داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان سرگرم کننده دنباله دار خاطرات دور فصل سوم

کم کم به خودمون اومدیم . وقتی لبهاش رو از صورتم دور کرد و زل زد تو چشم هام مطمئن شدم دیگه هیچ چیز توی دنیا وجود نداره که بیشتر از اون بخوامش . دوباره تو آغوش گرمش فرو رفتم . علی داشت کمرم رو نوازش می کرد و من آهسته گفتم :

 

- باشه علی برو اما زود برگرد ، من طاقت دوری از تو رو ندارم .

 

- منم همینطور عزیزم اگه موضوع به این مهمی نبود امکان نداشت لحظه ای ازت دور شم ، زود بر می گردم .

 

برای این که از اون جو دلتنگی و ناراحتی دربیایم ازش فاصله گرفتم و گفتم :