داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار مسافر قسمت پنجم

- تو لدت مبارك، جيكوب.

 

من دستش را گرفتم،

 

- متشكرم.

 

مثل اين بود كه يك ماهي مرده را ب گيريد . همان موق ع به پايين نگاهي اندا ختم و ديدم

 

آستين اش بالا زده شد ه و م چ دستش را نشان مي دهد . چيزي روي پ وستش مي درخشيد

 

و اين آب باران نبو د. قرمز تيره بود، از لبه ي دست ش پايين مي چ كيد،ازقسمت گوشتالو د

 

انگشت شستش.

 

- خون .!

 

- خون چه كسي؟ خودش؟

 

او دستش را عقب كشيد، آن را در پشتش پنهان كرد . مي دانست آن را ديده ام . شايد مي

 

خواست آن را ببينم.

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل آخر

اولین بوسه . اولین لمس ،اولین عطش . نه ،هرچی هست هوس نیست ،چون گذرا نیست .

 

وقتی بند بند وجودت از علاقه لبریزه وقتی همه چیزو ،حتی خودتو گم میکنی و محو میشی دیگه چیزی بنام هوس موضوعیت نداره .

 

سرش رو به بالا بود ودستش دور گردنم . دستهای من دور کمرش بود ،نمیدونم میخواستم جلوی اونو از افتادن بگیرم یا خودمو که انقدر سفت گرفته بودمش . ونگاهم که حتی برای لحظه ای از چشماش برداشته نمیشد . حتی صدای ضربان قلبمو میتونستم بشنوم .

داستان دنباله دار «چگونه برگردم» فصل چهارم

نور سفیدی چشمام رو زد . تاری دیدم بعد از چند ثانیه از بین رفت . حس می کردم سنگینی بدنم برگشته . پس هنوز هم توی این دنیا بودم ! اما کجای این دنیا ؟!

 

سرم رو برگردوندم . دختر جوون دیگه ای روی تخت بغل دستی خوابیده بود . توجه ام به تخت و تجهیزات دور و اطرافم جلب شد .

 

توی بیمارستانم ! وبه دنبالش تمام اتفاقاتی که برام افتاده بود جلوی چشمم اومد .

 

پدرام !

 

زنگ کنار تختم رو فشردم ، چند لحظه بعد

داستان دنباله دار مسافر قسمت چهارم

- بله.

 

پدرم مي دانست مادرم را ناراحت كرده و سعي داشت شاد باشد و حرف بزند تا نشان بدهد

 

از كاري كه كرده شرمنده نيست.

 

- ما در ساوتوولد بوديم . جاي زيباييست.

 

_ آه بله.

 

مرد به من نگاهي اند اخت و ديدم جاي زخمي روي چشمش كشيده شده. از پيشاني اش

 

شروع مي شد و روي گونه اش به پايان مي رسيد و انگار چشمش را كمي به يك طرف

 

كشيده بود. اين چشمش كاملأ با آن يكي هم سطح نبود .

 

پدرم پرسيد :

داستان دنباله دار مزاحم همیشگی فصل چهارم

با بی حوصلگی برگشتم طرفش که به سرعت دست کرد تو کیفش ویه بسته کوچیک کادو شده دراورد وبه سمتم گرفت و گفت:البته قابل شمارو نداره!

 

حال و حوصله تعارف کردنو نداشتم به سرعت از دستش قاپیدم و گفتم :مرسی!خدافظ

 

تعجب کرد ،حتما با خودش میگفت نه به این نه گفتنش نه به این....خنده ام گرفته بود،سوار ماشینم شدم ،صدای نیما تو گوشم پیچید: میخواستم شماره منزلتون رو از دوستانتون بگیرم با خونواده مزاحم بشیم!با خودم گفتم خوب شد نگرفت!یا پیدا نکرد!اگه پیدا میکرد چی میشد؟حتما بچه ها فکر میکردن مشتریه!از سوال جوابایی که میخواست رد وبدل بشه بلند بلند خندیدم....تو همین فکرا بودم که احساس کردم یه سان تافه مشکی که شیشه هاشم دودی بود داره منو تعقیب میکنه!

داستان دنباله دار عشق دردناک فصل چهارم

یه ساعت , دو ساعت ... نمیدونم چقدر گریه کردم , فقط دیگه اشکام در نمی اومدباید یه کاری میکردم اینجوری فایده نداشت . از پنجره یه نگاه به بیرون کردم ... نه نمیشد ع ترتفاعش زیاد بود شکستن دستو پا رو شاخش بود, اونوقت یه بدبختی به بدبختیهای دیگه ام اضافه میشد

داستان دنباله دارجذاب عروس خان فصل چهارم

آن روزها تا هادی به مادر پارسا حق میدادم که از من متنفر باشد چون وقتی برای پسرم رفتم خواستگاری میخواستم عروسم از هر نظر مطابق میل من باشد.گویا پسرم را که اصل مطلب بود فراموش کرده بودم.ناگهان بر خود نهیب زدم:ترنم!پس این چه ایرادی بود که تو به مادر پارسا میگرفتی؟

داستان دنباله دار شازده کوچولو قسمت چهارم «ادامه قسمت هواپیمای شازده»

به این ترتيب از یک موضوع خيلی مهم دیگر هم سر در آوردم: این که سياره ی او کمی از یک خانه ی معمولی

 

بزرگ تر بود.این نکته آن قدرها به حيرتم نينداخت. می دانستم گذشته از سياره های بزرگی مثل زمين و کيوان و

 

تير و ناهيد که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سيار هی دیگر هم هست که بعضی شان از بس

 

کوچکند با دوربين نجومی هم به هزار زحمت دیده می شوند و هرگاه اخترشناسی یک یشان را کشف کند

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود دو بخش چهارم

بعد عقاب سر طلایی فرمانروای پرندگان بالهای خود را از هم باز کرد و گف ت : ای پادشاه بزرگ و مهربان، م ن هم

 

ده هزار پرنده را برای کمک به انسانها می فرستم ولی از میان ما پرندگان هم اقوامی به کمک شیابلو و سپاه

 

اهریمنی اش رفته اند که من نام آن خائنین را در دفتر سیاهم نوشته ام که نام آنها به ترتی ب : کلاغ، لاشخور،

 

خفاش و جغد است. بعد از اینکه صحبتهای عقاب سر طلای ی تمام شد سوسک شاخدار فرمانروای حشرات به

 

آرامی جلو رفت و گف ت :

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود1بخش چهارم

پارت راهب این گونه شروع به تعریف سرگذشتش کر د . او گف ت : یک روز که پدر و مادرم داشتند از کنار

 

قبرستان قدیمی دهکدۀ محل زندگ ی شان عبور می کردند، دیو سیاه سر راهشان سبز شد و می خواست که مادرم

 

را با خودش ببرد که پدرم به او حمله ور شد و بعد از م د ت کوتاهی نبرد، چون پدرم قد ر تش کم بود و مرد

 

جنگجویی هم نبود بر اثر زخم های زیادی که در نبرد برداشته بود... 

داستان دنباله دار خاطرات دور فصل آخر

پدرام بی توجه به من رفت تو یکی از اتاقا که مربوط به مهمون بود و در و بست !

 

این بی تفاوتیاش از کجا نشات می گرفت ؟ نمی دونم ! منم کاریش ندارم !

 

رفتم تو اتاقمون و لباسم رو در آوردم و وارد حمام اتاقمون شدم تا موهامو از شر اون همه ژل و تافت و سنجاق سر راحت کنم !

 

وان رو هم پر ازآب کردم و یک ساعتی اون تو دراز کشیدم ! واقعا خستگیم در رفت . خودمو خوب خشک کردم ، موهامو سشوار کشیدم تا حداقل نیمه نم دار باشه ، یکم رو صورتم کار کردم تا پدرام یه وقت وحشت نکنه بیچاره ! اول منو با یه خروار آرایش ببینه حالا

داستان دنباله دار خواستگار قسمت «داخل یه ساختمون»

یه مامور، فریبا و مریم و شهره رو می بره و در یه اتاق رو وا می کنه و فریبا اینا می رن »

 

تو و مامور در رو قفل می کنه. دوربین فقط فریبا اینا رو نشون می ده که پشت در قفل

 

شده می ایستن. کمی بعد که بر می گردن، متوجه می شن که تو اتاق ( بازداشگاه) سر از

 

دختره! سه تایی تعجب می کنن! چند تا دخترا می آن طرف فریبا اینا. فریبا با تعجب از

 

« یکی شون می پرسه

 

شماها اینجا چیکار دارین؟!

داستان دنباله دار بازگشت چوپان قسمت چهارم

بز شماره 1 چشم از چوپان بر نمی داشت. گرگ شماره 1 هم همین طور. بز می خواست کتاب را ببرد و گرگ

 

بز را. بز نگاهی به گروه اش انداخت و گفت:

 

- نقشه رو مرور می کنیم. شما سه نفر، میرید جلوی چوپان و پایین و بالا می پرید ... این قدر سر و صدا

 

می کنید که کاملاً توجه چوپان بهتون جلب بشه. بعدگوسفند شماره یک به سمت مزرعه کلم فرار

 

می کنه. شما دو تا هم دنبالش می دویید. همین که چوپان افتاد دنبالتون. شما سه تا از جلوش به سمت

 

مزرعه آفتاب گردون می دویید. احتمالاً

داستان دنباله دار بابا لنگ دراز این قسمت،  «شنبه»

شنبه

آقا!این جانب افتخار دارد که کشفیات جدید خود را در زمینه هندسه به عرضتان برساند.جمعه ي گذشته به تحقیق خود درباره ي متوازي السطوح خاتمه دادیم و به منشورهاي ناقص پرداختیم.البته فهمیدیم که را ناهموار و سربالایی است.

 

یکشنبه

 

تعطیلات کریسمس هفته آینده شروع میشود و چمدان ها بسته شده.آن قدر چمدان در راهرو چیده اند که به زور

 

میشود از لاي شان رد شد. آن قدر همه هیجان زده اند که درس فراموش شده.یک دختر دیگر سال اولی اهل تگزاس

 

هم به جز من تعطیلات را در دانشکده می ماند و ما باهم قرار گذاشته ایم به پیاده روي هاي طولانی برویم و اگر یخی

 

باقی مانده باشد اسکیت بازي یاد بگیریم.بعدش

داستان دنباله دار اولین نگاه فصل چهارم

عید اون سال اولین سالی بود که جای خالی یه بزرگتر برامون ملموس بود من فکر نمی کردم بدون مامان جون اینقدر سخت باشه . کلا با خانواده ی مادری ام مانوس تر بودم تا پدری ...تصمیم گرفتیم خانوادگی بریم شمال . بابام از طرف شرکتشون جا گرفت تو خزرآباد و همه عازم ساری شدیم .همه که میگم خانواده ی خاله مینا و خانواده ی زیلا جون البته عمو حامد نیومد فقط شادی و خاله بودن .

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل چهارم

حالا در رستوران کنار مرتضی نشسته بودم و انتظار میکشیدم تا لاله بیاد .

سعید با هزار زور و بدبختی رضایت داده بود که با نظارت مرتضی من و لاله همدیگرو ببینیم . البته من ولاله قبلاً بارها وبارها همدیگه رو دیده بودیم وباهم حرف زده بودیم اما الآن دیگه خیلی فرق داشت ،اونموقع خواهر سعید بود و منهم رفیق سعید و روز تاشب باهم بودیم اما الآن همه چیز فرق میکرد .

داستان دنباله دار و جذاب چگونه برگردم فصل سوم

با تمسخر ادامه داد :

 

- اوه ، چه وضعیت رقت انگیزی ! مرده یا هنوز زنده اس ؟ موفق شدم از زندگی خلاصش کنم یا نه ؟!

 

و قهقه ی وحشتناکی زد .

 

با وجود وحشت اولیه ام با این کارش خونم به جوش اومد و حمله کردم طرفش . جیغ کشیدم :

 

- آشغــــال !

 

چشماش رنگ عصبانیت و خشم گرفت و اون هم اومد سمتم .

 

دستام رو برده بودم بالا تا با مشت و چنگ و سیلی ازش پذیرایی کنم .

 

مچ دستام رو گرفت و محکم نگه داشت . چنان فشاری رو به اونها وارد میکرد که هر لحظه حس می کردم استخوان هاش

داستان دنباله دار و اجتماعی مزاحم همیشگی فصل سوم

اشک مثه رود از چشام پایین میومد آروم زیر لب گفتم:بله.

 

دوباره داد زد:نشنیدم؟؟؟؟؟

 

نگاش کردم و با نفرت گفتم:بله و بسمت اتاقم دویدم!

 

تا دو روز غذا نمیخوردم تا اینکه فکر فرار به سرم زد و ازونجا فرار کردم ...اما هیچ فایده ای نداشت نزدیک بود گیر مامورا بیافتم که اردشیر منو پیدا کرد ،اکیپ شادی کوچیک نبود یه باند بزرگ بودن که هر کثافت کاری ای که بگی توش میکردن!از ....بگیر تا مواد و مشروب و پارتی و قاچاق اعضا و دختر و مواد شنیده بودم که پشتشونم گرمه به کجا نمیدونم....

داستان دنباله دار و جذاب مرغ دریایی فصل آخر

جاناتان آرام صخره هاي دور دست را دور زد و همه چیز را زیر نظر گرفت. فیلچر جوان، این مرغ دریایی سرسخت،

 

به واقع یک شاگرد پرواز بود. در آسمان قوي، سبک و سریع بود، اما بسیار مهم تر، شوقی سوزان براي آموختن پرواز

 

داشت.

 

در این لحظه پیکري محو و خاکستري رنگ، با چرخشی به قصد شیرجه پدیدار شد و با سرعت دویست و چهل

 

کیلومتر در ساعت از کنار آموزگار خود گذشت. یکباره تلاش دیگري را براي چرخش آرام عمودي شانزده نقطه اي

 

آغاز کرد و با صداي بلند شروع کرد به شمردن نقاط.

 

هشت... نه... ده... جاناتان ببین! دارم از سرعت هوا هم می گذرم... یازده... دلم می خواهد توقف درجا را یاد «...

 

بگیرم، درست مثل تو... دوازده... اما... نمی توانم... از پسش بربیایم... سیزده... این سه نقطه آخر... بدون... چهارده...

 

!» آآآخ خ خ

داستان دنباله دار عشق دردناک فصل سوم

فک پایینم رو گرفت و صورتشو بهم نزدیک کرد و گفت :

 

- ولی من خوب بلدم که چجوری زبون دراز تو رو کوتاه کنم . و به لبام زل زد

 

با چندش صورتم رو از دستش بیرون کشیدم . از خودم بدم اومد که اینهمه در برابرش ضعیف و ناتوانم .... ترجیح دادم براش شام آماده کنم

 

واقعا این دیوونه کنترلی رو کاراش نداشت

 

در یخچالو باز کردم و یه بسته ژامبون برداشتم و گذاشتم رو میز , نون رو هم گرم کردم و گذاشتم بغل ژامبون ها

 

- این چیه؟

 

- تو شهر ما به این میگن شام , تو ولایت شما بهش چی میگن؟

 

اخماشو تو هم کرد و گفت : هی ... این آشغالا چیه به خوردم میدی؟

 

حوصله نداشتم جوابش رو بدم اگه مریض نبودم 

داستان دنباله دار شازده کوچولو قسمت هواپیمای شازده کوچولو

خيلی طول کشيد تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پيچ می کرد خودش انگار

 

هيچ وقت سوا لهای مرا نمی شنيد. فقط چيزهایی که جسته گریخته از دهنش می پرید کم کم همه چيز را به

 

من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپيمای مرا دید (راستی من هواپيما نقاشی نم یکنم، سختم است.) ازم

 

پرسيد:

 

-این چيز چيه؟

 

نيست: این پرواز می کند. هواپيماست. هواپيمای من است. « چيز » -این

 

و از این که ب هاش می فهماندم من کسی ام که پرواز می کنم به خود می باليدم.

 

حيرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتاده ای؟

داستان دنباله دار و زیبای زیر گنبد کبود 2 بخش سوم

باریان هم چون می دانست که پارت راهب م د ت

 

ها با پریان زندگی کرده و به خصوصیا ت اخلاقی آنها آگاه اس ت ، به همین دلیل نظر پارت را قبول کر د . سپس

 

پارت راهب خودش و باریان و سرباز سوار را تبدیل به عقاب نمود و هر سۀ آنها به اتفاق هم به اعماق جنگل

 

رفتند و روی زمین نشستند و پارت دوباره همه را تبدیل به شکل اولیۀ خودشان کرد و بعد آن دو پری که

 

بزرگش کرده بودند را صدا کر د . پریان به محض شنیدن صدای پارت سریع جلوی چشمان آنها ظاهر شدن د و

 

پارت و باریا ن و سرباز سوار همۀ ماجرا را برای آن دو پری تعریف کردند و پریان گفتند: 

داستان سرگرم کننده دنباله دار خاطرات دور فصل سوم

کم کم به خودمون اومدیم . وقتی لبهاش رو از صورتم دور کرد و زل زد تو چشم هام مطمئن شدم دیگه هیچ چیز توی دنیا وجود نداره که بیشتر از اون بخوامش . دوباره تو آغوش گرمش فرو رفتم . علی داشت کمرم رو نوازش می کرد و من آهسته گفتم :

 

- باشه علی برو اما زود برگرد ، من طاقت دوری از تو رو ندارم .

 

- منم همینطور عزیزم اگه موضوع به این مهمی نبود امکان نداشت لحظه ای ازت دور شم ، زود بر می گردم .

 

برای این که از اون جو دلتنگی و ناراحتی دربیایم ازش فاصله گرفتم و گفتم :

داستان دنباله دار جذاب بازگشت چوپان قسمت سوم

دو تا گرگ زشت و بدقواره، دور جنازه گوسفند بیچاره که فقط استخوان هایش باقی مانده بود؛ چنبره زده

 

بودند. گرگ خاکستری نگاهی به ماه کرد و زوزه ای کشید و رو به گرگ قهوه ای گفت:

 

- بره لذیذی بود.

 

- نوش جان!! فقط حیف که مدت خوردنش کوتاه بود.

 

- خیلی خوب شد که گله ها یکی شدن.

 

- آره، تا اون سگای جوون بخوان سمت چپ گله رو بپّان ، از اون ور شکارو زدیم.

 

- این جور خطرشم کمتره!

 

- آره ... راستی خبرو شنیدی؟

 

- کدوم خبر؟

داستان دنباله دار بابا لنگ دراز این قسمت چهارشنبه

رومی ها کمین میکنند و صبح نبرد آغاز میشود؛رومی ها در حال عقب نشینی.

 

2- فرانسه: 24 صفحه از سه تفنگ دار،صرف سوم افعال بی قاعده.

 

3- هندسه:استوانه ها تمام شده اند و به مخروط ها رسیده ایم.

 

4- انگلیسی:انشا.سبک نگارش من از نظر وضوح و اختصار روز به روز دارد بهتر میشود.

 

5- اعضا شناسی:به بخش دستگاه گوارش رسیده ایم.درس بعدي کیسه ي صفرا و لوزالمعده است.

 

دوستدار شما و فراگیر علم و دانش،جروشا ابوت

 

بعدالتحریر:باباجون امیدوارم هیچوقت لب به مشروب نزنید.الکل دشمن کبد است.

 

چهارشنبه

 

بابا لنگ دراز عزیز

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل سوم

حدود ۶ سال از دوستی من و مرتضی وسعید میگذشت .

 

بعد از دوسه روز استراحت و بستری شدن اجباری توسط مادرم توی خونه بلأخره باهر کلک و حقه ای بود موفق شدم از خونه بزنم بیرون .

 

مادم عجیب از دستم شاکی بود و مدام زیر لب یا بلند بلند شکوه و شکایتشو عنوان میکرد:تو آخه مگه نخورده ای؟مگه گشنه گدایی؟توت میخوای کوفت کنی؟برو بخر.تنبلیت میاد؟خوب بگو برم از سرخیابون بخرم.دیگهواسه چی عین این پسر لاتا از درخت میری بالا که بیفتی اینجوری تن و بدنت زخم و زیل بشه؟

 

اگه میفتادی نخات قطع میشد چی؟تا آخر عمر باید لگن زیرت میذاشتن .کی تو بزرگ میشی . کی آدم میشی من آخه.....

 

سه روز تموم از این حرفا میزد و زخم و زیل منو پانسمان میکرد . بعد

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو بخش3

راننده پرسيد :

 

_ براي كجا ؟

 

صدايش طوري بود كه انگار قبل از بيرون آمدن از دهانش طنين پيدا مي كرد .

 

نيك گفت :

 

- دو تا براي ريچموند .

 

بليط فروش از نزديكتر به او نگاه كرد ، گفت :

 

- من قبلاً تو را نديده ام .

 

- خوب ...

 

نيك نمي دانست چه بگويد،

 

ما اغلب اين قدر دير بيرون نمي رويم .

 

بليط فروش گفت :

 

- تو خيلي جواني .

 

به جرمي كه كاملأ خواب بود نگاهي اند اخت .

 

- اين برادر توست ؟

 

- بله .

 

- پس چطور هر دو رفتيد ؟

 

- ببخشيد ؟

 

- چطور جدا شديد ؟ چه چيزي شما را .. بليط فروش مودبانه سرفه كرد ،

 

- آورد ؟

 

نيك سردرگم جواب داد ،

 

- اتوموبيل پدرم .

 

چقدر غم انگيز.

 

بليط فروشي آه كشيد و سرش را تكان داد،

 

_ حالا داريد كجا مي رويد؟

 

_ فكر مي كنم ، لوئرگرود رود . بسيار خوب ...

 

دست بليط فروش تلق تلق كنان دايره وار چرخيد و دو بليط از ماشين بيرون پريد.

 

آن ها را به نيك داد،

 

- يك شيلينگ مي شود.

 

نيك گيج شده بود.

 

ببخشيد ؟

 

سكه اي يك پاوندي به بليط فروش داد و مرد با چشماني نيم بسته و با بيزاري به

 

آن نگاه كرد . زير لب گفت

داستان دنباله دار کمبود عشق فصل یک قسمت دو

قشنگ و لطیف داشته بباشه. -هرکول،مشت زنی،واقعا که!! -پریا می دونی مشکل تو جیه؟همیشه فکر می کنی بیشتر از من سررت میشه.چون چند تابلوی احمقانه کشیدی احساس برت داشته و باورت شده هنرمندی!نه جونم تو قط بلدی بومهای سفید بیچاره رو خط خطی کنی.تازه!این نقاشایی که هی پزشون رو به من میدی،همشون از نژاد اروپایین ولی کله سیاه هایی مث تو هیچ وقت چیزی ارشون در نمیاد. -اوهو!خیلی داری تند میری!اگه ما شرقی ها نبودیم بیچاره هایی مث تو واسه کی سر و دست میشکوندن؟ -کی واشه شماها سرو دست شکونده؟ -تونی یادت که نرفته؟تو منوز منتظر جواب بله منی.پس خیلی دور بر ندار. تونی ایستاد و پریا در حالی که همچنان به راهش ادامه میداد افزود:

داستان دنباله دار چگونه برگردم فصل دوم

درام ماشین رو یه جا نزدیک همون جنگل پارک کرد . وسایلی رو که آماده کرده بودیم برداشتیم و راه افتادیم . جالب بود ، احتمالا اهالی یا جنگلبان های منطقه توی جنگل حالتی مثل یه جاده رو ایجاد کرده بودن تا اگه کسی مثل ما هوس جنگل نوردی به سرش زد ، راه برگشت رو گم نکنه .

 

تقریبا چهل و پنج دقیقه ای رو راه رفتیم تا وسط جنگل با یه منظره رویایی رو به رو شدیم .

داستان دنباله دار مسافر قسمت دوم

حدود پانزده ثانيه طول كشيد تا به او رسيديم. پدرم اولين كسي بود كه حرف زد.

 

_ نمي دانم كجا دارد مي رود.

 

مادر گفت تو كه نمي ايستي ؟.

 

- چرا كه نه ؟ بعد از ظهر وحشتناكي است . هوا را ببين !

 

و اينها والدين من هستند . پدرم دندان پزشك است و شايد براي همين هميشه سعي

 

مي كند با مردم رفتار خوبي داشته باشد مي داند هيچ آدم عاقلي هرگز نمي خواهد او را

 

ببيند . او بلند قد و آشفته است از آن مردهايي كه با موهاي به هم ريخته و جوراب هاي

 

لنگه به لنگه سر كار مي روند . مادرم سه روز در هفته در يك آژانس املاك كار مي كند .او

 

خيلي سر سخت تر از پدرم هست . وقتي من كوچك بودم ، هميشه او بود كه مرا به رخت

 

خواب مي فرستاد ، اگر مادر نبود پدر مي گذاشت تمام شب را بيدار باشم .

 

يك چيز ديگر را هم بايد در باره آنها بگويم ، هردوي آنها

داستان دنباله دار مزاحم همیشگی فصل دوم

_الوووووووووووو؟

 

زیبا:آنی کدوم گوری غیب شدی یهو؟خب چه میدونستم ناراحت میشی؟

 

_آرش برای من مرده!میفهمی!مردهههه!!!!

 

زیبا:خب حالا چرا داد میزنی!منم نمیدونستم مثه اینکه تازه از اسپانیا اومده .

 

به لحن مسخره ای گفتم:اه؟خوش بحااالش!

 

زیبا:بیا بابا ببینه تو سالم و سلامتی ضایع میشه!

 

_آره امشب قرار بود برم پیش فرزاد شاید بیاد باهامون!

 

زیبا:چه خوب پس ساعت 5 منتظریماااا

 

_اوکی میام.بای

 

زیبا:بای!

 

هه!کجای این قصه بودم؟میدونی بعضی قصه ها رو میگن تا آدم بخوابه...اما قصه من قصه بیداریه...قصه ایه که خوابت نمیبره وقتی حتی بهش فکر کنی که یه لحظه خودتو جای من بذاری!

 

آره من رستگارم!مریم رستگار!کسی که نمیخواس بدنیا بیاد ،مریمی که میخواست مثه همه آدمای دنیا حداقل پاک بدنیا میومد!اما افسوس که از همون اول نحس بود ...حروم بود!....کثیف بود!...شایدم تو طالعش ...ای رو حک کرده بودن!مریمی وقتی بدنیا اومد

داستان جذاب و سوزناک و دنباله دار عشق دردناک فصل دوم

واقعا در هم شکسته بودم. یک بغض لعنتی تو گلوم نشسته بود که نفس کشیدن رو برام دردناک میکرد و چشمه اشکی که خشکیده بود و منو برای کم کردن دردم یاری نمیکرد

 

با صدای در که به شدت باز شد و و با دیوار پشتش برخورد کرد از خواب پریدم

 

گیج و منگ به کوهستان که در چهارچوب در ایستاده بود و دست به کمر زل زده بود نگاه کردم

 

یه پوزخند کجکی زد و گفت : پاشو صبحانمو حاضر کن دیرم شده

 

- چی؟

- میگم پاشو صبحانمو حاضر کن , مثل اینکه دیشب زیادی بهت خوش گذشته یادت رفته من کیم و تو کی هستی

 

دستپاچه پتو رو دور خودم پیچیدم , واقعا یه لحظه همه چیز فراموشم شده بود

 

با صدای بلند خندید و بدون حرفی رفت پایین

 

با یاد اوری دیشب باز بغضم گرفت , اما 

داستان دنباله دار عروس خان فصل دوم

زندگی ما ادامها هیچوقت مطابق میلمان نیست.اگر بر حسب اتفاق یک روز آن جور که دوست داریم سپری شود قطعا اتفاقی بوده و بدون برنامه ریزی.ولی مال من یک روز و دو روز نبود،حساب یک زندگی بود،زندگی که با یک اشتباه پدر آغاز شد؛او در حین رانندگی با سرعت زیاد به پسری زد و او جا به جا مرد.او کی بود؟از کجا آماده بود؟هیچ کس نمیدانست و همه چیز از همین جا شروع شد.

 

تازه سال اول دانشگاه بودم.یک روز بعد از ظهر بعد از اتمام کلاس به خانه برگشتم.وقتی رسیدم 

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود2 بخش2

القصه: شیابلو در همه جا توسط مگس های سبز و شبپره ه ا ، جاسوس گذاشته بود و این دو گروه حشره بدجنس و

 

کثیف برای شیابلو فعالیت می کردن د . وقتی که باریان قصرش را ترک کرد خبر خارج شدن او به گوش شیابلو

 

رسید و شیابلو سریع چهار وزیرش را صدا کرد و گف ت : نقشه ای بکشید که رامتی ن ، برادر زن باریان به دام ما

 

بیاُفتد و به خانواده اش خیانت کند و یا فریب بخورد که این طوری کارها تا ح د ی برای ما راحت تر می شود بعد

 

که انگار فکر تاز ه ای به خاطرش رسیده باشد لبخند پلیدی بر روی لبانش نقش بست و رو به چهار عفریت کرد و

 

گفت: باید اردوی اصلی و نبرد نهایی و زندان و شکنجه گاه مرکزی د ر پایتخت سرزمین صحراها باش د . امّا کارها

 

را بین شما وزیران ستمکارم تقسیم می کن م . ماطاناتیس و مشاورش جنپرک که از همه باهوش تر و خونخوارترند،

 

مسئول سرزمین صحراها هستند و 

داستان دنباله دار جذاب زیر گنبد کبود1 بخش2

و با صدایی لرزان از بغض و شوق گفت: دخترم این همه مدت کجا بودی؟ ما چند سال است که

 

به دنبال تو میگردی م خودت که می بینی از دوری تو پیر شده ام و چشمانم کم سو شده است . راستی این جوان

 

کیست، اورا به ما معرفی نکرد ی ؟ ماندانا ماجرای خودش و دادیار را برای پدرش تعریف کر د . پادشاه وقتی فهمید

 

که دادیار چقدر به دخترش کمک کرده با ازدواج دخترش با او موافقت کر د . پادشاه می خواست برای آن دو

 

زوج خوشبخت هفت شبانه روز جشن بگیرد که دادیار چون جا ن عمویش را در خطر می دید و از طرفی می

 

ترسید که 

داستان دنباله دار بابا لنگ دراز قسمت24سپتامبر

یعنی دختري که در عمرش تجربه اي در خرج کردن و نگه داشتن پول نداشته تعیین کرده اند واقعا شاهانه است.

 

ایشان مفصل در این مورد برنامه ریزي کرده بودند و من رویم نمیشد بهشان پیشنهادي بکنم.قرار است تو تا آخر

 

تابستان همین جا بمانی تا خانم پریچارد کارهاي رفتنت را انجام بدهد.شهریه و مخارج زندگی ات را هم به طور مستقیم

 

به دانشکده میپردازند و در چهارسالی که آنجا هستی ماهی سی و پنج دلار پول تو جیبی میگیري.یعنی سطح زندگی ات

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل دوم

صبح با صدای زنگ ساعت از خواب پاشدم اما چه پاشدنی،تا صبح کابوس میدیدم .تمام تنم درد میکرد . توی رختخواب گیج و ویج نشستمو چشامو مالوندم و دوباره همونجور نشسته چشامو بستم .

 

یهو عین مار گزیده ها پریدم . تازه یادم افتاد چه بلایی سرم اومده.

 

−کتابام،حالا چه بلایی سرم میاد؟میشه یعنی پیداش کنم ؟ اگه بگیرنم ...نرم بهتره .... آره نرم مدرسه بهتره.خودمو بزنم به مریضی بهتره

 

اما بدبختی اینه که هیچ رقم نمیشه سر مادرم کلاه بذارم . بارها به هر شکل ممکن فیلم اومدم اما فهمیده. یه جمله داره که همیشه اینجور موقع ها میگه :