داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار زیبای زیر گنبد کبود1بخش سوم

پله ها سنگی و بسیار قدیمی بودند و بعضی از آنها هم شل شده بودند چند مرتبه هم کم

 

مانده بود که اردلان از روی پله ها به پایین سقوط کن د پله ها به قدری زیاد بودند که وقتی آدم از بالا به پایین

 

نگاه می کرد سرش گیج می رف ت . بالاخره اردلان پس از مدت ها راه رفتن روی پله ها به نزدیکی دریاچۀ آتش

 

رسید، دید که در آنجا یک دریاچۀ بزرگ پر از مواد مذاب و آتش است همینطور که داشت دریاچه و اطرافش را

 

نگاه می کرد صدایی نظرش را جلب کرد که می گف ت : چه کسی ج ر ئت کرده که از قلمرو اژدهای سیاه بگذر د و

 

پای در قلمرو من بگذارد؟ اردلان تا خواست که جواب بدهد، دید که