داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو« بخش پنجم»

آخرين كسي كه سوار شد از همه ي آن هاي ديكر ع جيب تر بود . به نظر مي رسد تازه

 

از آتش سوزي فرار كرده. لباس هايش سوخته و پاره بود. از زير بغل ه ايش دود بلند

 

مي شد و وقتي بليط فر وش روي ش انه ه ايش زد و علامت " س يگار كشيدن ممن وع "

 

را نشانش داد فقط توانست سرش را به نشانه ي عذر خواهي تكان بدهد.

 

به هرصورت، حال و هواي مهماني شدت گرفته بود . دور تا دور نيك مردم چنان با

 

صداي بلند حرف مي زدن د كه وقتي مسافران طبقه ي بالا يك صدا شر وع كردن د به

 

خواندن آواز " جسد جان براون دارد در گور مي پوسد" كه ظاهر اً خ يلي باعث شادي

 

شان شده بود،

داستان دنباله دار بازگشت چوپان قسمت چهارم

بز شماره 1 چشم از چوپان بر نمی داشت. گرگ شماره 1 هم همین طور. بز می خواست کتاب را ببرد و گرگ

 

بز را. بز نگاهی به گروه اش انداخت و گفت:

 

- نقشه رو مرور می کنیم. شما سه نفر، میرید جلوی چوپان و پایین و بالا می پرید ... این قدر سر و صدا

 

می کنید که کاملاً توجه چوپان بهتون جلب بشه. بعدگوسفند شماره یک به سمت مزرعه کلم فرار

 

می کنه. شما دو تا هم دنبالش می دویید. همین که چوپان افتاد دنبالتون. شما سه تا از جلوش به سمت

 

مزرعه آفتاب گردون می دویید. احتمالاً

داستان جذاب و سوزناک و دنباله دار عشق دردناک فصل دوم

واقعا در هم شکسته بودم. یک بغض لعنتی تو گلوم نشسته بود که نفس کشیدن رو برام دردناک میکرد و چشمه اشکی که خشکیده بود و منو برای کم کردن دردم یاری نمیکرد

 

با صدای در که به شدت باز شد و و با دیوار پشتش برخورد کرد از خواب پریدم

 

گیج و منگ به کوهستان که در چهارچوب در ایستاده بود و دست به کمر زل زده بود نگاه کردم

 

یه پوزخند کجکی زد و گفت : پاشو صبحانمو حاضر کن دیرم شده

 

- چی؟

- میگم پاشو صبحانمو حاضر کن , مثل اینکه دیشب زیادی بهت خوش گذشته یادت رفته من کیم و تو کی هستی

 

دستپاچه پتو رو دور خودم پیچیدم , واقعا یه لحظه همه چیز فراموشم شده بود

 

با صدای بلند خندید و بدون حرفی رفت پایین

 

با یاد اوری دیشب باز بغضم گرفت , اما 

 داستان دنباله دار سرگرم کننده و جذاب  خاطرات دور فصل دوم

وارد پذیرایی که شدم همه از جاشون بلند شدن . سلام کردم و تعارفات معمول و بعد ازتعارف چای یه جا نزدیک مانی نشستم .

 

یه نگاه کلی به جمع انداختم . مامانش زن جذابی بود و البته جدی ! اینو به راحتی از چهره اش می شد خوند . پدرش هم خیلی خوشتیپ بود و مشخص بود علی شباهت زیادی به پدرش داره و کوچکترین شباهتی به مامانش نداشت مثل اینکه هر چی ژن داشته رو از باباش به ارث برده بود ! اما برادرش که نشون می داد فاصله سنی کمی با علی داره و خواهرش که به دختر های دوم – سوم دبیرستانی می خورد خیلی شبیه مامانش بودن .

 

بعد از صحبت های معمولی