدباید یه کاری میکردم اینجوری فایده نداشت . از پنجره یه نگاه به بیرون کردم ... نه نمیشد ع ترتفاعش زیاد بود شکستن دستو پا رو شاخش بود, اونوقت یه بدبختی به بدبختیهای دیگه ام اضافه میشد

داستان دنباله دارجذاب عروس خان فصل چهارم

آن روزها تا هادی به مادر پارسا حق میدادم که از من متنفر باشد چون وقتی برای پسرم رفتم خواستگاری میخواستم عروسم از هر نظر مطابق میل من باشد.گویا پسرم را که اصل مطلب بود فراموش کرده بودم.ناگهان بر خود نهیب زدم:ترنم!پس این چه ایرادی بود که تو به مادر پارسا میگرفتی؟

داستان دنباله دار شازده کوچولو قسمت چهارم «ادامه قسمت هواپیمای شازده»

به این ترتيب از یک موضوع خيلی مهم دیگر هم سر در آوردم: این که سياره ی او کمی از یک خانه ی معمولی

 

بزرگ تر بود.این نکته آن قدرها به حيرتم نينداخت. می دانستم گذشته از سياره های بزرگی مثل زمين و کيوان و

 

تير و ناهيد که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سيار هی دیگر هم هست که بعضی شان از بس

 

کوچکند با دوربين نجومی هم به هزار زحمت دیده می شوند و هرگاه اخترشناسی یک یشان را کشف کند

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود دو بخش چهارم

بعد عقاب سر طلایی فرمانروای پرندگان بالهای خود را از هم باز کرد و گف ت : ای پادشاه بزرگ و مهربان، م ن هم

 

ده هزار پرنده را برای کمک به انسانها می فرستم ولی از میان ما پرندگان هم اقوامی به کمک شیابلو و سپاه

 

اهریمنی اش رفته اند که من نام آن خائنین را در دفتر سیاهم نوشته ام که نام آنها به ترتی ب : کلاغ، لاشخور،

 

خفاش و جغد است. بعد از اینکه صحبتهای عقاب سر طلای ی تمام شد سوسک شاخدار فرمانروای حشرات به

 

آرامی جلو رفت و گف ت :

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود1بخش چهارم

پارت راهب این گونه شروع به تعریف سرگذشتش کر د . او گف ت : یک روز که پدر و مادرم داشتند از کنار

 

قبرستان قدیمی دهکدۀ محل زندگ ی شان عبور می کردند، دیو سیاه سر راهشان سبز شد و می خواست که مادرم

 

را با خودش ببرد که پدرم به او حمله ور شد و بعد از م د ت کوتاهی نبرد، چون پدرم قد ر تش کم بود و مرد

 

جنگجویی هم نبود بر اثر زخم های زیادی که در نبرد برداشته بود... 

داستان دنباله دار خواستگار قسمت «داخل یه ساختمون»

یه مامور، فریبا و مریم و شهره رو می بره و در یه اتاق رو وا می کنه و فریبا اینا می رن »

 

تو و مامور در رو قفل می کنه. دوربین فقط فریبا اینا رو نشون می ده که پشت در قفل

 

شده می ایستن. کمی بعد که بر می گردن، متوجه می شن که تو اتاق ( بازداشگاه) سر از

 

دختره! سه تایی تعجب می کنن! چند تا دخترا می آن طرف فریبا اینا. فریبا با تعجب از

 

« یکی شون می پرسه

 

شماها اینجا چیکار دارین؟!

داستان دنباله دار بازگشت چوپان قسمت چهارم

بز شماره 1 چشم از چوپان بر نمی داشت. گرگ شماره 1 هم همین طور. بز می خواست کتاب را ببرد و گرگ

 

بز را. بز نگاهی به گروه اش انداخت و گفت:

 

- نقشه رو مرور می کنیم. شما سه نفر، میرید جلوی چوپان و پایین و بالا می پرید ... این قدر سر و صدا

 

می کنید که کاملاً توجه چوپان بهتون جلب بشه. بعدگوسفند شماره یک به سمت مزرعه کلم فرار

 

می کنه. شما دو تا هم دنبالش می دویید. همین که چوپان افتاد دنبالتون. شما سه تا از جلوش به سمت

 

مزرعه آفتاب گردون می دویید. احتمالاً

داستان دنباله دار بابا لنگ دراز این قسمت،  «شنبه»

شنبه

آقا!این جانب افتخار دارد که کشفیات جدید خود را در زمینه هندسه به عرضتان برساند.جمعه ي گذشته به تحقیق خود درباره ي متوازي السطوح خاتمه دادیم و به منشورهاي ناقص پرداختیم.البته فهمیدیم که را ناهموار و سربالایی است.

 

یکشنبه

 

تعطیلات کریسمس هفته آینده شروع میشود و چمدان ها بسته شده.آن قدر چمدان در راهرو چیده اند که به زور

 

میشود از لاي شان رد شد. آن قدر همه هیجان زده اند که درس فراموش شده.یک دختر دیگر سال اولی اهل تگزاس

 

هم به جز من تعطیلات را در دانشکده می ماند و ما باهم قرار گذاشته ایم به پیاده روي هاي طولانی برویم و اگر یخی

 

باقی مانده باشد اسکیت بازي یاد بگیریم.بعدش

داستان دنباله دار اولین نگاه فصل چهارم

عید اون سال اولین سالی بود که جای خالی یه بزرگتر برامون ملموس بود من فکر نمی کردم بدون مامان جون اینقدر سخت باشه . کلا با خانواده ی مادری ام مانوس تر بودم تا پدری ...تصمیم گرفتیم خانوادگی بریم شمال . بابام از طرف شرکتشون جا گرفت تو خزرآباد و همه عازم ساری شدیم .همه که میگم خانواده ی خاله مینا و خانواده ی زیلا جون البته عمو حامد نیومد فقط شادی و خاله بودن .

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل چهارم

حالا در رستوران کنار مرتضی نشسته بودم و انتظار میکشیدم تا لاله بیاد .

سعید با هزار زور و بدبختی رضایت داده بود که با نظارت مرتضی من و لاله همدیگرو ببینیم . البته من ولاله قبلاً بارها وبارها همدیگه رو دیده بودیم وباهم حرف زده بودیم اما الآن دیگه خیلی فرق داشت ،اونموقع خواهر سعید بود و منهم رفیق سعید و روز تاشب باهم بودیم اما الآن همه چیز فرق میکرد .

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو بخش چهار(4)

در ضمن كثيف هم بود و بو مي داد ، بوي ترش خاك كهنه و مرطوب . نيك ميگ

خواست به او خيره شود ولي خودش را مجبور كرد تا به طرف ديگري نگاه كند .


موتور سوار خودش را روي يك صندلي كمي دورتر از او انداخت . نيك از گوشه چشم


كه نگاه مي كرد . مي توانست تصوير او را در شيشه پنجره ببيند .


عجيب اين كه مسا فرهاي خوش لباس ظاهرأ از بودن موتورسيكلت سوار در


جمعشان كاملأ خوشحال بودند . يكي از آن ها گفت :


_ به موقع به آن رسيدي!


با سر به اتوبوس اشاره كرد.

داستان دنباله دار و جذاب چگونه برگردم فصل سوم

با تمسخر ادامه داد :

 

- اوه ، چه وضعیت رقت انگیزی ! مرده یا هنوز زنده اس ؟ موفق شدم از زندگی خلاصش کنم یا نه ؟!

 

و قهقه ی وحشتناکی زد .

 

با وجود وحشت اولیه ام با این کارش خونم به جوش اومد و حمله کردم طرفش . جیغ کشیدم :

 

- آشغــــال !

 

چشماش رنگ عصبانیت و خشم گرفت و اون هم اومد سمتم .

 

دستام رو برده بودم بالا تا با مشت و چنگ و سیلی ازش پذیرایی کنم .

 

مچ دستام رو گرفت و محکم نگه داشت . چنان فشاری رو به اونها وارد میکرد که هر لحظه حس می کردم استخوان هاش

داستان دنباله دار مسافر قسمت سوم

- جان ...

 

مادرم خيلي آرام اسم پدرم را برد اما خيلي دير شده بود. خرابكاري انجام شده بود.

 

مرد گفت :

 

- متشكرم .

 

او در عقب اتومبيل را باز كرد.

 

فكر ميكنم توضيح بهتري دارم .

 

جاده اي دراز ، تاريك و پرت افتاده است كه اغلب از مناطق ييلاقي خالي و بدون a12

 

ساختمان عبور مي كند . مثل آنجايي كه ما حالا بوايم . هيچ چراغ خياباني نبود . حالا كه به

 

شانه ي جا ده آمده بو ديم، م ي بايست عملأ براي اتومبيل هاي ديگري كه عبور مي كردن د

 

كاملآ نامرئي باش يم . اين ج ايي در دنيا بود كه

داستان دنباله دار و جذاب مرغ دریایی فصل آخر

جاناتان آرام صخره هاي دور دست را دور زد و همه چیز را زیر نظر گرفت. فیلچر جوان، این مرغ دریایی سرسخت،

 

به واقع یک شاگرد پرواز بود. در آسمان قوي، سبک و سریع بود، اما بسیار مهم تر، شوقی سوزان براي آموختن پرواز

 

داشت.

 

در این لحظه پیکري محو و خاکستري رنگ، با چرخشی به قصد شیرجه پدیدار شد و با سرعت دویست و چهل

 

کیلومتر در ساعت از کنار آموزگار خود گذشت. یکباره تلاش دیگري را براي چرخش آرام عمودي شانزده نقطه اي

 

آغاز کرد و با صداي بلند شروع کرد به شمردن نقاط.

 

هشت... نه... ده... جاناتان ببین! دارم از سرعت هوا هم می گذرم... یازده... دلم می خواهد توقف درجا را یاد «...

 

بگیرم، درست مثل تو... دوازده... اما... نمی توانم... از پسش بربیایم... سیزده... این سه نقطه آخر... بدون... چهارده...

 

!» آآآخ خ خ

داستان دنباله دار و جذاب عروس خان فصل سوم

باز هم احساس خستگی میکنم.انگار اینقدر پیر شدم که قدرت مرور خاطرت گذشته را ندارم در حالی که من این راه را تنها طی کردم،ولی در آن زمان دختر جوان و سر حالی بودم با امید به آینده و سرشار از نیرو و انرژی.با این امید میرفتم که به زودی به شهر خودم برمیگردم.اما چه قدر بی تجربه و بچه بودم.نمیدانستم وارد چه زندگی پر فراز و نشیبی میشوم.ساعت ۹:۳۰ بود که با پدر و عمه راهی فرودگاه شدیم.هر سه ساکت بودیم.وقتی رسیدیم مدتی منتظر ماندیم.هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم.پدر گهگاهی لبخند تلخی به من میزد و عمه بی هدف این طرف و آن طرف نگاه میکرد تا این که شماره پرواز اعلام شد.ساک و چمدان را برداشتم و نزدیک سالن بازرسی،پدر مرا در آغوش کشید و گفت:

داستان دنباله دار شازده کوچولو قسمت هواپیمای شازده کوچولو

خيلی طول کشيد تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پيچ می کرد خودش انگار

 

هيچ وقت سوا لهای مرا نمی شنيد. فقط چيزهایی که جسته گریخته از دهنش می پرید کم کم همه چيز را به

 

من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپيمای مرا دید (راستی من هواپيما نقاشی نم یکنم، سختم است.) ازم

 

پرسيد:

 

-این چيز چيه؟

 

نيست: این پرواز می کند. هواپيماست. هواپيمای من است. « چيز » -این

 

و از این که ب هاش می فهماندم من کسی ام که پرواز می کنم به خود می باليدم.

 

حيرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتاده ای؟

داستان دنباله دار زیبای زیر گنبد کبود1بخش سوم

پله ها سنگی و بسیار قدیمی بودند و بعضی از آنها هم شل شده بودند چند مرتبه هم کم

 

مانده بود که اردلان از روی پله ها به پایین سقوط کن د پله ها به قدری زیاد بودند که وقتی آدم از بالا به پایین

 

نگاه می کرد سرش گیج می رف ت . بالاخره اردلان پس از مدت ها راه رفتن روی پله ها به نزدیکی دریاچۀ آتش

 

رسید، دید که در آنجا یک دریاچۀ بزرگ پر از مواد مذاب و آتش است همینطور که داشت دریاچه و اطرافش را

 

نگاه می کرد صدایی نظرش را جلب کرد که می گف ت : چه کسی ج ر ئت کرده که از قلمرو اژدهای سیاه بگذر د و

 

پای در قلمرو من بگذارد؟ اردلان تا خواست که جواب بدهد، دید که

داستان دنباله دار جذاب بازگشت چوپان قسمت سوم

دو تا گرگ زشت و بدقواره، دور جنازه گوسفند بیچاره که فقط استخوان هایش باقی مانده بود؛ چنبره زده

 

بودند. گرگ خاکستری نگاهی به ماه کرد و زوزه ای کشید و رو به گرگ قهوه ای گفت:

 

- بره لذیذی بود.

 

- نوش جان!! فقط حیف که مدت خوردنش کوتاه بود.

 

- خیلی خوب شد که گله ها یکی شدن.

 

- آره، تا اون سگای جوون بخوان سمت چپ گله رو بپّان ، از اون ور شکارو زدیم.

 

- این جور خطرشم کمتره!

 

- آره ... راستی خبرو شنیدی؟

 

- کدوم خبر؟

داستان دنباله دار بابا لنگ دراز این قسمت چهارشنبه

رومی ها کمین میکنند و صبح نبرد آغاز میشود؛رومی ها در حال عقب نشینی.

 

2- فرانسه: 24 صفحه از سه تفنگ دار،صرف سوم افعال بی قاعده.

 

3- هندسه:استوانه ها تمام شده اند و به مخروط ها رسیده ایم.

 

4- انگلیسی:انشا.سبک نگارش من از نظر وضوح و اختصار روز به روز دارد بهتر میشود.

 

5- اعضا شناسی:به بخش دستگاه گوارش رسیده ایم.درس بعدي کیسه ي صفرا و لوزالمعده است.

 

دوستدار شما و فراگیر علم و دانش،جروشا ابوت

 

بعدالتحریر:باباجون امیدوارم هیچوقت لب به مشروب نزنید.الکل دشمن کبد است.

 

چهارشنبه

 

بابا لنگ دراز عزیز

داستان جذاب و دنباله دار اولین نگاه فصل سوم

از جاش بلند شد و گفت : بیارش اینجا رو کاناپه راحت تره

 

علی رو نشوندم نگاهی بهم انداخت و تشکر کرد اما من فکر کنم با اون طرز نگاهش تب 40 درجه گرفتم .

 

نشستیم فیلم دیدیم مامان جونم هم داشت تدارک شام رو می دید مامان و مینا جون و رضا اومدن نیم ساعت بعد هم عمو احمد رسید خونه .

 

شامو کنار هم صرف کردیم و به سختی از علی دل کندم و راهی خونه شدیم ...

 

خدا رو شکر هفته ی دیگه با پیگیری های شدید مامان و خاله های محترمه و صد البته رضا و علی مصدوم عمارت مامان جونی تموم شد . باورش یه کم برام سخت بود که بالاخره این ساختمون با وسواس مامان اینا تموم شد . من که فکر نمی کردم عمرم قد بده که ببینم که خودش بسی جی تعجب داشت . شب جمعه بود که