داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار شازده کوچولو بخش ششم

آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و د لگير تو سر درآوردم. تا مدت ها تنها

سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکته ی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی

که به من گفتی:

-غروب آفتاب را خيلی دوست دارم. برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنيم...

-هوم، حالاها باید صبر کنی...

-واسه چی صبر کنم؟

-صبر کنی که آفتاب غروب کند.

اول سخت حيرت کردی بعد از خودت خند هات گرفت و برگشتی به من گفتی:

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود دو بخش ششم

پارت با به یاد آوردن سخنان آن دو پر ی به غولگفت: در افسانها آمده ک ه در آیند ه مرکز زمین در سرزمین آریایی ها واقع میشود. غول به او گف ت : سومین سؤالو چهارمین سؤال را باهم از تو میپ ر سم اگر نتوانی جواب دهی خواهی مرد و بعد پرسی د : نام تنها درخت آزادگیچیست؟ آیا تو راز جوانی مار ها را میدانی ؟ پارت راهب ک ه تقریبا در نزد پریان همۀ علوم و دانشها را فرا گرفتهبود، گفت : نام درخت آزادگی، سرو اس ت . و امّا جواب س و أل آخر، تنها گیاه زندگ ی که ب ر روی زمین باقی ماندهبود را مار، در نزد پهلوانی پیدا کرد ، سپس از خستگی و غفلت پهلوان استفاده کرد و آن را یواشکی ا ز او دزدید وخورد و برای ا و لین بار پوست اندازی کرد و جوان ش د ، به همین خاطر است که مارها در بهار و تابستان پوستاندازی میکنند و جوان میشوند وقتی که غول دید پارت به همۀ سؤالات جواب درستی داده... 

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود یک بخش ششم

پورنگ هم سلامی کرد و بعد از حال و احوالپرسی کل ماجراهایی را که از زمان آشنا شدنش با باریان و دیگر دوستانش برایش رخ داده بود را برای شاهزاده خانم تعریف کرد و شاهزاده خانم شانه بسر از همۀ دلاورها و آن مردان شجاع تشکر نمود و یک دفعه بغضش ترکید و شروع به گریه کردن کرد که باریان با دلسوزی جلو رفت و گف ت : چرا گریه می کنید؟حالا که آزاد شدید و دیو هم کشته ش د ه؟ شاهزاده خانم شانه بسر گف ت : درست است که دیو سیاه کش ت ه شده ولی سرزمینم هنوز در دست شاهسوند جادوگر است و من که تبدیل به پرندۀ شانه بسر شده ام و نامزدم هم تبدیل به درخت افرا شده است و نگهبانان همراهم تبدیل به کلاغ شده اند به این همه بدبختی ام که فکر می کنم گریه ام میگیرد. در همین موقع باریان عاقل گفت : 

داستان دنباله دار « بازگشت چوپان بخش ششم»

وقتی کلاغ ماجرای بوق زدن و کتک خوردن گرگ ها را به گرگ سیاه رساند؛ گرگ سیاه اول باور نکرد.

چون از یک طرف بعضی وقت ها حرف های کلاغ درست از کار در نمی آمد و از طرف دیگر دلش

نمی خواست باور کند. تا اینکه سر و کله گرگ های کتک خورده، پیدا شد و ماجرا را از زبان خودشان شنید و

به چشم خود، ذلت و خفت دوستانش را دید. گرگ سیاه زوزه ای بلند از ته دل کشید و رو به گرگ ها کرد و

گفت:

- به اینکه غافل گیر شدید؛ ایرادی نیست. اما از اینکه از یه بز فریب خوردید؛ براتون متاسفم.

گرگ قهوه ای جواب داد:

داستان خاطره انگیز بابا لنگ دراز  « فوری جواب دهید »

فوري جواب دهید.

 

جناب بابا لنگ دراز

 

آقاي عزیز!نامه اي از خانم لیپت واصل شد.ایشان اظهار امیدواري کرده اند طرز رفتارم بهتر شده و تحصیلاتم پیشرفت

 

کرده باشد.و چون احتمالا من براي تعطیلات تابستان جایی را ندارم اجازه داده اند تا شروع مجدد دانشکده به

 

پرورشگاه برگردم و در مقابل هزینه ي اقامت و خوراکم کار کنم.

 

من از پرورشگاه جان گریر متنفرم.

 

ترجیح می دهم بمیرم ولی به آنجا برنگردم.

 

جروشاي بسیار صادق شما

 

بابا لنگ دراز عزیز

 

)جودي در کلاس فرانسه است و این نامه را با مخلوطی از جمله هاي فرانسه و انگیلسی نوشته است(

برچسب ها

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

داستان دنباله دار « اتوبوس شبرو بخش ششم »

همان جا كه بود زانو زد ، اتوبوس شب رو را تماشا كرد كه سر پيچ گشتي زد و ناپديد شد ، آخرين همسرايي ها " جان براون " قبل ازآنكه جمع شود و به سرعت آنرا دنبال كند مثل موجودي نامرئي در هوا باقي ماند .

جرمي ناليد :

- مچم پيپ خورده .

- مهم نيست .

نيك بلند شد و به طرف برادرش رفت .

- رسيديم منزل .

داستان دنباله دار « شازده کوچولو بخش پنجم»

هر روزی که م یگذشت از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرف ها چيزهای تازه ای دست گيرم می شد که

 

همه اش معلولِ بازتا بهایِ اتفاقی بود. و از همين راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.

 

این بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهریار کوچولو که انگار سخت دودل مانده بود ناگهان ازم پرسيد:

 

-بَرّه ها بت هها را هم می خورند دیگر، مگر نه؟

 

-آره. همين جور است.

 

-آخ! چه خوشحال شدم!

داستا دنباله دار و جذاب خواستگار این قسمت همون روز داخل یه پارک

فریبا و شهره و مریم رو یه نیمکت نشستن و دارن با همدیگه حرف می زنن. روبروي »

 

فریبا، کمی اونطر تر، یه پسر جوون نشسته ولی پشت ش به فریبا ایناس. فریبا همونجور

 

« . که حرف می زنه، گاه گاهی م به پسره نگاه کی کنه

 

فریبا : سه تایی پسره بدبخت رو سوار کردیم و داریم ازش بازجویی می کنیم! خب معلومه

 

که می ترسه!

 

شهره : این پسرا گردن کلفت دسته جمعی ن! تنها که باشن از موش م ترسوترن!

 

فریبا یه نگاه دیگه به پسره که اون طرف تر نشسته می کنه. دو تا دختر از جلوي پسره »

 

« رد می شن اما پسره حتی سرشو بلند نمی کنه که نگاه شون کنه

 

فریبا : ما که نیودمی بترسونیم شون!

 

اصلی دیر نشه! Case مریم : بچه ها

 

شهره : نخ ، هنوز وقت داریم.

 

فریبا در حالی که داره به اون پسره که اون طرف رو نیمکت نشسته و پشت ش به فریبا »

 

« ایناس نگاه، می گه

 

بچه ها اون چطوره ؟