داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار شازده کوچولو بخش ششم

آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و د لگير تو سر درآوردم. تا مدت ها تنها

سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکته ی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی

که به من گفتی:

-غروب آفتاب را خيلی دوست دارم. برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنيم...

-هوم، حالاها باید صبر کنی...

-واسه چی صبر کنم؟

-صبر کنی که آفتاب غروب کند.

اول سخت حيرت کردی بعد از خودت خند هات گرفت و برگشتی به من گفتی:

داستان دنباله دار « شازده کوچولو بخش پنجم»

هر روزی که م یگذشت از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرف ها چيزهای تازه ای دست گيرم می شد که

 

همه اش معلولِ بازتا بهایِ اتفاقی بود. و از همين راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.

 

این بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهریار کوچولو که انگار سخت دودل مانده بود ناگهان ازم پرسيد:

 

-بَرّه ها بت هها را هم می خورند دیگر، مگر نه؟

 

-آره. همين جور است.

 

-آخ! چه خوشحال شدم!

داستان دنباله دار شازده کوچولو قسمت چهارم «ادامه قسمت هواپیمای شازده»

به این ترتيب از یک موضوع خيلی مهم دیگر هم سر در آوردم: این که سياره ی او کمی از یک خانه ی معمولی

 

بزرگ تر بود.این نکته آن قدرها به حيرتم نينداخت. می دانستم گذشته از سياره های بزرگی مثل زمين و کيوان و

 

تير و ناهيد که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سيار هی دیگر هم هست که بعضی شان از بس

 

کوچکند با دوربين نجومی هم به هزار زحمت دیده می شوند و هرگاه اخترشناسی یک یشان را کشف کند

داستان دنباله دار شازده کوچولو قسمت هواپیمای شازده کوچولو

خيلی طول کشيد تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پيچ می کرد خودش انگار

 

هيچ وقت سوا لهای مرا نمی شنيد. فقط چيزهایی که جسته گریخته از دهنش می پرید کم کم همه چيز را به

 

من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپيمای مرا دید (راستی من هواپيما نقاشی نم یکنم، سختم است.) ازم

 

پرسيد:

 

-این چيز چيه؟

 

نيست: این پرواز می کند. هواپيماست. هواپيمای من است. « چيز » -این

 

و از این که ب هاش می فهماندم من کسی ام که پرواز می کنم به خود می باليدم.

 

حيرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتاده ای؟

داستان دنباله شازده کوچولو بخش2(هواپیمای شکسته)

این جوری بود که روزگارم تو تنهایی م یگذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم که باش دو

 

کلمه حرف بزنم، تااین که زد و شش سال پيش در کویر صحرا حادثه یی برایم اتفاق افتاد؛ یک چيز موتور

 

هواپيمایم شکسته بود و چون نه تعميرکاری همراهم بود نه مسافری یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس

 

چنان تعمير مشکلی برآیم. مساله ی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف می داد.

 

شب اول را هزار ميل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسه ها به روز آوردم پرت افتاد هتر از هر کشتی شکسته یی

 

که وسط اقيانوس به تخته پار هیی چسبيده باشد. پس لابد می توانيد حدس بزنيد چه جور هاج و واج ماندم وقتی

 

از خواب پریدم.