داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دارجذاب عروس خان فصل چهارم

آن روزها تا هادی به مادر پارسا حق میدادم که از من متنفر باشد چون وقتی برای پسرم رفتم خواستگاری میخواستم عروسم از هر نظر مطابق میل من باشد.گویا پسرم را که اصل مطلب بود فراموش کرده بودم.ناگهان بر خود نهیب زدم:ترنم!پس این چه ایرادی بود که تو به مادر پارسا میگرفتی؟