داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود1بخش چهارم

پارت راهب این گونه شروع به تعریف سرگذشتش کر د . او گف ت : یک روز که پدر و مادرم داشتند از کنار

 

قبرستان قدیمی دهکدۀ محل زندگ ی شان عبور می کردند، دیو سیاه سر راهشان سبز شد و می خواست که مادرم

 

را با خودش ببرد که پدرم به او حمله ور شد و بعد از م د ت کوتاهی نبرد، چون پدرم قد ر تش کم بود و مرد

 

جنگجویی هم نبود بر اثر زخم های زیادی که در نبرد برداشته بود... 

داستان دنباله دار زیبای زیر گنبد کبود1بخش سوم

پله ها سنگی و بسیار قدیمی بودند و بعضی از آنها هم شل شده بودند چند مرتبه هم کم

 

مانده بود که اردلان از روی پله ها به پایین سقوط کن د پله ها به قدری زیاد بودند که وقتی آدم از بالا به پایین

 

نگاه می کرد سرش گیج می رف ت . بالاخره اردلان پس از مدت ها راه رفتن روی پله ها به نزدیکی دریاچۀ آتش

 

رسید، دید که در آنجا یک دریاچۀ بزرگ پر از مواد مذاب و آتش است همینطور که داشت دریاچه و اطرافش را

 

نگاه می کرد صدایی نظرش را جلب کرد که می گف ت : چه کسی ج ر ئت کرده که از قلمرو اژدهای سیاه بگذر د و

 

پای در قلمرو من بگذارد؟ اردلان تا خواست که جواب بدهد، دید که

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود2 بخش2

القصه: شیابلو در همه جا توسط مگس های سبز و شبپره ه ا ، جاسوس گذاشته بود و این دو گروه حشره بدجنس و

 

کثیف برای شیابلو فعالیت می کردن د . وقتی که باریان قصرش را ترک کرد خبر خارج شدن او به گوش شیابلو

 

رسید و شیابلو سریع چهار وزیرش را صدا کرد و گف ت : نقشه ای بکشید که رامتی ن ، برادر زن باریان به دام ما

 

بیاُفتد و به خانواده اش خیانت کند و یا فریب بخورد که این طوری کارها تا ح د ی برای ما راحت تر می شود بعد

 

که انگار فکر تاز ه ای به خاطرش رسیده باشد لبخند پلیدی بر روی لبانش نقش بست و رو به چهار عفریت کرد و

 

گفت: باید اردوی اصلی و نبرد نهایی و زندان و شکنجه گاه مرکزی د ر پایتخت سرزمین صحراها باش د . امّا کارها

 

را بین شما وزیران ستمکارم تقسیم می کن م . ماطاناتیس و مشاورش جنپرک که از همه باهوش تر و خونخوارترند،

 

مسئول سرزمین صحراها هستند و