داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان خواندنی و سرگرم کننده  « الاغ آواز خوان»

روزی روزگاری در دهكده ی كوچك ، آسیابانی بود كه الاغی داشت . سالها الاغ برای آسیابان كار كرده بود و بارهای سنگین را از اینجا به آنجا برده بود . ولی حالا پیر شده و نمی توانست بار بكشد .روزی از روزها آسیابان الاغ را از خانه اش بیرون كرد و گفت : « برو هر جا كه دلت می خواهد . من دیگر علف مفت به تو نمی دهم .» الاغ بیچاره تا شب این طرف و ان طرف رفت . دیگر خسته و گرسنه شده بود با خود گفت : « باید از اینجا بروم و برای خودم چیزی پیدا كنم و بخورم »

الاغ از دهكده بیرون رفت . از آسیابان و آسیابش دور شد . كنار درخت پیری رسید كه شاخه هایش شكسته بود و چند شاخه تازه از روی تنه اش جوانه زده بود .كنار درخت پر از علهای سبز و تازه بود . الاغ گرسنه تا انجا كه شكمش جا داشت علف خورد و سیر شد بعد با خود گفت : « زیاد بد هم نشد . حالا دیگر بار نمی برم و منت آسیابان نمی كشم »و راه افتاد و رفت و رفت تا اینكه چشمش به سگی افتاد كه تنها و غمگین كنار جاده نشسته بود . الاغ گفت :