داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار « شازده کوچولو بخش پنجم»

هر روزی که م یگذشت از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرف ها چيزهای تازه ای دست گيرم می شد که

 

همه اش معلولِ بازتا بهایِ اتفاقی بود. و از همين راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.

 

این بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهریار کوچولو که انگار سخت دودل مانده بود ناگهان ازم پرسيد:

 

-بَرّه ها بت هها را هم می خورند دیگر، مگر نه؟

 

-آره. همين جور است.

 

-آخ! چه خوشحال شدم!

داستان دنباله دار بابا لنگ دراز این قسمت  « بابا لنگ دراز عزیز»

بابا لنگ دراز عزیز

 

این یک نامه ي اضافی در وسط ماه است که مینویسم،براي اینکه خیلی احساس تنهایی میکنم.هوا بدجوري توفانی

 

است.چراغ هاي محوطه ي دانشکده همه خاموش است ولی من قهوه ي خیلی غلیظی خورده ام و خوابم نمی برد.امشب

 

شام چند نفر مهمان داشتم که عبارت بودند از سالی،جولیا و لئونورا فنتون.شام هم ماهی ساردین،مافین برشته(کیک

 

یزدي خودمونه فقط درشت تره)،سالاد،باسلق و قهوه داشتیم.جولیا گفت

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل آخر

اولین بوسه . اولین لمس ،اولین عطش . نه ،هرچی هست هوس نیست ،چون گذرا نیست .

 

وقتی بند بند وجودت از علاقه لبریزه وقتی همه چیزو ،حتی خودتو گم میکنی و محو میشی دیگه چیزی بنام هوس موضوعیت نداره .

 

سرش رو به بالا بود ودستش دور گردنم . دستهای من دور کمرش بود ،نمیدونم میخواستم جلوی اونو از افتادن بگیرم یا خودمو که انقدر سفت گرفته بودمش . ونگاهم که حتی برای لحظه ای از چشماش برداشته نمیشد . حتی صدای ضربان قلبمو میتونستم بشنوم .

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود1بخش چهارم

پارت راهب این گونه شروع به تعریف سرگذشتش کر د . او گف ت : یک روز که پدر و مادرم داشتند از کنار

 

قبرستان قدیمی دهکدۀ محل زندگ ی شان عبور می کردند، دیو سیاه سر راهشان سبز شد و می خواست که مادرم

 

را با خودش ببرد که پدرم به او حمله ور شد و بعد از م د ت کوتاهی نبرد، چون پدرم قد ر تش کم بود و مرد

 

جنگجویی هم نبود بر اثر زخم های زیادی که در نبرد برداشته بود... 

داستان دنباله دار بابا لنگ دراز این قسمت،  «شنبه»

شنبه

آقا!این جانب افتخار دارد که کشفیات جدید خود را در زمینه هندسه به عرضتان برساند.جمعه ي گذشته به تحقیق خود درباره ي متوازي السطوح خاتمه دادیم و به منشورهاي ناقص پرداختیم.البته فهمیدیم که را ناهموار و سربالایی است.

 

یکشنبه

 

تعطیلات کریسمس هفته آینده شروع میشود و چمدان ها بسته شده.آن قدر چمدان در راهرو چیده اند که به زور

 

میشود از لاي شان رد شد. آن قدر همه هیجان زده اند که درس فراموش شده.یک دختر دیگر سال اولی اهل تگزاس

 

هم به جز من تعطیلات را در دانشکده می ماند و ما باهم قرار گذاشته ایم به پیاده روي هاي طولانی برویم و اگر یخی

 

باقی مانده باشد اسکیت بازي یاد بگیریم.بعدش

داستان دنباله دار اولین نگاه فصل چهارم

عید اون سال اولین سالی بود که جای خالی یه بزرگتر برامون ملموس بود من فکر نمی کردم بدون مامان جون اینقدر سخت باشه . کلا با خانواده ی مادری ام مانوس تر بودم تا پدری ...تصمیم گرفتیم خانوادگی بریم شمال . بابام از طرف شرکتشون جا گرفت تو خزرآباد و همه عازم ساری شدیم .همه که میگم خانواده ی خاله مینا و خانواده ی زیلا جون البته عمو حامد نیومد فقط شادی و خاله بودن .

داستان سرگرم کننده دنباله دار خاطرات دور فصل سوم

کم کم به خودمون اومدیم . وقتی لبهاش رو از صورتم دور کرد و زل زد تو چشم هام مطمئن شدم دیگه هیچ چیز توی دنیا وجود نداره که بیشتر از اون بخوامش . دوباره تو آغوش گرمش فرو رفتم . علی داشت کمرم رو نوازش می کرد و من آهسته گفتم :

 

- باشه علی برو اما زود برگرد ، من طاقت دوری از تو رو ندارم .

 

- منم همینطور عزیزم اگه موضوع به این مهمی نبود امکان نداشت لحظه ای ازت دور شم ، زود بر می گردم .

 

برای این که از اون جو دلتنگی و ناراحتی دربیایم ازش فاصله گرفتم و گفتم :

داستان دنباله دار بابا لنگ دراز این قسمت چهارشنبه

رومی ها کمین میکنند و صبح نبرد آغاز میشود؛رومی ها در حال عقب نشینی.

 

2- فرانسه: 24 صفحه از سه تفنگ دار،صرف سوم افعال بی قاعده.

 

3- هندسه:استوانه ها تمام شده اند و به مخروط ها رسیده ایم.

 

4- انگلیسی:انشا.سبک نگارش من از نظر وضوح و اختصار روز به روز دارد بهتر میشود.

 

5- اعضا شناسی:به بخش دستگاه گوارش رسیده ایم.درس بعدي کیسه ي صفرا و لوزالمعده است.

 

دوستدار شما و فراگیر علم و دانش،جروشا ابوت

 

بعدالتحریر:باباجون امیدوارم هیچوقت لب به مشروب نزنید.الکل دشمن کبد است.

 

چهارشنبه

 

بابا لنگ دراز عزیز

داستان جذاب و دنباله دار اولین نگاه فصل سوم

از جاش بلند شد و گفت : بیارش اینجا رو کاناپه راحت تره

 

علی رو نشوندم نگاهی بهم انداخت و تشکر کرد اما من فکر کنم با اون طرز نگاهش تب 40 درجه گرفتم .

 

نشستیم فیلم دیدیم مامان جونم هم داشت تدارک شام رو می دید مامان و مینا جون و رضا اومدن نیم ساعت بعد هم عمو احمد رسید خونه .

 

شامو کنار هم صرف کردیم و به سختی از علی دل کندم و راهی خونه شدیم ...

 

خدا رو شکر هفته ی دیگه با پیگیری های شدید مامان و خاله های محترمه و صد البته رضا و علی مصدوم عمارت مامان جونی تموم شد . باورش یه کم برام سخت بود که بالاخره این ساختمون با وسواس مامان اینا تموم شد . من که فکر نمی کردم عمرم قد بده که ببینم که خودش بسی جی تعجب داشت . شب جمعه بود که

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل سوم

حدود ۶ سال از دوستی من و مرتضی وسعید میگذشت .

 

بعد از دوسه روز استراحت و بستری شدن اجباری توسط مادرم توی خونه بلأخره باهر کلک و حقه ای بود موفق شدم از خونه بزنم بیرون .

 

مادم عجیب از دستم شاکی بود و مدام زیر لب یا بلند بلند شکوه و شکایتشو عنوان میکرد:تو آخه مگه نخورده ای؟مگه گشنه گدایی؟توت میخوای کوفت کنی؟برو بخر.تنبلیت میاد؟خوب بگو برم از سرخیابون بخرم.دیگهواسه چی عین این پسر لاتا از درخت میری بالا که بیفتی اینجوری تن و بدنت زخم و زیل بشه؟

 

اگه میفتادی نخات قطع میشد چی؟تا آخر عمر باید لگن زیرت میذاشتن .کی تو بزرگ میشی . کی آدم میشی من آخه.....

 

سه روز تموم از این حرفا میزد و زخم و زیل منو پانسمان میکرد . بعد

داستان دنباله دار بابا لنگ دراز قسمت24سپتامبر

یعنی دختري که در عمرش تجربه اي در خرج کردن و نگه داشتن پول نداشته تعیین کرده اند واقعا شاهانه است.

 

ایشان مفصل در این مورد برنامه ریزي کرده بودند و من رویم نمیشد بهشان پیشنهادي بکنم.قرار است تو تا آخر

 

تابستان همین جا بمانی تا خانم پریچارد کارهاي رفتنت را انجام بدهد.شهریه و مخارج زندگی ات را هم به طور مستقیم

 

به دانشکده میپردازند و در چهارسالی که آنجا هستی ماهی سی و پنج دلار پول تو جیبی میگیري.یعنی سطح زندگی ات

داستان دنباله دار عاشقانه اولین نگاه فصل 2

دیگه بحبوحه ی امتحانای ترم اولم بود حال و حوصله ی هیچی نداشتم این عشق نو شکفته ی ما هم واسه ما شده بود قوز بالا قوز !!

 

یکی نبود بگه آ[ه ندای چل آبت نبود , نونت نبود ؟ عاشق شدنت چی بود ؟

 

دیگه کمتر به خونه ی مامان جون سر می زدم حتی وقت دیدن مامان جون هم پیدا نکردم

 

بازسازی خیلی سخته به نظر من اگه کل خونه رو می کوبوندیم دوباره می ساختیم کمتر طول می کشید

 

اونم با ادا اطوارهای مامان و خاله های من که مو رو از ماست می کشیدن بیرون !! دایی ام که 

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل دوم

صبح با صدای زنگ ساعت از خواب پاشدم اما چه پاشدنی،تا صبح کابوس میدیدم .تمام تنم درد میکرد . توی رختخواب گیج و ویج نشستمو چشامو مالوندم و دوباره همونجور نشسته چشامو بستم .

 

یهو عین مار گزیده ها پریدم . تازه یادم افتاد چه بلایی سرم اومده.

 

−کتابام،حالا چه بلایی سرم میاد؟میشه یعنی پیداش کنم ؟ اگه بگیرنم ...نرم بهتره .... آره نرم مدرسه بهتره.خودمو بزنم به مریضی بهتره

 

اما بدبختی اینه که هیچ رقم نمیشه سر مادرم کلاه بذارم . بارها به هر شکل ممکن فیلم اومدم اما فهمیده. یه جمله داره که همیشه اینجور موقع ها میگه :