داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان خواندنی و سرگرم کننده  « الاغ آواز خوان»

روزی روزگاری در دهكده ی كوچك ، آسیابانی بود كه الاغی داشت . سالها الاغ برای آسیابان كار كرده بود و بارهای سنگین را از اینجا به آنجا برده بود . ولی حالا پیر شده و نمی توانست بار بكشد .روزی از روزها آسیابان الاغ را از خانه اش بیرون كرد و گفت : « برو هر جا كه دلت می خواهد . من دیگر علف مفت به تو نمی دهم .» الاغ بیچاره تا شب این طرف و ان طرف رفت . دیگر خسته و گرسنه شده بود با خود گفت : « باید از اینجا بروم و برای خودم چیزی پیدا كنم و بخورم »

الاغ از دهكده بیرون رفت . از آسیابان و آسیابش دور شد . كنار درخت پیری رسید كه شاخه هایش شكسته بود و چند شاخه تازه از روی تنه اش جوانه زده بود .كنار درخت پر از علهای سبز و تازه بود . الاغ گرسنه تا انجا كه شكمش جا داشت علف خورد و سیر شد بعد با خود گفت : « زیاد بد هم نشد . حالا دیگر بار نمی برم و منت آسیابان نمی كشم »و راه افتاد و رفت و رفت تا اینكه چشمش به سگی افتاد كه تنها و غمگین كنار جاده نشسته بود . الاغ گفت : 

داستان‌ شیرین و خواندنی « شوخی»

یکی بود، یکی نبود. غیراز خدا هیچ‌کس نبود.در مزرعه‌ای سبز و قشنگ، طویله‌ای بود که در آن، یک گوسفند، یک گاو و یک بز در کنار هم زندگی می کردند. هر روز گاو و گوسفند و بز به چمنزار می‌رفتند تا علف‌های تازه بخورند. سگ مزرعه هم همراه آنها می‌رفت تا مراقبشان باشد. یک روز وقتی که سگ در چمنزار به دنبال پروانه می‌دوید و گاو و گوسفند هم مشغول علف خوردن بودند، بز تصمیم عجیبی گرفت. او تصمیم گرفت با گاو و گوسفند و سگ شوخی کند. بزمزرعه راه افتاد. هیچ کس رفتن او را ندید... 

داستان «قول بده منو نخوری»

چند روز بود که پیشی، توی انبار، یک گوشه‌ی گرم و نرم، چند تا بچه به دنیا آورده بود. بچه گربه‌ها، خیلی کوچولو بودند و پیشی می‌ترسید آنها را تنها بگذارد. برای همین هم این چند روز، اصلاً از جایش تکان نخورده بود و خیلی خیلی گرسنه بود. وقتی، بچه گربه‌ها حسابی شیر خوردند و سیر شدند و خوابیدند، پیشی تصمیم گرفت از انبار بیرون برود و چیزی برای خوردن پیدا کند. پیشی آرام از انبار بیرون آمد و به دنبال غذا، این طرف و آن طرف را بو کشید. ناگهان بادی وزید و در انبار بسته شد. پیشی بی‌چاره ماند بیرون انبار و بچه گربه‌های کوچولو ماندند توی انبار. پیشی، هر چه میومیو کرد. هر چه پنچه به در کشید، در باز نشد که نشد. ناگهان، صدایی شنید. صدا... 

داستان جالب « آیا شیطان وجود دارد؟»

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش رابه چالش ذهنی کشاند.آیا خدا هر چیزي که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردي با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: "بله آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد، پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز

وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست، خدا نیز شیطان است"

شاگرد نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه اي بیش نیست.

شاگرد دیگري دستش را بلند کرد و گفت: "

داستان جالب « خانمی که طوطی سخنگو خرید»

خانمی طوطی ای خرید. اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند. صاحب مغازه گفت: آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطی ها عاشق آینه هستند، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند. آن خانم یک آینه خرید و رفت

روز بعد باز آن خانم برگشت

داستان شیرین و کودکانه « لاکی و فیلی»

صدای پای فیل کوچولو بود که از دور شنیده می شد. لاک پشت کوچولو تا صدا را شنید، ترسید و و سرش را توی لاکش برد؛ ولی یادش رفت که دست ها و پاهای کوچولو موچولش را قایم کند.

فیل کوچولو نزدیک و نزدیک تر شد. تا لاک پشت را دید، آهسته جلو آمد و با خرطومش دُم و پاهای لاک پشت را قلقلک داد. لاک پشت ترسید و خودش را روی شن ها نرم به جلو کشید. فیل کوچولو رفت توی رودخانه.

لک لک تا فیل کوچولو را دید... 

داستان شیرین « عینک خانم موش کوره »

در جنگلی دور خانم موش کوری زندگی می کرد که حیوونای جنگل دربارش حرفای خوبی نمی زدند.آخه می دونید، اون هیچ وقت با کسی سلام علیک نمی کرد. حتی بعضی وقت ها حیوونای کوچولویی رو که از کنارش رد می شدند اذیت می کرد و به زمین می انداخت.به خاطر همین حیوونای جنگل دیگه دوسش نداشتند و باهاش حرف نمی زدند.یک روز باهوش ترین حیوون جنگل که آقا خرگوشه بود، تصمیم گرفت به دیدن خانم موش کوره بره و دلیل این کارا و رفتارای زشتشو ازش بپرسه.آقا خرگوشه به خونه ی خانم موش کوره رفت و در زد. خانم موش کوره درو باز کرد.

آقا خرگوشه گفت:... 

داستان آموزنده و جالب « میرداماد و شاه عباس صفوی »

ميرداماد سوار بر اسب در جاده جلو مي رفت . شاه عباس و همراهانش كمي جلوتر بودند . شيخ بهائي سوار بر اسب چابكي جلوتر از همه پيش مي رفت .

اسب شيخ جست و خيز مي كرد و سوارش محكم به زين چسبيده بود تا زمين نخورد .

مير داماد سرعت اسبش را زيادتر كرد اما اسب نمي توانست اندام سنگين او را جلو ببرد .

شاه عباس مي دانست ميان دانشمندان هم مثل سياستمداران ،‌ حسادت وجود دارد.

شاه به ميرداماد نزديك شد و با لبخند به شيخ اشاره كرد و گفت:"

داستان شیرین و خواندنی « رودخانه تنها و ماهی کوچولو»

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در کنار یک کوهستان زیبا رودخانه ای وجود داشت که بسیار تنها بود.او هیچ دوستی نداشت. رودخانه یادش نمی آمد که چرا به کسی یا چیزی اجازه نمی دهد تا داخلش شنا کنند. او تنها زندگی می کرد و اجازه نمی داد ماهی ها، گیاهان و حیوانات از آبش استفاده کنند.

به خاطر همین او همیشه ناراحت و تنها بود. یک روز، یک دختر کوچولو به طرف رودخانه آمد. او کاسه ی کوچکی به دست داشت که یک ماهی کوچولوی طلایی در آن شنا می کرد. دختر کوچولو می خواست با پدر و مادرش از این روستا به شهر برود و نمی توانست با خود ماهی کوچولو را ببرد. بنابراین تصمیم گرفت، ماهی کوچولو را آزاد کند. دختر کوچولو ماهی کوچکش را در آب انداخت و با او خداحافظی کرد و رفت.

ماهی... 

داستان آموزنده و پند آموز « روباه پر حرف»

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در جنگلی بزرگ و زیبا حیوانات زیادی زندگی می کردند. همه ی حیوانات جنگل با هم مهربان بودند، ولی سه تای آن ها پنگوئن و آهو و روباه سال های زیادی بود که با هم دوست بودند.

یک روز پنگوئن و آهو یه عالمه میوه پیدا کردند و تصمیم گرفتند آن را قایم کنند و به کسی نگویند. در راه آن ها روباه را می بینند، روباه که خوشحالی آن ها را دید از آن ها دلیلش را پرسید. آن ها به روباه گفتند که نمی توانند بگویند و این که این یک راز است. اما روباه از آن ها خواست که به او اعتماد کنند. آن ها هم در مورد میوه همه چیز را گفتند.

وقتی آهو و پنگوئن و روباه به روستا رسیدند،

داستان آموزنده « استفان کاوی و باور ها »

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:...

« صبح یک روز تعطیل در نیویورک... 

داستان آموزنده و پند آموز « امتحان وزیران»

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :

از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.

همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…

وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !...

داستان « شکایت از شرکت جنرال موتورز  »

بخش پونتیاک شرکت خودروسازی جنرال موتورز شکایتی را از یک مشتری با این مضمون دریافت کرد:» این دومین باری است که برایتان می نویسم و برای این که بار قبل پاسخی نداده اید، گلایه ای ندارم، چرا که موضوع از نظر من نیز احمقانه است!

به هر حال، موضوع این است که طبق یک رسم قدیمی، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر، بستنی بخورد. سالهاست که ما پس از شام رأی گیری می کنیم و براساس اکثریت آرا نوع بستنی، انتخاب و خریداری می شود. این را هم باید بگویم که من به تازگی یک خودروی شورولت پونتیاک جدید خریده ام و با خرید این خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه برای تهیه بستنی دچار مشکل شده است.

لطفاً دقت بفرمایید! هر دفعه که برای خرید بستنی وانیلی...

داستان طنز « پشت هر مرد یه زن باهوش وجود داره»

خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.

 

خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و...

داستان آموزنده « هر که بامش بیش برفش بیش  »

یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود گفت و به سوی عالم باقی شتافت چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد.بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه ی شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه ی اختیارات مملکت را به او واگذار کنند.

اتفاقا فردای آن روز؛اولین فردی که وارد شهر شد گدائی بود که در همه ی عمر مقداری پول اندوخته و لباسی کهنه و پاره که وصله بر وصله بود به تن داشت.

ارکان دولت و بزرگان وصیت شاه را به جای آوردند و کلیه خزائن و گنجینه ها به او تقدیم داشتند و او را از خاک مذلت بر داشتند و به تخت عزت و قدرت نشاندند.پس از مدتی که درویش به مملکتداری مشغول بود.به تدریج ...

داستان آموزنده و پند آموز « دزد و عیار جوانمردی »

مرد صرافي كه كيسه اي پر از پول بهمراه داشت از كنار عده اي دزد گذشت. يكي از دزدها گفت : ” من به شما قول مي دهم تا آخر شب كيسه پول اين مرد را براي شما بياورم .

 

“دزد پشت سر مرد راه افتاد و همه جا او را تعقيب كرد ، تا اينكه شب شد . .

حکایت طنز و آموزنده « ایراد پیرزن به مناره مسجد و تدبیر معمار »

روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ میساختند. اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.

پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: 

داستان آموزنده « بزغاله خجالتی »

توی یه گله بز ،یه بزغاله خجالتی بود که خیلی آروم و سر به زیر بود .وقتی همه بزغاله ها بازی و سر و صدا راه می انداختنداون فقط یه گوشه می ایستاد و نگاه می کرد.

 

وقتی گله بزغاله ها به یه برکه ی آب می رسید،بزغاله های شاد و شیطون برای خوردن آب می دویدند سمت برکه و حسابی آب می خوردند و آب بازی می کردند .

 

اما بزغاله ی خجالتی اینقدر صبر می کرد تا همه بزغاله ها از کنار برکه برن بعد خودش تنهایی بره آب بخوره .بعضی وقتا از بس دیر می کرد ،گله به سمت دهکده به راه می آفتاد و اون دیگه وقت آب خوردن رو از دست می داد .این جوری اون خیلی خودشو اذیت می کرد.

 

چوپون مهربون گله بارها و بارها به بز غاله خجالتی گفته بود که... 

داستان خواندنی « منجم»

پادشاهي بسيار چاق بود و از زيادي چربي و گوشت در رنج بود . اطباء هر دستوري مي دادند مفيد واقع نمي شد .

روزي مردي بحضور پادشاه رفت و گفت : من از علم نجوم اطلاع كامل دارم . اگر شاه اجازه دهد امشب سرنوشت سلطان را از اين بيماري چاقي ببينم . اگر عمر سلطان طولاني باشد معالجه شما را بعهده خواهم گرفت .

سلطان قبول كرد و به وي وعده انعام داد .

روز بعد منجم با كمال افسردگي و حالتي غمگين خدمت سلطان رسيد و عرض كرد ، بطوريكه از گردش ستارگان فهميدم متاسفانه از عمر ملك بيش از يكماه نمانده است و اگر باين حقير شك داريد دستور فرمائيد مرا زنداني كنند و چنانچه در مدت يك ماه گفته من درست در نيامد دستور قتلم را صادر نمائيد .

داستان احساسی و جذاب « پسر ببر »

روزگاري يك زن بيوه پيري به نام چن ما Chen Ma با تنها پسرش در جنگلي در استان شانسكي زندگي مي كردند . پسرش شكارچي ببر بود و مجوز شكار داشت ، شغلي كه پدر و پدربزرگش هم به آن مشغول بودند .

سهم او از منفعت حاصل از فروش پوست و گوشت و استخوانهاي ببر آنقدر بود كه بتواند زندگي خود و مادر پيرش را تامين كند

همه چيز بخوبي مي گذشت تا اينكه زمستان سختي از راه رسيد

در طي يك كولاك شديد ، پسر چن ما از بقيه شكارچيان همراهش دور افتاد و طعمه يك ببر ماده گرسنه شد

بعد از فروكش نمودن ناراحتي ، چن ما خسته از وضعيت تأسف بار خويش به محل شكارباني كه پسرش آنجا كار مي كرد رفت و در خواست خسارت نمود تا بدين وسيله منبعي براي زندگي خود داشته باشد .

شكارباني قبول كرد كه بعد از آن سهم كمي از شكار ببرها به وي بدهد . اين تصميم با مخالفت شكارچيان ديگر روبرو شد زيرا آنها نيز خانواده پرجمعيتي را سرپرستي مي كردند .

وقتي كه شكارچيان موفق به كشتن ماده ببري كه قاتل پسر چن ما شدند ، تصميم گرفتند كه هيچ سهمي از آن را به چن ما ندهند و در عوض ، آنها توله تازه بدنبا آمده ماده ببر را براي او به ارمغان آوردند

داستان شیرین و معروف  «  خورشید و باد »

روزي خورشيد و باد ، با هم گفتگو مي كردند .

 

كم كم صحبتشان به يك اختلاف نظر رسيد .

 

آنها هر كدام تصور مي كردند كه از ديگري قويتر است .

 

هر كدام از كارهاي بزرگشان صحبت مي كردند و سعي مي كردند كه ديگري را راضي كند كه حرف او را بپذيرد . كم كم اين اختلاف نظر بيشتر شد .

 

يكباره مرد رهگذري را ديدند .

 

با هم قرار گذاشتند كه از مرد بخواهند تا بين آن دو داوري كند .

 

مرد به آنها گفت :

داستان شیرین و خواندنی  «  میخ در دیوار »

يكي بود يكي نبود، بچه ي كوچك و بداخلاقي بود. روزي پدرش به او كيسه اي پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

 

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.