داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار کمبود عشق فصل یک قسمت ششم

-زیاد جالب نیست.مدام با هم قهریم. هلن خندید و گفت:شماها هر دوتون کله شقین.به ازدواج باهاش فکر کردی؟ -پسر خوبیه ولی… صدای فریاد پسرها از پشت سرشان انها را از جا پراند: -اهان پس اینجا قایم شدین؟ دخترها از جا بلند شدند. -کی گفته ما قایم شدیم،اومدیم یه کم با هم حرف بزنیم. -تموم کارها رو گردن ما انداختین،اونوقت می گین اومدین باهم حرف بزنین،اینم از اون کلک های دخترونس… پریارو به تونی گفت: -ولی برای تو بد نیست بیشتر کار کنی،چون لااقل جلوی گنده تر شدن هیکلت رو می گیره. دنی وهلن زیر خنده زدند.تونی امد جلویش ایستاد.در نگاهش شیطنت اشنایی موج میزد:

برچسب ها

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

داستان دنباله دار « بازگشت چوپان بخش ششم»

وقتی کلاغ ماجرای بوق زدن و کتک خوردن گرگ ها را به گرگ سیاه رساند؛ گرگ سیاه اول باور نکرد.

چون از یک طرف بعضی وقت ها حرف های کلاغ درست از کار در نمی آمد و از طرف دیگر دلش

نمی خواست باور کند. تا اینکه سر و کله گرگ های کتک خورده، پیدا شد و ماجرا را از زبان خودشان شنید و

به چشم خود، ذلت و خفت دوستانش را دید. گرگ سیاه زوزه ای بلند از ته دل کشید و رو به گرگ ها کرد و

گفت:

- به اینکه غافل گیر شدید؛ ایرادی نیست. اما از اینکه از یه بز فریب خوردید؛ براتون متاسفم.

گرگ قهوه ای جواب داد:

داستان دنباله دار مسافر قسمت سوم

- جان ...

 

مادرم خيلي آرام اسم پدرم را برد اما خيلي دير شده بود. خرابكاري انجام شده بود.

 

مرد گفت :

 

- متشكرم .

 

او در عقب اتومبيل را باز كرد.

 

فكر ميكنم توضيح بهتري دارم .

 

جاده اي دراز ، تاريك و پرت افتاده است كه اغلب از مناطق ييلاقي خالي و بدون a12

 

ساختمان عبور مي كند . مثل آنجايي كه ما حالا بوايم . هيچ چراغ خياباني نبود . حالا كه به

 

شانه ي جا ده آمده بو ديم، م ي بايست عملأ براي اتومبيل هاي ديگري كه عبور مي كردن د

 

كاملآ نامرئي باش يم . اين ج ايي در دنيا بود كه

داستان جذاب و دنباله دار اولین نگاه فصل سوم

از جاش بلند شد و گفت : بیارش اینجا رو کاناپه راحت تره

 

علی رو نشوندم نگاهی بهم انداخت و تشکر کرد اما من فکر کنم با اون طرز نگاهش تب 40 درجه گرفتم .

 

نشستیم فیلم دیدیم مامان جونم هم داشت تدارک شام رو می دید مامان و مینا جون و رضا اومدن نیم ساعت بعد هم عمو احمد رسید خونه .

 

شامو کنار هم صرف کردیم و به سختی از علی دل کندم و راهی خونه شدیم ...

 

خدا رو شکر هفته ی دیگه با پیگیری های شدید مامان و خاله های محترمه و صد البته رضا و علی مصدوم عمارت مامان جونی تموم شد . باورش یه کم برام سخت بود که بالاخره این ساختمون با وسواس مامان اینا تموم شد . من که فکر نمی کردم عمرم قد بده که ببینم که خودش بسی جی تعجب داشت . شب جمعه بود که

داستان دنباله دار چگونه برگردم فصل دوم

درام ماشین رو یه جا نزدیک همون جنگل پارک کرد . وسایلی رو که آماده کرده بودیم برداشتیم و راه افتادیم . جالب بود ، احتمالا اهالی یا جنگلبان های منطقه توی جنگل حالتی مثل یه جاده رو ایجاد کرده بودن تا اگه کسی مثل ما هوس جنگل نوردی به سرش زد ، راه برگشت رو گم نکنه .

 

تقریبا چهل و پنج دقیقه ای رو راه رفتیم تا وسط جنگل با یه منظره رویایی رو به رو شدیم .

داستان دنباله شازده کوچولو بخش2(هواپیمای شکسته)

این جوری بود که روزگارم تو تنهایی م یگذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم که باش دو

 

کلمه حرف بزنم، تااین که زد و شش سال پيش در کویر صحرا حادثه یی برایم اتفاق افتاد؛ یک چيز موتور

 

هواپيمایم شکسته بود و چون نه تعميرکاری همراهم بود نه مسافری یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس

 

چنان تعمير مشکلی برآیم. مساله ی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف می داد.

 

شب اول را هزار ميل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسه ها به روز آوردم پرت افتاد هتر از هر کشتی شکسته یی

 

که وسط اقيانوس به تخته پار هیی چسبيده باشد. پس لابد می توانيد حدس بزنيد چه جور هاج و واج ماندم وقتی

 

از خواب پریدم. 

داستان دنباله دار جذاب بازگشت چوپان قسمت 2

گله داستان ما بزرگ ترین گله روستا است. در واقع تنها ترین و بزرگ ترین گله روستا. یک روز اهالی روستا

 

جمع شدند و تصمیم گرفتند؛ گله های کوچکشان را یکی کنند و یک نفر را به عنوان چوپان انتخاب کنند، به

 

همین خاطر اعلام کردند؛ جوان هایی که می خواهند شغل چوپانی را به عهده بگیرند؛ برای آزمون و گزینش

 

نزد کد خدای روستا مراجعه کنند.

 

چوپان داستان هم مثل همه جوان های روستا، در به در بدنبال کار می گشت و تصمیم گرفت؛ صبح خروس

 

خوان، بلند شود و برود تا نفر اول باشد. اما