داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار «چگونه برگردم» فصل چهارم

نور سفیدی چشمام رو زد . تاری دیدم بعد از چند ثانیه از بین رفت . حس می کردم سنگینی بدنم برگشته . پس هنوز هم توی این دنیا بودم ! اما کجای این دنیا ؟!

 

سرم رو برگردوندم . دختر جوون دیگه ای روی تخت بغل دستی خوابیده بود . توجه ام به تخت و تجهیزات دور و اطرافم جلب شد .

 

توی بیمارستانم ! وبه دنبالش تمام اتفاقاتی که برام افتاده بود جلوی چشمم اومد .

 

پدرام !

 

زنگ کنار تختم رو فشردم ، چند لحظه بعد

داستان دنباله دار مسافر قسمت چهارم

- بله.

 

پدرم مي دانست مادرم را ناراحت كرده و سعي داشت شاد باشد و حرف بزند تا نشان بدهد

 

از كاري كه كرده شرمنده نيست.

 

- ما در ساوتوولد بوديم . جاي زيباييست.

 

_ آه بله.

 

مرد به من نگاهي اند اخت و ديدم جاي زخمي روي چشمش كشيده شده. از پيشاني اش

 

شروع مي شد و روي گونه اش به پايان مي رسيد و انگار چشمش را كمي به يك طرف

 

كشيده بود. اين چشمش كاملأ با آن يكي هم سطح نبود .

 

پدرم پرسيد :

داستان دنباله دار مزاحم همیشگی فصل چهارم

با بی حوصلگی برگشتم طرفش که به سرعت دست کرد تو کیفش ویه بسته کوچیک کادو شده دراورد وبه سمتم گرفت و گفت:البته قابل شمارو نداره!

 

حال و حوصله تعارف کردنو نداشتم به سرعت از دستش قاپیدم و گفتم :مرسی!خدافظ

 

تعجب کرد ،حتما با خودش میگفت نه به این نه گفتنش نه به این....خنده ام گرفته بود،سوار ماشینم شدم ،صدای نیما تو گوشم پیچید: میخواستم شماره منزلتون رو از دوستانتون بگیرم با خونواده مزاحم بشیم!با خودم گفتم خوب شد نگرفت!یا پیدا نکرد!اگه پیدا میکرد چی میشد؟حتما بچه ها فکر میکردن مشتریه!از سوال جوابایی که میخواست رد وبدل بشه بلند بلند خندیدم....تو همین فکرا بودم که احساس کردم یه سان تافه مشکی که شیشه هاشم دودی بود داره منو تعقیب میکنه!

داستان دنباله دار عشق دردناک فصل چهارم

یه ساعت , دو ساعت ... نمیدونم چقدر گریه کردم , فقط دیگه اشکام در نمی اومدباید یه کاری میکردم اینجوری فایده نداشت . از پنجره یه نگاه به بیرون کردم ... نه نمیشد ع ترتفاعش زیاد بود شکستن دستو پا رو شاخش بود, اونوقت یه بدبختی به بدبختیهای دیگه ام اضافه میشد

داستان دنباله دارجذاب عروس خان فصل چهارم

آن روزها تا هادی به مادر پارسا حق میدادم که از من متنفر باشد چون وقتی برای پسرم رفتم خواستگاری میخواستم عروسم از هر نظر مطابق میل من باشد.گویا پسرم را که اصل مطلب بود فراموش کرده بودم.ناگهان بر خود نهیب زدم:ترنم!پس این چه ایرادی بود که تو به مادر پارسا میگرفتی؟

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود دو بخش چهارم

بعد عقاب سر طلایی فرمانروای پرندگان بالهای خود را از هم باز کرد و گف ت : ای پادشاه بزرگ و مهربان، م ن هم

 

ده هزار پرنده را برای کمک به انسانها می فرستم ولی از میان ما پرندگان هم اقوامی به کمک شیابلو و سپاه

 

اهریمنی اش رفته اند که من نام آن خائنین را در دفتر سیاهم نوشته ام که نام آنها به ترتی ب : کلاغ، لاشخور،

 

خفاش و جغد است. بعد از اینکه صحبتهای عقاب سر طلای ی تمام شد سوسک شاخدار فرمانروای حشرات به

 

آرامی جلو رفت و گف ت :

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود1بخش چهارم

پارت راهب این گونه شروع به تعریف سرگذشتش کر د . او گف ت : یک روز که پدر و مادرم داشتند از کنار

 

قبرستان قدیمی دهکدۀ محل زندگ ی شان عبور می کردند، دیو سیاه سر راهشان سبز شد و می خواست که مادرم

 

را با خودش ببرد که پدرم به او حمله ور شد و بعد از م د ت کوتاهی نبرد، چون پدرم قد ر تش کم بود و مرد

 

جنگجویی هم نبود بر اثر زخم های زیادی که در نبرد برداشته بود... 

داستان دنباله دار خاطرات دور فصل آخر

پدرام بی توجه به من رفت تو یکی از اتاقا که مربوط به مهمون بود و در و بست !

 

این بی تفاوتیاش از کجا نشات می گرفت ؟ نمی دونم ! منم کاریش ندارم !

 

رفتم تو اتاقمون و لباسم رو در آوردم و وارد حمام اتاقمون شدم تا موهامو از شر اون همه ژل و تافت و سنجاق سر راحت کنم !

 

وان رو هم پر ازآب کردم و یک ساعتی اون تو دراز کشیدم ! واقعا خستگیم در رفت . خودمو خوب خشک کردم ، موهامو سشوار کشیدم تا حداقل نیمه نم دار باشه ، یکم رو صورتم کار کردم تا پدرام یه وقت وحشت نکنه بیچاره ! اول منو با یه خروار آرایش ببینه حالا

داستان دنباله دار خواستگار قسمت «داخل یه ساختمون»

یه مامور، فریبا و مریم و شهره رو می بره و در یه اتاق رو وا می کنه و فریبا اینا می رن »

 

تو و مامور در رو قفل می کنه. دوربین فقط فریبا اینا رو نشون می ده که پشت در قفل

 

شده می ایستن. کمی بعد که بر می گردن، متوجه می شن که تو اتاق ( بازداشگاه) سر از

 

دختره! سه تایی تعجب می کنن! چند تا دخترا می آن طرف فریبا اینا. فریبا با تعجب از

 

« یکی شون می پرسه

 

شماها اینجا چیکار دارین؟!

داستان دنباله دار بازگشت چوپان قسمت چهارم

بز شماره 1 چشم از چوپان بر نمی داشت. گرگ شماره 1 هم همین طور. بز می خواست کتاب را ببرد و گرگ

 

بز را. بز نگاهی به گروه اش انداخت و گفت:

 

- نقشه رو مرور می کنیم. شما سه نفر، میرید جلوی چوپان و پایین و بالا می پرید ... این قدر سر و صدا

 

می کنید که کاملاً توجه چوپان بهتون جلب بشه. بعدگوسفند شماره یک به سمت مزرعه کلم فرار

 

می کنه. شما دو تا هم دنبالش می دویید. همین که چوپان افتاد دنبالتون. شما سه تا از جلوش به سمت

 

مزرعه آفتاب گردون می دویید. احتمالاً

داستان دنباله دار بابا لنگ دراز این قسمت،  «شنبه»

شنبه

آقا!این جانب افتخار دارد که کشفیات جدید خود را در زمینه هندسه به عرضتان برساند.جمعه ي گذشته به تحقیق خود درباره ي متوازي السطوح خاتمه دادیم و به منشورهاي ناقص پرداختیم.البته فهمیدیم که را ناهموار و سربالایی است.

 

یکشنبه

 

تعطیلات کریسمس هفته آینده شروع میشود و چمدان ها بسته شده.آن قدر چمدان در راهرو چیده اند که به زور

 

میشود از لاي شان رد شد. آن قدر همه هیجان زده اند که درس فراموش شده.یک دختر دیگر سال اولی اهل تگزاس

 

هم به جز من تعطیلات را در دانشکده می ماند و ما باهم قرار گذاشته ایم به پیاده روي هاي طولانی برویم و اگر یخی

 

باقی مانده باشد اسکیت بازي یاد بگیریم.بعدش

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل چهارم

حالا در رستوران کنار مرتضی نشسته بودم و انتظار میکشیدم تا لاله بیاد .

سعید با هزار زور و بدبختی رضایت داده بود که با نظارت مرتضی من و لاله همدیگرو ببینیم . البته من ولاله قبلاً بارها وبارها همدیگه رو دیده بودیم وباهم حرف زده بودیم اما الآن دیگه خیلی فرق داشت ،اونموقع خواهر سعید بود و منهم رفیق سعید و روز تاشب باهم بودیم اما الآن همه چیز فرق میکرد .

داستان دنباله دار و جذاب چگونه برگردم فصل سوم

با تمسخر ادامه داد :

 

- اوه ، چه وضعیت رقت انگیزی ! مرده یا هنوز زنده اس ؟ موفق شدم از زندگی خلاصش کنم یا نه ؟!

 

و قهقه ی وحشتناکی زد .

 

با وجود وحشت اولیه ام با این کارش خونم به جوش اومد و حمله کردم طرفش . جیغ کشیدم :

 

- آشغــــال !

 

چشماش رنگ عصبانیت و خشم گرفت و اون هم اومد سمتم .

 

دستام رو برده بودم بالا تا با مشت و چنگ و سیلی ازش پذیرایی کنم .

 

مچ دستام رو گرفت و محکم نگه داشت . چنان فشاری رو به اونها وارد میکرد که هر لحظه حس می کردم استخوان هاش

داستان دنباله دار مسافر قسمت سوم

- جان ...

 

مادرم خيلي آرام اسم پدرم را برد اما خيلي دير شده بود. خرابكاري انجام شده بود.

 

مرد گفت :

 

- متشكرم .

 

او در عقب اتومبيل را باز كرد.

 

فكر ميكنم توضيح بهتري دارم .

 

جاده اي دراز ، تاريك و پرت افتاده است كه اغلب از مناطق ييلاقي خالي و بدون a12

 

ساختمان عبور مي كند . مثل آنجايي كه ما حالا بوايم . هيچ چراغ خياباني نبود . حالا كه به

 

شانه ي جا ده آمده بو ديم، م ي بايست عملأ براي اتومبيل هاي ديگري كه عبور مي كردن د

 

كاملآ نامرئي باش يم . اين ج ايي در دنيا بود كه

داستان دنباله دار و اجتماعی مزاحم همیشگی فصل سوم

اشک مثه رود از چشام پایین میومد آروم زیر لب گفتم:بله.

 

دوباره داد زد:نشنیدم؟؟؟؟؟

 

نگاش کردم و با نفرت گفتم:بله و بسمت اتاقم دویدم!

 

تا دو روز غذا نمیخوردم تا اینکه فکر فرار به سرم زد و ازونجا فرار کردم ...اما هیچ فایده ای نداشت نزدیک بود گیر مامورا بیافتم که اردشیر منو پیدا کرد ،اکیپ شادی کوچیک نبود یه باند بزرگ بودن که هر کثافت کاری ای که بگی توش میکردن!از ....بگیر تا مواد و مشروب و پارتی و قاچاق اعضا و دختر و مواد شنیده بودم که پشتشونم گرمه به کجا نمیدونم....

داستان دنباله دار و جذاب عروس خان فصل سوم

باز هم احساس خستگی میکنم.انگار اینقدر پیر شدم که قدرت مرور خاطرت گذشته را ندارم در حالی که من این راه را تنها طی کردم،ولی در آن زمان دختر جوان و سر حالی بودم با امید به آینده و سرشار از نیرو و انرژی.با این امید میرفتم که به زودی به شهر خودم برمیگردم.اما چه قدر بی تجربه و بچه بودم.نمیدانستم وارد چه زندگی پر فراز و نشیبی میشوم.ساعت ۹:۳۰ بود که با پدر و عمه راهی فرودگاه شدیم.هر سه ساکت بودیم.وقتی رسیدیم مدتی منتظر ماندیم.هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم.پدر گهگاهی لبخند تلخی به من میزد و عمه بی هدف این طرف و آن طرف نگاه میکرد تا این که شماره پرواز اعلام شد.ساک و چمدان را برداشتم و نزدیک سالن بازرسی،پدر مرا در آغوش کشید و گفت:

داستان دنباله دار شازده کوچولو قسمت هواپیمای شازده کوچولو

خيلی طول کشيد تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پيچ می کرد خودش انگار

 

هيچ وقت سوا لهای مرا نمی شنيد. فقط چيزهایی که جسته گریخته از دهنش می پرید کم کم همه چيز را به

 

من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپيمای مرا دید (راستی من هواپيما نقاشی نم یکنم، سختم است.) ازم

 

پرسيد:

 

-این چيز چيه؟

 

نيست: این پرواز می کند. هواپيماست. هواپيمای من است. « چيز » -این

 

و از این که ب هاش می فهماندم من کسی ام که پرواز می کنم به خود می باليدم.

 

حيرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتاده ای؟

داستان دنباله دار و زیبای زیر گنبد کبود 2 بخش سوم

باریان هم چون می دانست که پارت راهب م د ت

 

ها با پریان زندگی کرده و به خصوصیا ت اخلاقی آنها آگاه اس ت ، به همین دلیل نظر پارت را قبول کر د . سپس

 

پارت راهب خودش و باریان و سرباز سوار را تبدیل به عقاب نمود و هر سۀ آنها به اتفاق هم به اعماق جنگل

 

رفتند و روی زمین نشستند و پارت دوباره همه را تبدیل به شکل اولیۀ خودشان کرد و بعد آن دو پری که

 

بزرگش کرده بودند را صدا کر د . پریان به محض شنیدن صدای پارت سریع جلوی چشمان آنها ظاهر شدن د و

 

پارت و باریا ن و سرباز سوار همۀ ماجرا را برای آن دو پری تعریف کردند و پریان گفتند: 

داستان دنباله دار زیبای زیر گنبد کبود1بخش سوم

پله ها سنگی و بسیار قدیمی بودند و بعضی از آنها هم شل شده بودند چند مرتبه هم کم

 

مانده بود که اردلان از روی پله ها به پایین سقوط کن د پله ها به قدری زیاد بودند که وقتی آدم از بالا به پایین

 

نگاه می کرد سرش گیج می رف ت . بالاخره اردلان پس از مدت ها راه رفتن روی پله ها به نزدیکی دریاچۀ آتش

 

رسید، دید که در آنجا یک دریاچۀ بزرگ پر از مواد مذاب و آتش است همینطور که داشت دریاچه و اطرافش را

 

نگاه می کرد صدایی نظرش را جلب کرد که می گف ت : چه کسی ج ر ئت کرده که از قلمرو اژدهای سیاه بگذر د و

 

پای در قلمرو من بگذارد؟ اردلان تا خواست که جواب بدهد، دید که

داستا دنباله دار و جذاب خواستگار این قسمت همون روز داخل یه پارک

فریبا و شهره و مریم رو یه نیمکت نشستن و دارن با همدیگه حرف می زنن. روبروي »

 

فریبا، کمی اونطر تر، یه پسر جوون نشسته ولی پشت ش به فریبا ایناس. فریبا همونجور

 

« . که حرف می زنه، گاه گاهی م به پسره نگاه کی کنه

 

فریبا : سه تایی پسره بدبخت رو سوار کردیم و داریم ازش بازجویی می کنیم! خب معلومه

 

که می ترسه!

 

شهره : این پسرا گردن کلفت دسته جمعی ن! تنها که باشن از موش م ترسوترن!

 

فریبا یه نگاه دیگه به پسره که اون طرف تر نشسته می کنه. دو تا دختر از جلوي پسره »

 

« رد می شن اما پسره حتی سرشو بلند نمی کنه که نگاه شون کنه

 

فریبا : ما که نیودمی بترسونیم شون!

 

اصلی دیر نشه! Case مریم : بچه ها

 

شهره : نخ ، هنوز وقت داریم.

 

فریبا در حالی که داره به اون پسره که اون طرف رو نیمکت نشسته و پشت ش به فریبا »

 

« ایناس نگاه، می گه

 

بچه ها اون چطوره ؟

داستان دنباله دار جذاب بازگشت چوپان قسمت سوم

دو تا گرگ زشت و بدقواره، دور جنازه گوسفند بیچاره که فقط استخوان هایش باقی مانده بود؛ چنبره زده

 

بودند. گرگ خاکستری نگاهی به ماه کرد و زوزه ای کشید و رو به گرگ قهوه ای گفت:

 

- بره لذیذی بود.

 

- نوش جان!! فقط حیف که مدت خوردنش کوتاه بود.

 

- خیلی خوب شد که گله ها یکی شدن.

 

- آره، تا اون سگای جوون بخوان سمت چپ گله رو بپّان ، از اون ور شکارو زدیم.

 

- این جور خطرشم کمتره!

 

- آره ... راستی خبرو شنیدی؟

 

- کدوم خبر؟

داستان دنباله دار کمبود عشق فصل یک قسمت دو

قشنگ و لطیف داشته بباشه. -هرکول،مشت زنی،واقعا که!! -پریا می دونی مشکل تو جیه؟همیشه فکر می کنی بیشتر از من سررت میشه.چون چند تابلوی احمقانه کشیدی احساس برت داشته و باورت شده هنرمندی!نه جونم تو قط بلدی بومهای سفید بیچاره رو خط خطی کنی.تازه!این نقاشایی که هی پزشون رو به من میدی،همشون از نژاد اروپایین ولی کله سیاه هایی مث تو هیچ وقت چیزی ارشون در نمیاد. -اوهو!خیلی داری تند میری!اگه ما شرقی ها نبودیم بیچاره هایی مث تو واسه کی سر و دست میشکوندن؟ -کی واشه شماها سرو دست شکونده؟ -تونی یادت که نرفته؟تو منوز منتظر جواب بله منی.پس خیلی دور بر ندار. تونی ایستاد و پریا در حالی که همچنان به راهش ادامه میداد افزود:

داستان دنباله دار چگونه برگردم فصل دوم

درام ماشین رو یه جا نزدیک همون جنگل پارک کرد . وسایلی رو که آماده کرده بودیم برداشتیم و راه افتادیم . جالب بود ، احتمالا اهالی یا جنگلبان های منطقه توی جنگل حالتی مثل یه جاده رو ایجاد کرده بودن تا اگه کسی مثل ما هوس جنگل نوردی به سرش زد ، راه برگشت رو گم نکنه .

 

تقریبا چهل و پنج دقیقه ای رو راه رفتیم تا وسط جنگل با یه منظره رویایی رو به رو شدیم .

داستان دنباله دار مسافر قسمت دوم

حدود پانزده ثانيه طول كشيد تا به او رسيديم. پدرم اولين كسي بود كه حرف زد.

 

_ نمي دانم كجا دارد مي رود.

 

مادر گفت تو كه نمي ايستي ؟.

 

- چرا كه نه ؟ بعد از ظهر وحشتناكي است . هوا را ببين !

 

و اينها والدين من هستند . پدرم دندان پزشك است و شايد براي همين هميشه سعي

 

مي كند با مردم رفتار خوبي داشته باشد مي داند هيچ آدم عاقلي هرگز نمي خواهد او را

 

ببيند . او بلند قد و آشفته است از آن مردهايي كه با موهاي به هم ريخته و جوراب هاي

 

لنگه به لنگه سر كار مي روند . مادرم سه روز در هفته در يك آژانس املاك كار مي كند .او

 

خيلي سر سخت تر از پدرم هست . وقتي من كوچك بودم ، هميشه او بود كه مرا به رخت

 

خواب مي فرستاد ، اگر مادر نبود پدر مي گذاشت تمام شب را بيدار باشم .

 

يك چيز ديگر را هم بايد در باره آنها بگويم ، هردوي آنها

داستان دنباله دار مزاحم همیشگی فصل دوم

_الوووووووووووو؟

 

زیبا:آنی کدوم گوری غیب شدی یهو؟خب چه میدونستم ناراحت میشی؟

 

_آرش برای من مرده!میفهمی!مردهههه!!!!

 

زیبا:خب حالا چرا داد میزنی!منم نمیدونستم مثه اینکه تازه از اسپانیا اومده .

 

به لحن مسخره ای گفتم:اه؟خوش بحااالش!

 

زیبا:بیا بابا ببینه تو سالم و سلامتی ضایع میشه!

 

_آره امشب قرار بود برم پیش فرزاد شاید بیاد باهامون!

 

زیبا:چه خوب پس ساعت 5 منتظریماااا

 

_اوکی میام.بای

 

زیبا:بای!

 

هه!کجای این قصه بودم؟میدونی بعضی قصه ها رو میگن تا آدم بخوابه...اما قصه من قصه بیداریه...قصه ایه که خوابت نمیبره وقتی حتی بهش فکر کنی که یه لحظه خودتو جای من بذاری!

 

آره من رستگارم!مریم رستگار!کسی که نمیخواس بدنیا بیاد ،مریمی که میخواست مثه همه آدمای دنیا حداقل پاک بدنیا میومد!اما افسوس که از همون اول نحس بود ...حروم بود!....کثیف بود!...شایدم تو طالعش ...ای رو حک کرده بودن!مریمی وقتی بدنیا اومد

داستان دنباله شازده کوچولو بخش2(هواپیمای شکسته)

این جوری بود که روزگارم تو تنهایی م یگذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم که باش دو

 

کلمه حرف بزنم، تااین که زد و شش سال پيش در کویر صحرا حادثه یی برایم اتفاق افتاد؛ یک چيز موتور

 

هواپيمایم شکسته بود و چون نه تعميرکاری همراهم بود نه مسافری یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس

 

چنان تعمير مشکلی برآیم. مساله ی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف می داد.

 

شب اول را هزار ميل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسه ها به روز آوردم پرت افتاد هتر از هر کشتی شکسته یی

 

که وسط اقيانوس به تخته پار هیی چسبيده باشد. پس لابد می توانيد حدس بزنيد چه جور هاج و واج ماندم وقتی

 

از خواب پریدم. 

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود2 بخش2

القصه: شیابلو در همه جا توسط مگس های سبز و شبپره ه ا ، جاسوس گذاشته بود و این دو گروه حشره بدجنس و

 

کثیف برای شیابلو فعالیت می کردن د . وقتی که باریان قصرش را ترک کرد خبر خارج شدن او به گوش شیابلو

 

رسید و شیابلو سریع چهار وزیرش را صدا کرد و گف ت : نقشه ای بکشید که رامتی ن ، برادر زن باریان به دام ما

 

بیاُفتد و به خانواده اش خیانت کند و یا فریب بخورد که این طوری کارها تا ح د ی برای ما راحت تر می شود بعد

 

که انگار فکر تاز ه ای به خاطرش رسیده باشد لبخند پلیدی بر روی لبانش نقش بست و رو به چهار عفریت کرد و

 

گفت: باید اردوی اصلی و نبرد نهایی و زندان و شکنجه گاه مرکزی د ر پایتخت سرزمین صحراها باش د . امّا کارها

 

را بین شما وزیران ستمکارم تقسیم می کن م . ماطاناتیس و مشاورش جنپرک که از همه باهوش تر و خونخوارترند،

 

مسئول سرزمین صحراها هستند و 

داستان دنباله دار انصافا جالب خواستگار قسمت خونه فریبا اینا قسمت پذیرایی

« پدر و دایی فریبا دارن باهاش صحبت می کنن. پدر فریبا عصبانیه »

 

پدر فریبا : دختر جون، از قدیم رسم بوده که دختر به سنی که رسید باید شوهر کنه.

 

فریبا : آره بابا جون اما چه سنی؟! منکه هنوز وقت شوهر کردنم نیس! حالا کو تا اون

 

سن؟!

 

« پدر فریبا داد می زنه و می گه »

 

اون سن و سالی که تو می خواي شوهر کنی، دیگه اسمت دختر جوون نیس که! می شی

 

پیرزن 1 براي پیرزنام که دیگه خواستگار نمی آد!

 

« بر می گرده طرف دایی فریبا و می گه »