داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار عشق دردناک فصل سوم

فک پایینم رو گرفت و صورتشو بهم نزدیک کرد و گفت :

 

- ولی من خوب بلدم که چجوری زبون دراز تو رو کوتاه کنم . و به لبام زل زد

 

با چندش صورتم رو از دستش بیرون کشیدم . از خودم بدم اومد که اینهمه در برابرش ضعیف و ناتوانم .... ترجیح دادم براش شام آماده کنم

 

واقعا این دیوونه کنترلی رو کاراش نداشت

 

در یخچالو باز کردم و یه بسته ژامبون برداشتم و گذاشتم رو میز , نون رو هم گرم کردم و گذاشتم بغل ژامبون ها

 

- این چیه؟

 

- تو شهر ما به این میگن شام , تو ولایت شما بهش چی میگن؟

 

اخماشو تو هم کرد و گفت : هی ... این آشغالا چیه به خوردم میدی؟

 

حوصله نداشتم جوابش رو بدم اگه مریض نبودم 

داستان دنباله دار زیبای زیر گنبد کبود1بخش سوم

پله ها سنگی و بسیار قدیمی بودند و بعضی از آنها هم شل شده بودند چند مرتبه هم کم

 

مانده بود که اردلان از روی پله ها به پایین سقوط کن د پله ها به قدری زیاد بودند که وقتی آدم از بالا به پایین

 

نگاه می کرد سرش گیج می رف ت . بالاخره اردلان پس از مدت ها راه رفتن روی پله ها به نزدیکی دریاچۀ آتش

 

رسید، دید که در آنجا یک دریاچۀ بزرگ پر از مواد مذاب و آتش است همینطور که داشت دریاچه و اطرافش را

 

نگاه می کرد صدایی نظرش را جلب کرد که می گف ت : چه کسی ج ر ئت کرده که از قلمرو اژدهای سیاه بگذر د و

 

پای در قلمرو من بگذارد؟ اردلان تا خواست که جواب بدهد، دید که