داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار « چگونه برگردم فصل ششم»

تا خانوم محمدی رو دیدم خودمو تو بغلش انداختم واز شدت خوشحالی و استرس های های شروع کردم به گریه کردن . اونم از صداش خوشحالیش مشخص بود ، کمرم رو ماساژمی داد و می گفت :

- اِ ... دختر گنده رو ببینا ! چرا داری گریه می کنی ؟! عوض خوشحالیته !؟! نکنه واقعا ناراحتی که شوهرت برگشته ؟!

با گفتن این حرف بازوهام رو گرفت و از خودش دورم کرد و با اخم با مزه ای گفت :

- آره ؟!

- نه به خدا ! از خوشحالیه ! حس میکنم انقدر استرس دارم که اصلا نمی تونم باهاش رو به رو بشم ... می ترسم همونجا از خوشحالی جلوش غش کنم !

وقتی این حرفو زدم ، خانوم محمدی خندید و گفت :

- عجب بابا ! تو دیگه کی هستی ! بیا ببینم ...

داستان دنباله دار « مسافر قسمت ششم»

باشم. شايد چيز ديگري گفته بود و كلمات در غرش رعد گمشده بودند . اما بعد آهسته سرتكان داد، به من نشان داد كه اشتباه نكرده بودم. او اين را گفت. و منظورش همين بود.حس كردم هر استخوان بدنم از نرمي به ژله تبديل شده . آن مسئله مربوط به آسايشگاه .وقتي ما ايستاديم و مسافر را سوار كرديم . من واقعأ باور نداشتم او ديوانه ايست كه همان موقع فرار كرده . شما اغلب از چيزها يي مي ترسيد اما باز مي توانيد به خودتان بگوييد كه اين فقط خيالبافي شما ست، كه شما احمق هستيد . و گذشته از همه چيز در مورد ديوانه هاي فراري داستان هاي زيادي گفته مي شود و هيچكدام هم درست نيست . اما حالا آن قدرها مطمئن نبودم . اين را تصور كرده بودم؟ او چيز ديگري گفته بود؟ 

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود یک بخش ششم

پورنگ هم سلامی کرد و بعد از حال و احوالپرسی کل ماجراهایی را که از زمان آشنا شدنش با باریان و دیگر دوستانش برایش رخ داده بود را برای شاهزاده خانم تعریف کرد و شاهزاده خانم شانه بسر از همۀ دلاورها و آن مردان شجاع تشکر نمود و یک دفعه بغضش ترکید و شروع به گریه کردن کرد که باریان با دلسوزی جلو رفت و گف ت : چرا گریه می کنید؟حالا که آزاد شدید و دیو هم کشته ش د ه؟ شاهزاده خانم شانه بسر گف ت : درست است که دیو سیاه کش ت ه شده ولی سرزمینم هنوز در دست شاهسوند جادوگر است و من که تبدیل به پرندۀ شانه بسر شده ام و نامزدم هم تبدیل به درخت افرا شده است و نگهبانان همراهم تبدیل به کلاغ شده اند به این همه بدبختی ام که فکر می کنم گریه ام میگیرد. در همین موقع باریان عاقل گفت : 

داستان دنباله دار چگونه برگردم فصل پنجم

می تونه خطرناک باشه ؟!

 

- می تونه که چه عرض کنم ، وضعیتشون خطرناک هست ! ... کلیه ایشون تقریبا از بین رفته ! نیاز به عمل فوری داره ! ضمن اینکه با کبودی هایی که روی ناحیه شکمی ایشون بود ، ما بررسی کردیم و فهمیدیم که احتمالا اصابت ضربه های محکم باعث آسیب ِ جدی ِ اون یکی کلیه ی ایشون هم شده ! در حقیقت ایشون دیگه کلیه ای ندارن ! ببینید خانوم ، همسرتون نیاز به پیوند سریع ِ کلیه دارن ! باید به سرعت براشون یه کلیه جور کنید !

 

- آخه من ... کلیه از کجا ...

 

دکتر داشت من رو نگاه می کرد که با استیصال با خودم حرف می زدم !

 

فکری به ذهنم رسید !

 

چشمام رو تنگ کردم و پرسیدم :

داستان دنباله دار عروس خان فصل پنجم

بلند شدم تا جعبه بعدی را بیارم.پارسا آمد و گفت:تنها نمیتونی.چرا کسی کمکت نمیکنه؟

 

من در حالیکه زرد آلها را توی حوض میریختم روسریام را جلوی صورتم گرفتم.

 

گفت:این همه مدت تازه از ما رو میگیری؟

 

اما جوابش را ندادم.پارسا از حیات خارج شد.مادرش با حرص براندازم میکرد ولی من سر کار خودم رفتم.تازه درد بدنم شروع شده بود.لعنتی آنقدر محکم میزد که بدنم کوفته میشد.شب باز هم وقتو موقع کار شد،خودم در آشپز خانه ماندم و بیرون نرفتم،اما صدای پدرشان را میشنیدم که سراغم را میگرفت ولی مادرش با صحبت در مورد خواهرش حرف را عوض میکرد.صورتم زرد و بی رنگ و چشمهایم گود رفته بود،گونههایم بیرون زده بود و خیلی لاغر شده بودم.پدرم نمیدانست که دخترش کیسه بوکس زنهای دهاتی شده.

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل آخر

اولین بوسه . اولین لمس ،اولین عطش . نه ،هرچی هست هوس نیست ،چون گذرا نیست .

 

وقتی بند بند وجودت از علاقه لبریزه وقتی همه چیزو ،حتی خودتو گم میکنی و محو میشی دیگه چیزی بنام هوس موضوعیت نداره .

 

سرش رو به بالا بود ودستش دور گردنم . دستهای من دور کمرش بود ،نمیدونم میخواستم جلوی اونو از افتادن بگیرم یا خودمو که انقدر سفت گرفته بودمش . ونگاهم که حتی برای لحظه ای از چشماش برداشته نمیشد . حتی صدای ضربان قلبمو میتونستم بشنوم .

داستان دنباله دار خواستگار قسمت «داخل یه ساختمون»

یه مامور، فریبا و مریم و شهره رو می بره و در یه اتاق رو وا می کنه و فریبا اینا می رن »

 

تو و مامور در رو قفل می کنه. دوربین فقط فریبا اینا رو نشون می ده که پشت در قفل

 

شده می ایستن. کمی بعد که بر می گردن، متوجه می شن که تو اتاق ( بازداشگاه) سر از

 

دختره! سه تایی تعجب می کنن! چند تا دخترا می آن طرف فریبا اینا. فریبا با تعجب از

 

« یکی شون می پرسه

 

شماها اینجا چیکار دارین؟!

داستان دنباله دار و جذاب مرغ دریایی فصل آخر

جاناتان آرام صخره هاي دور دست را دور زد و همه چیز را زیر نظر گرفت. فیلچر جوان، این مرغ دریایی سرسخت،

 

به واقع یک شاگرد پرواز بود. در آسمان قوي، سبک و سریع بود، اما بسیار مهم تر، شوقی سوزان براي آموختن پرواز

 

داشت.

 

در این لحظه پیکري محو و خاکستري رنگ، با چرخشی به قصد شیرجه پدیدار شد و با سرعت دویست و چهل

 

کیلومتر در ساعت از کنار آموزگار خود گذشت. یکباره تلاش دیگري را براي چرخش آرام عمودي شانزده نقطه اي

 

آغاز کرد و با صداي بلند شروع کرد به شمردن نقاط.

 

هشت... نه... ده... جاناتان ببین! دارم از سرعت هوا هم می گذرم... یازده... دلم می خواهد توقف درجا را یاد «...

 

بگیرم، درست مثل تو... دوازده... اما... نمی توانم... از پسش بربیایم... سیزده... این سه نقطه آخر... بدون... چهارده...

 

!» آآآخ خ خ

داستان دنباله دار شازده کوچولو قسمت هواپیمای شازده کوچولو

خيلی طول کشيد تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پيچ می کرد خودش انگار

 

هيچ وقت سوا لهای مرا نمی شنيد. فقط چيزهایی که جسته گریخته از دهنش می پرید کم کم همه چيز را به

 

من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپيمای مرا دید (راستی من هواپيما نقاشی نم یکنم، سختم است.) ازم

 

پرسيد:

 

-این چيز چيه؟

 

نيست: این پرواز می کند. هواپيماست. هواپيمای من است. « چيز » -این

 

و از این که ب هاش می فهماندم من کسی ام که پرواز می کنم به خود می باليدم.

 

حيرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتاده ای؟

داستان دنباله دار جذاب بازگشت چوپان قسمت سوم

دو تا گرگ زشت و بدقواره، دور جنازه گوسفند بیچاره که فقط استخوان هایش باقی مانده بود؛ چنبره زده

 

بودند. گرگ خاکستری نگاهی به ماه کرد و زوزه ای کشید و رو به گرگ قهوه ای گفت:

 

- بره لذیذی بود.

 

- نوش جان!! فقط حیف که مدت خوردنش کوتاه بود.

 

- خیلی خوب شد که گله ها یکی شدن.

 

- آره، تا اون سگای جوون بخوان سمت چپ گله رو بپّان ، از اون ور شکارو زدیم.

 

- این جور خطرشم کمتره!

 

- آره ... راستی خبرو شنیدی؟

 

- کدوم خبر؟

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل سوم

حدود ۶ سال از دوستی من و مرتضی وسعید میگذشت .

 

بعد از دوسه روز استراحت و بستری شدن اجباری توسط مادرم توی خونه بلأخره باهر کلک و حقه ای بود موفق شدم از خونه بزنم بیرون .

 

مادم عجیب از دستم شاکی بود و مدام زیر لب یا بلند بلند شکوه و شکایتشو عنوان میکرد:تو آخه مگه نخورده ای؟مگه گشنه گدایی؟توت میخوای کوفت کنی؟برو بخر.تنبلیت میاد؟خوب بگو برم از سرخیابون بخرم.دیگهواسه چی عین این پسر لاتا از درخت میری بالا که بیفتی اینجوری تن و بدنت زخم و زیل بشه؟

 

اگه میفتادی نخات قطع میشد چی؟تا آخر عمر باید لگن زیرت میذاشتن .کی تو بزرگ میشی . کی آدم میشی من آخه.....

 

سه روز تموم از این حرفا میزد و زخم و زیل منو پانسمان میکرد . بعد

داستان دنباله دار کمبود عشق فصل یک قسمت دو

قشنگ و لطیف داشته بباشه. -هرکول،مشت زنی،واقعا که!! -پریا می دونی مشکل تو جیه؟همیشه فکر می کنی بیشتر از من سررت میشه.چون چند تابلوی احمقانه کشیدی احساس برت داشته و باورت شده هنرمندی!نه جونم تو قط بلدی بومهای سفید بیچاره رو خط خطی کنی.تازه!این نقاشایی که هی پزشون رو به من میدی،همشون از نژاد اروپایین ولی کله سیاه هایی مث تو هیچ وقت چیزی ارشون در نمیاد. -اوهو!خیلی داری تند میری!اگه ما شرقی ها نبودیم بیچاره هایی مث تو واسه کی سر و دست میشکوندن؟ -کی واشه شماها سرو دست شکونده؟ -تونی یادت که نرفته؟تو منوز منتظر جواب بله منی.پس خیلی دور بر ندار. تونی ایستاد و پریا در حالی که همچنان به راهش ادامه میداد افزود:

داستان دنباله دار عروس خان فصل دوم

زندگی ما ادامها هیچوقت مطابق میلمان نیست.اگر بر حسب اتفاق یک روز آن جور که دوست داریم سپری شود قطعا اتفاقی بوده و بدون برنامه ریزی.ولی مال من یک روز و دو روز نبود،حساب یک زندگی بود،زندگی که با یک اشتباه پدر آغاز شد؛او در حین رانندگی با سرعت زیاد به پسری زد و او جا به جا مرد.او کی بود؟از کجا آماده بود؟هیچ کس نمیدانست و همه چیز از همین جا شروع شد.

 

تازه سال اول دانشگاه بودم.یک روز بعد از ظهر بعد از اتمام کلاس به خانه برگشتم.وقتی رسیدم