داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار « مسافر قسمت ششم»

باشم. شايد چيز ديگري گفته بود و كلمات در غرش رعد گمشده بودند . اما بعد آهسته سرتكان داد، به من نشان داد كه اشتباه نكرده بودم. او اين را گفت. و منظورش همين بود.حس كردم هر استخوان بدنم از نرمي به ژله تبديل شده . آن مسئله مربوط به آسايشگاه .وقتي ما ايستاديم و مسافر را سوار كرديم . من واقعأ باور نداشتم او ديوانه ايست كه همان موقع فرار كرده . شما اغلب از چيزها يي مي ترسيد اما باز مي توانيد به خودتان بگوييد كه اين فقط خيالبافي شما ست، كه شما احمق هستيد . و گذشته از همه چيز در مورد ديوانه هاي فراري داستان هاي زيادي گفته مي شود و هيچكدام هم درست نيست . اما حالا آن قدرها مطمئن نبودم . اين را تصور كرده بودم؟ او چيز ديگري گفته بود؟ 

داستان دنباله دار شازده کوچولو بخش ششم

آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و د لگير تو سر درآوردم. تا مدت ها تنها

سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکته ی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی

که به من گفتی:

-غروب آفتاب را خيلی دوست دارم. برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنيم...

-هوم، حالاها باید صبر کنی...

-واسه چی صبر کنم؟

-صبر کنی که آفتاب غروب کند.

اول سخت حيرت کردی بعد از خودت خند هات گرفت و برگشتی به من گفتی:

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود یک بخش ششم

پورنگ هم سلامی کرد و بعد از حال و احوالپرسی کل ماجراهایی را که از زمان آشنا شدنش با باریان و دیگر دوستانش برایش رخ داده بود را برای شاهزاده خانم تعریف کرد و شاهزاده خانم شانه بسر از همۀ دلاورها و آن مردان شجاع تشکر نمود و یک دفعه بغضش ترکید و شروع به گریه کردن کرد که باریان با دلسوزی جلو رفت و گف ت : چرا گریه می کنید؟حالا که آزاد شدید و دیو هم کشته ش د ه؟ شاهزاده خانم شانه بسر گف ت : درست است که دیو سیاه کش ت ه شده ولی سرزمینم هنوز در دست شاهسوند جادوگر است و من که تبدیل به پرندۀ شانه بسر شده ام و نامزدم هم تبدیل به درخت افرا شده است و نگهبانان همراهم تبدیل به کلاغ شده اند به این همه بدبختی ام که فکر می کنم گریه ام میگیرد. در همین موقع باریان عاقل گفت : 

داستان دنباله دار « بازگشت چوپان بخش ششم»

وقتی کلاغ ماجرای بوق زدن و کتک خوردن گرگ ها را به گرگ سیاه رساند؛ گرگ سیاه اول باور نکرد.

چون از یک طرف بعضی وقت ها حرف های کلاغ درست از کار در نمی آمد و از طرف دیگر دلش

نمی خواست باور کند. تا اینکه سر و کله گرگ های کتک خورده، پیدا شد و ماجرا را از زبان خودشان شنید و

به چشم خود، ذلت و خفت دوستانش را دید. گرگ سیاه زوزه ای بلند از ته دل کشید و رو به گرگ ها کرد و

گفت:

- به اینکه غافل گیر شدید؛ ایرادی نیست. اما از اینکه از یه بز فریب خوردید؛ براتون متاسفم.

گرگ قهوه ای جواب داد:

داستان خاطره انگیز بابا لنگ دراز  « فوری جواب دهید »

فوري جواب دهید.

 

جناب بابا لنگ دراز

 

آقاي عزیز!نامه اي از خانم لیپت واصل شد.ایشان اظهار امیدواري کرده اند طرز رفتارم بهتر شده و تحصیلاتم پیشرفت

 

کرده باشد.و چون احتمالا من براي تعطیلات تابستان جایی را ندارم اجازه داده اند تا شروع مجدد دانشکده به

 

پرورشگاه برگردم و در مقابل هزینه ي اقامت و خوراکم کار کنم.

 

من از پرورشگاه جان گریر متنفرم.

 

ترجیح می دهم بمیرم ولی به آنجا برنگردم.

 

جروشاي بسیار صادق شما

 

بابا لنگ دراز عزیز

 

)جودي در کلاس فرانسه است و این نامه را با مخلوطی از جمله هاي فرانسه و انگیلسی نوشته است(

برچسب ها

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

داستان دنباله دار شازده کوچولو قسمت چهارم «ادامه قسمت هواپیمای شازده»

به این ترتيب از یک موضوع خيلی مهم دیگر هم سر در آوردم: این که سياره ی او کمی از یک خانه ی معمولی

 

بزرگ تر بود.این نکته آن قدرها به حيرتم نينداخت. می دانستم گذشته از سياره های بزرگی مثل زمين و کيوان و

 

تير و ناهيد که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سيار هی دیگر هم هست که بعضی شان از بس

 

کوچکند با دوربين نجومی هم به هزار زحمت دیده می شوند و هرگاه اخترشناسی یک یشان را کشف کند

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود دو بخش چهارم

بعد عقاب سر طلایی فرمانروای پرندگان بالهای خود را از هم باز کرد و گف ت : ای پادشاه بزرگ و مهربان، م ن هم

 

ده هزار پرنده را برای کمک به انسانها می فرستم ولی از میان ما پرندگان هم اقوامی به کمک شیابلو و سپاه

 

اهریمنی اش رفته اند که من نام آن خائنین را در دفتر سیاهم نوشته ام که نام آنها به ترتی ب : کلاغ، لاشخور،

 

خفاش و جغد است. بعد از اینکه صحبتهای عقاب سر طلای ی تمام شد سوسک شاخدار فرمانروای حشرات به

 

آرامی جلو رفت و گف ت :

داستان دنباله دار و جذاب عروس خان فصل سوم

باز هم احساس خستگی میکنم.انگار اینقدر پیر شدم که قدرت مرور خاطرت گذشته را ندارم در حالی که من این راه را تنها طی کردم،ولی در آن زمان دختر جوان و سر حالی بودم با امید به آینده و سرشار از نیرو و انرژی.با این امید میرفتم که به زودی به شهر خودم برمیگردم.اما چه قدر بی تجربه و بچه بودم.نمیدانستم وارد چه زندگی پر فراز و نشیبی میشوم.ساعت ۹:۳۰ بود که با پدر و عمه راهی فرودگاه شدیم.هر سه ساکت بودیم.وقتی رسیدیم مدتی منتظر ماندیم.هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم.پدر گهگاهی لبخند تلخی به من میزد و عمه بی هدف این طرف و آن طرف نگاه میکرد تا این که شماره پرواز اعلام شد.ساک و چمدان را برداشتم و نزدیک سالن بازرسی،پدر مرا در آغوش کشید و گفت:

داستا دنباله دار و جذاب خواستگار این قسمت همون روز داخل یه پارک

فریبا و شهره و مریم رو یه نیمکت نشستن و دارن با همدیگه حرف می زنن. روبروي »

 

فریبا، کمی اونطر تر، یه پسر جوون نشسته ولی پشت ش به فریبا ایناس. فریبا همونجور

 

« . که حرف می زنه، گاه گاهی م به پسره نگاه کی کنه

 

فریبا : سه تایی پسره بدبخت رو سوار کردیم و داریم ازش بازجویی می کنیم! خب معلومه

 

که می ترسه!

 

شهره : این پسرا گردن کلفت دسته جمعی ن! تنها که باشن از موش م ترسوترن!

 

فریبا یه نگاه دیگه به پسره که اون طرف تر نشسته می کنه. دو تا دختر از جلوي پسره »

 

« رد می شن اما پسره حتی سرشو بلند نمی کنه که نگاه شون کنه

 

فریبا : ما که نیودمی بترسونیم شون!

 

اصلی دیر نشه! Case مریم : بچه ها

 

شهره : نخ ، هنوز وقت داریم.

 

فریبا در حالی که داره به اون پسره که اون طرف رو نیمکت نشسته و پشت ش به فریبا »

 

« ایناس نگاه، می گه

 

بچه ها اون چطوره ؟

داستان دنباله دار عروس خان فصل دوم

زندگی ما ادامها هیچوقت مطابق میلمان نیست.اگر بر حسب اتفاق یک روز آن جور که دوست داریم سپری شود قطعا اتفاقی بوده و بدون برنامه ریزی.ولی مال من یک روز و دو روز نبود،حساب یک زندگی بود،زندگی که با یک اشتباه پدر آغاز شد؛او در حین رانندگی با سرعت زیاد به پسری زد و او جا به جا مرد.او کی بود؟از کجا آماده بود؟هیچ کس نمیدانست و همه چیز از همین جا شروع شد.

 

تازه سال اول دانشگاه بودم.یک روز بعد از ظهر بعد از اتمام کلاس به خانه برگشتم.وقتی رسیدم 

 داستان دنباله دار سرگرم کننده و جذاب  خاطرات دور فصل دوم

وارد پذیرایی که شدم همه از جاشون بلند شدن . سلام کردم و تعارفات معمول و بعد ازتعارف چای یه جا نزدیک مانی نشستم .

 

یه نگاه کلی به جمع انداختم . مامانش زن جذابی بود و البته جدی ! اینو به راحتی از چهره اش می شد خوند . پدرش هم خیلی خوشتیپ بود و مشخص بود علی شباهت زیادی به پدرش داره و کوچکترین شباهتی به مامانش نداشت مثل اینکه هر چی ژن داشته رو از باباش به ارث برده بود ! اما برادرش که نشون می داد فاصله سنی کمی با علی داره و خواهرش که به دختر های دوم – سوم دبیرستانی می خورد خیلی شبیه مامانش بودن .

 

بعد از صحبت های معمولی