داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار عشق دردناک فصل چهارم

یه ساعت , دو ساعت ... نمیدونم چقدر گریه کردم , فقط دیگه اشکام در نمی اومدباید یه کاری میکردم اینجوری فایده نداشت . از پنجره یه نگاه به بیرون کردم ... نه نمیشد ع ترتفاعش زیاد بود شکستن دستو پا رو شاخش بود, اونوقت یه بدبختی به بدبختیهای دیگه ام اضافه میشد

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو بخش چهار(4)

در ضمن كثيف هم بود و بو مي داد ، بوي ترش خاك كهنه و مرطوب . نيك ميگ

خواست به او خيره شود ولي خودش را مجبور كرد تا به طرف ديگري نگاه كند .


موتور سوار خودش را روي يك صندلي كمي دورتر از او انداخت . نيك از گوشه چشم


كه نگاه مي كرد . مي توانست تصوير او را در شيشه پنجره ببيند .


عجيب اين كه مسا فرهاي خوش لباس ظاهرأ از بودن موتورسيكلت سوار در


جمعشان كاملأ خوشحال بودند . يكي از آن ها گفت :


_ به موقع به آن رسيدي!


با سر به اتوبوس اشاره كرد.