داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان‌ شیرین و خواندنی « شوخی»

یکی بود، یکی نبود. غیراز خدا هیچ‌کس نبود.در مزرعه‌ای سبز و قشنگ، طویله‌ای بود که در آن، یک گوسفند، یک گاو و یک بز در کنار هم زندگی می کردند. هر روز گاو و گوسفند و بز به چمنزار می‌رفتند تا علف‌های تازه بخورند. سگ مزرعه هم همراه آنها می‌رفت تا مراقبشان باشد. یک روز وقتی که سگ در چمنزار به دنبال پروانه می‌دوید و گاو و گوسفند هم مشغول علف خوردن بودند، بز تصمیم عجیبی گرفت. او تصمیم گرفت با گاو و گوسفند و سگ شوخی کند. بزمزرعه راه افتاد. هیچ کس رفتن او را ندید... 

داستان «قول بده منو نخوری»

چند روز بود که پیشی، توی انبار، یک گوشه‌ی گرم و نرم، چند تا بچه به دنیا آورده بود. بچه گربه‌ها، خیلی کوچولو بودند و پیشی می‌ترسید آنها را تنها بگذارد. برای همین هم این چند روز، اصلاً از جایش تکان نخورده بود و خیلی خیلی گرسنه بود. وقتی، بچه گربه‌ها حسابی شیر خوردند و سیر شدند و خوابیدند، پیشی تصمیم گرفت از انبار بیرون برود و چیزی برای خوردن پیدا کند. پیشی آرام از انبار بیرون آمد و به دنبال غذا، این طرف و آن طرف را بو کشید. ناگهان بادی وزید و در انبار بسته شد. پیشی بی‌چاره ماند بیرون انبار و بچه گربه‌های کوچولو ماندند توی انبار. پیشی، هر چه میومیو کرد. هر چه پنچه به در کشید، در باز نشد که نشد. ناگهان، صدایی شنید. صدا... 

داستان شیرین کودکانه « گربه با طعم کباب»

کنار یک خانه، یک تکه گوشت مرغ افتاده بود. جلو رفتم و گوشت را بو کشیدم. گوشت تازه بود. واقعا از این آدم‌هایی که آشغال‌های‌شان را دم در می‌گذارند خوشم می‌آید. کاش همه‌ی آدم‌ها همین کار را بکنند تا ما گربه‌های گرسنه این طرف و آن طرف نگردیم.

می‌خواستم گوشت مرغ را بخورم که یک دفعه سر و کلّه‌ی یک گربه پیدا شد. فوری نشستم روی گوشت مرغ تا آن را نبیند. گربه قیافه‌اش شبیه من بود. رنگ بدن و چشم‌هایش هم مثل من بود. هم‌اندازه‌ی هم بودیم. وای، چه می‌‌دیدم! تا حالا گربه‌ای مثل خودم ندیده بودم. گربه جلو آمد و گفت: چطوری داداش؟

داستان شیرین و کودکانه « لاکی و فیلی»

صدای پای فیل کوچولو بود که از دور شنیده می شد. لاک پشت کوچولو تا صدا را شنید، ترسید و و سرش را توی لاکش برد؛ ولی یادش رفت که دست ها و پاهای کوچولو موچولش را قایم کند.

فیل کوچولو نزدیک و نزدیک تر شد. تا لاک پشت را دید، آهسته جلو آمد و با خرطومش دُم و پاهای لاک پشت را قلقلک داد. لاک پشت ترسید و خودش را روی شن ها نرم به جلو کشید. فیل کوچولو رفت توی رودخانه.

لک لک تا فیل کوچولو را دید... 

داستان شیرین « عینک خانم موش کوره »

در جنگلی دور خانم موش کوری زندگی می کرد که حیوونای جنگل دربارش حرفای خوبی نمی زدند.آخه می دونید، اون هیچ وقت با کسی سلام علیک نمی کرد. حتی بعضی وقت ها حیوونای کوچولویی رو که از کنارش رد می شدند اذیت می کرد و به زمین می انداخت.به خاطر همین حیوونای جنگل دیگه دوسش نداشتند و باهاش حرف نمی زدند.یک روز باهوش ترین حیوون جنگل که آقا خرگوشه بود، تصمیم گرفت به دیدن خانم موش کوره بره و دلیل این کارا و رفتارای زشتشو ازش بپرسه.آقا خرگوشه به خونه ی خانم موش کوره رفت و در زد. خانم موش کوره درو باز کرد.

آقا خرگوشه گفت:... 

داستان شیرین و خواندنی « رودخانه تنها و ماهی کوچولو»

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در کنار یک کوهستان زیبا رودخانه ای وجود داشت که بسیار تنها بود.او هیچ دوستی نداشت. رودخانه یادش نمی آمد که چرا به کسی یا چیزی اجازه نمی دهد تا داخلش شنا کنند. او تنها زندگی می کرد و اجازه نمی داد ماهی ها، گیاهان و حیوانات از آبش استفاده کنند.

به خاطر همین او همیشه ناراحت و تنها بود. یک روز، یک دختر کوچولو به طرف رودخانه آمد. او کاسه ی کوچکی به دست داشت که یک ماهی کوچولوی طلایی در آن شنا می کرد. دختر کوچولو می خواست با پدر و مادرش از این روستا به شهر برود و نمی توانست با خود ماهی کوچولو را ببرد. بنابراین تصمیم گرفت، ماهی کوچولو را آزاد کند. دختر کوچولو ماهی کوچکش را در آب انداخت و با او خداحافظی کرد و رفت.

ماهی... 

داستان شیرین و کودکانه  « قوطی کبریت های آقا موشه »

آقا موشه عاشق جمع کردن قوطی کبریت بود. هر وقت یک قوطی کبریت خالی می دید، فوری آن را بر می داشت و به لانه اش می برد؛ ولی خانم موشه اصلاً از این کار خوشش نمی آمد و مدام به او غر می زد. بالاخره یک روز با عصبانیت به آقا موشه گفت: «چقدر قوطی کبریت جمع می کنی؟! اینها که هیچ استفاده ای ندارد. تو باید همین امروز همه را دور بیندازی. من دیگر نمی توانم از بین این همه قوطی کبریت درست راه بروم.»

خانم موشه راه می رفت و حرص می خورد و می گفت: «اینجا جعبه، آنجا جعبه، همه جا پر از جعبه است. وای خدای من... تمام خانه پر شده. من دیگر جایی ندارم که وسایلم را بگذارم. نمی فهمم تو این همه جعبه را برای چی می خواهی!»

خانم موشه آن قدر با حرص و جوش حرف می زد که نفسش بند آمده بود. آقا موشه جواب داد: «