داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار « عروس خان فصل ششم  »

هنوز هم با وجود گذشت سال ها از انتخاب پارسا به عنوان مرد زندگی ام پشیمان نیستم .

من کاری به خانواده اش نداشتم با این که مادرش خیلی آزارم می داد و خواهرانش با حرف های تلخ ناراحتم می کردند اما تمام این ها را فدای یک نگاه پارسا می کردم .پرا که اوبا تمام این ها فرق داشت .جور دیگری بود وهمین اختلاف نظر و سلیقه اش مرا نسبت به خودش عاشق تر می کرد.

برای هیمن بود که نتوانستم بروم ماندم و زندگی را گر چه ستخت بود ولی با عشق پارسا ادامه دادم .

این حرف واقعا درست است که می گویند خدا هر گز بنده اش را تنها نمی گذارد بنده ی خدا کسی نیست که بخواهد با آدم باشد یابه آئک پشت کند.

در آن روزها همه جاباسردی و نیش و کنایه ها ی مادرش ،خاله ،دخترش و خواهرانش روبرو می شدم

آن روز صبح در خانه ی آن ها... 

داستان دنباله دارجذاب عروس خان فصل چهارم

آن روزها تا هادی به مادر پارسا حق میدادم که از من متنفر باشد چون وقتی برای پسرم رفتم خواستگاری میخواستم عروسم از هر نظر مطابق میل من باشد.گویا پسرم را که اصل مطلب بود فراموش کرده بودم.ناگهان بر خود نهیب زدم:ترنم!پس این چه ایرادی بود که تو به مادر پارسا میگرفتی؟

داستان دنباله دار و جذاب عروس خان فصل سوم

باز هم احساس خستگی میکنم.انگار اینقدر پیر شدم که قدرت مرور خاطرت گذشته را ندارم در حالی که من این راه را تنها طی کردم،ولی در آن زمان دختر جوان و سر حالی بودم با امید به آینده و سرشار از نیرو و انرژی.با این امید میرفتم که به زودی به شهر خودم برمیگردم.اما چه قدر بی تجربه و بچه بودم.نمیدانستم وارد چه زندگی پر فراز و نشیبی میشوم.ساعت ۹:۳۰ بود که با پدر و عمه راهی فرودگاه شدیم.هر سه ساکت بودیم.وقتی رسیدیم مدتی منتظر ماندیم.هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم.پدر گهگاهی لبخند تلخی به من میزد و عمه بی هدف این طرف و آن طرف نگاه میکرد تا این که شماره پرواز اعلام شد.ساک و چمدان را برداشتم و نزدیک سالن بازرسی،پدر مرا در آغوش کشید و گفت:

داستان دنباله دار عروس خان فصل دوم

زندگی ما ادامها هیچوقت مطابق میلمان نیست.اگر بر حسب اتفاق یک روز آن جور که دوست داریم سپری شود قطعا اتفاقی بوده و بدون برنامه ریزی.ولی مال من یک روز و دو روز نبود،حساب یک زندگی بود،زندگی که با یک اشتباه پدر آغاز شد؛او در حین رانندگی با سرعت زیاد به پسری زد و او جا به جا مرد.او کی بود؟از کجا آماده بود؟هیچ کس نمیدانست و همه چیز از همین جا شروع شد.

 

تازه سال اول دانشگاه بودم.یک روز بعد از ظهر بعد از اتمام کلاس به خانه برگشتم.وقتی رسیدم