داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار خاطرات دور فصل آخر

پدرام بی توجه به من رفت تو یکی از اتاقا که مربوط به مهمون بود و در و بست !

 

این بی تفاوتیاش از کجا نشات می گرفت ؟ نمی دونم ! منم کاریش ندارم !

 

رفتم تو اتاقمون و لباسم رو در آوردم و وارد حمام اتاقمون شدم تا موهامو از شر اون همه ژل و تافت و سنجاق سر راحت کنم !

 

وان رو هم پر ازآب کردم و یک ساعتی اون تو دراز کشیدم ! واقعا خستگیم در رفت . خودمو خوب خشک کردم ، موهامو سشوار کشیدم تا حداقل نیمه نم دار باشه ، یکم رو صورتم کار کردم تا پدرام یه وقت وحشت نکنه بیچاره ! اول منو با یه خروار آرایش ببینه حالا

داستان سرگرم کننده دنباله دار خاطرات دور فصل سوم

کم کم به خودمون اومدیم . وقتی لبهاش رو از صورتم دور کرد و زل زد تو چشم هام مطمئن شدم دیگه هیچ چیز توی دنیا وجود نداره که بیشتر از اون بخوامش . دوباره تو آغوش گرمش فرو رفتم . علی داشت کمرم رو نوازش می کرد و من آهسته گفتم :

 

- باشه علی برو اما زود برگرد ، من طاقت دوری از تو رو ندارم .

 

- منم همینطور عزیزم اگه موضوع به این مهمی نبود امکان نداشت لحظه ای ازت دور شم ، زود بر می گردم .

 

برای این که از اون جو دلتنگی و ناراحتی دربیایم ازش فاصله گرفتم و گفتم :