داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار کمبود عشق فصل یک قسمت ششم

-زیاد جالب نیست.مدام با هم قهریم. هلن خندید و گفت:شماها هر دوتون کله شقین.به ازدواج باهاش فکر کردی؟ -پسر خوبیه ولی… صدای فریاد پسرها از پشت سرشان انها را از جا پراند: -اهان پس اینجا قایم شدین؟ دخترها از جا بلند شدند. -کی گفته ما قایم شدیم،اومدیم یه کم با هم حرف بزنیم. -تموم کارها رو گردن ما انداختین،اونوقت می گین اومدین باهم حرف بزنین،اینم از اون کلک های دخترونس… پریارو به تونی گفت: -ولی برای تو بد نیست بیشتر کار کنی،چون لااقل جلوی گنده تر شدن هیکلت رو می گیره. دنی وهلن زیر خنده زدند.تونی امد جلویش ایستاد.در نگاهش شیطنت اشنایی موج میزد:

برچسب ها

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

داستان دنباله دار « عروس خان فصل ششم  »

هنوز هم با وجود گذشت سال ها از انتخاب پارسا به عنوان مرد زندگی ام پشیمان نیستم .

من کاری به خانواده اش نداشتم با این که مادرش خیلی آزارم می داد و خواهرانش با حرف های تلخ ناراحتم می کردند اما تمام این ها را فدای یک نگاه پارسا می کردم .پرا که اوبا تمام این ها فرق داشت .جور دیگری بود وهمین اختلاف نظر و سلیقه اش مرا نسبت به خودش عاشق تر می کرد.

برای هیمن بود که نتوانستم بروم ماندم و زندگی را گر چه ستخت بود ولی با عشق پارسا ادامه دادم .

این حرف واقعا درست است که می گویند خدا هر گز بنده اش را تنها نمی گذارد بنده ی خدا کسی نیست که بخواهد با آدم باشد یابه آئک پشت کند.

در آن روزها همه جاباسردی و نیش و کنایه ها ی مادرش ،خاله ،دخترش و خواهرانش روبرو می شدم

آن روز صبح در خانه ی آن ها... 

فصل اول داستان دنباله دار کمبود عشق قسمت پنجم

-از فروشنده می پرسیدی این طرفها راهنمایی سراغ دارد یا نه؟ -پرسیدم ولی جواب داد،این موقع از روز هیچ راهنمایی این اطراف نیست. -ول کن پریا!ما که قرار نیست تا ته جنگل بریم.همون نزدیکی های جاده چادر می زنیم.پریا ساکت شد و چایها را سر کشید.به سرعت کیفهایشان را روی کولشان انداختند و به طرف در رفتند.پریا به طرف مرد برگشت،او همانطور پشت میز نشسته بود وبا سماجت به او می نگریست.تونی که متوجه کلافگی پریا شده بود پرسید: -چیزی شده؟ پریا روی سرش دست کشید و با صدای بلند گفت: -من روی سرم شاخ دارم؟ همه خندیدند.هلن گفت: -چیه؟دلت شاخ می خواد؟ -نه!ولی فکر کردم شاید شاخ دراوردم. مرد مسن لبخندی زد و پریا با عصبانیت از رستوران خارج شد.

داستان دنباله دار « عشق دردناک فصل پنجم»

_کی بود؟...

 

همون طور که داشتم به بقیه نگاه می کردم زیر لب گفتم:یعنی تو نمی دونی؟

 

چند لحظه چیزی نگفت/

 

_خودت خوب می دونی این خودسریات عاقبت خوشی نداره....

 

_فعلا که دچار بدترین عاقبت ممکن شدم....

 

بعد از اتمام جمله ام بهش نگاه کردم...

 

یه لبخند عصبی نشست گوشه ی لبش.

 

_عزیزدلم اینا که میرن...من و تو هم که میریم خونه...پس بهتره مواظب حرف زدنت باشی.....خودم می دونم که از قصد غذارو سوزوندی...پس فکر نکن با گوسفند طرفی....باید ادبت کنم....

 

رومو ازش برگردوندمو گفت:ازت نمی ترسم...

 

_واقعا؟

 

با استفهام به صورتم خیره شد....

 

_مثل سگ دروغ می گی....اگرم واقعا نمی ترسی...اشتباه می کنی!

 

زل زد تو چشمام.

 

نگاهم و ازش گرفتم و یه لبخند گول زنک نشست روی لبام چون همون لحظه رسیده بودیم به بقیه....

داستان دنباله دار عروس خان فصل پنجم

بلند شدم تا جعبه بعدی را بیارم.پارسا آمد و گفت:تنها نمیتونی.چرا کسی کمکت نمیکنه؟

 

من در حالیکه زرد آلها را توی حوض میریختم روسریام را جلوی صورتم گرفتم.

 

گفت:این همه مدت تازه از ما رو میگیری؟

 

اما جوابش را ندادم.پارسا از حیات خارج شد.مادرش با حرص براندازم میکرد ولی من سر کار خودم رفتم.تازه درد بدنم شروع شده بود.لعنتی آنقدر محکم میزد که بدنم کوفته میشد.شب باز هم وقتو موقع کار شد،خودم در آشپز خانه ماندم و بیرون نرفتم،اما صدای پدرشان را میشنیدم که سراغم را میگرفت ولی مادرش با صحبت در مورد خواهرش حرف را عوض میکرد.صورتم زرد و بی رنگ و چشمهایم گود رفته بود،گونههایم بیرون زده بود و خیلی لاغر شده بودم.پدرم نمیدانست که دخترش کیسه بوکس زنهای دهاتی شده.

فصل اول داستان دنباله دار کمبود عشق قسمت چهارم

-فکر میکنی یکی از بچه ها باشه؟ پریا به طرف دختر رفت -اره هلن نیست؟ -یعنی ممکنه؟ -اهر مطمئنم. داد زد: هلن دختر به طرف انها برگشت و بالاخره لبخند زنان از دوچرخه پیاده شد و به طرف انها رفت. -سلام.چرا اینقدر دیر اومدید؟ تونی نگاه معنی داری به پریا انداخت: -این طوری نگام نکن خودت خوب میدونی تقصیر من نبوده. -پس تقصیر کیه؟اگه… هلن حرف پریا را قطع کرد: -شماها هنوز دست از این جروبحث ها برنداشتین؟ پریا اهی کشید و شانه هایشا بالا انداخت.تونی حرف را عوض کرد وپرسید: -تو چرا نرفتی؟ 

داستان دنباله دار کمبود عشق فصل اول قسمت سوم

-خیلی خوب،من تسلیمم.فردا ساعت هفت صبح می بینمت. درست ساعت هفت صبح بود که بوق گوشخراش ماشین تونی جلوی در بلند شد.پریا یکدفعه از خواب پرید و با چشمانی نیمه باز نگاهی به ساعت انداخت.به سرعت از تخت پایین امد و فریادش به هوا بلند شد: -مامان باز که منو بیدار نکردی.ایندفه تونی پوست از کله ام می کنه. پنجره را باز کرد و در حالیکه شلوارش را میپوشید.سرش را از پنجره بیرون برد و به تونی که داخل حیاط استاده بود گفت: -اومدم.دارم لباس می پوشم. تونی سری از تاسف تکان داد . دوچرخه ی پریا را از کنار باغچه برداشت تا پشت ماشین ببندد. -پریا زود باش،جا می مونیما -باشه…خواب موندم -بار اولت که نیست.دیگه عادت ددارم. -قول میدم تا پنج دقیقه دیگه دم در باشم. -اره می دونم! ساعت هفت و نیم بود که بالاخره پایین امد.حالا مادر داشت

داستان دنباله دار عشق دردناک فصل سوم

فک پایینم رو گرفت و صورتشو بهم نزدیک کرد و گفت :

 

- ولی من خوب بلدم که چجوری زبون دراز تو رو کوتاه کنم . و به لبام زل زد

 

با چندش صورتم رو از دستش بیرون کشیدم . از خودم بدم اومد که اینهمه در برابرش ضعیف و ناتوانم .... ترجیح دادم براش شام آماده کنم

 

واقعا این دیوونه کنترلی رو کاراش نداشت

 

در یخچالو باز کردم و یه بسته ژامبون برداشتم و گذاشتم رو میز , نون رو هم گرم کردم و گذاشتم بغل ژامبون ها

 

- این چیه؟

 

- تو شهر ما به این میگن شام , تو ولایت شما بهش چی میگن؟

 

اخماشو تو هم کرد و گفت : هی ... این آشغالا چیه به خوردم میدی؟

 

حوصله نداشتم جوابش رو بدم اگه مریض نبودم 

داستان جذاب و دنباله دار اولین نگاه فصل سوم

از جاش بلند شد و گفت : بیارش اینجا رو کاناپه راحت تره

 

علی رو نشوندم نگاهی بهم انداخت و تشکر کرد اما من فکر کنم با اون طرز نگاهش تب 40 درجه گرفتم .

 

نشستیم فیلم دیدیم مامان جونم هم داشت تدارک شام رو می دید مامان و مینا جون و رضا اومدن نیم ساعت بعد هم عمو احمد رسید خونه .

 

شامو کنار هم صرف کردیم و به سختی از علی دل کندم و راهی خونه شدیم ...

 

خدا رو شکر هفته ی دیگه با پیگیری های شدید مامان و خاله های محترمه و صد البته رضا و علی مصدوم عمارت مامان جونی تموم شد . باورش یه کم برام سخت بود که بالاخره این ساختمون با وسواس مامان اینا تموم شد . من که فکر نمی کردم عمرم قد بده که ببینم که خودش بسی جی تعجب داشت . شب جمعه بود که