داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان طنز « پشت هر مرد یه زن باهوش وجود داره»

خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.

 

خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و...

داستان طنز « رستوران مبتکر »

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.

راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.

بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید....

داستان طنز « توقع لاک‌پشت کوچک»

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا

که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال

طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک

کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه

محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده

کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق

بودند. بعد از یک بحث طولانی،....

داستان طنز غول چراغ جادو و آخرین آرزو

یک روزمسئول فروش، منشی دفتر و مدیرشرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند. ناگهان چراغ جادویی روی زمین پیداکرده، آن را لمس می کنندوغول چراغ ظاهرمی شود. غول میگه: من برای هرکدام ازشمایک آرزو رابرآورده میکنم... منشی می پره جلو ومیگه:

داستان طنز  آرزوی دور و دراز

پدری با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پیاده رو بود. پسر بزرگتر پرسید: پدر جان ما چرا اتومبیل نداریم؟

پدر گفت: من یک پدر زن ثروتمند پیر دارم، اگر او فوت کند، ثروتش به مادر زن من خواهد رسید، پس از آنکه مادر زنم هم مرد، ثروت او به ما رسیده و من خواهم توانست که یک ماشین برای خودمان بخرم.

پسر کوچک، پس از شنیدن حرف پدر گفت:

داستان طنز و جذاب پری جادویی

یک زوج انگلیسی در اوایل شصت سالگی، در یک رستوران کوچک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند.

ناگهان یک پری کوچولوی قشنگ سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار ماندید، هر کدامتان می‌توانید یک آرزو بکنید.

خانم گفت:

داستان طنز و جالب آرزوی زن

زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد. وقتی که دقیق نگاه کرد، چراغ روغنی قدیمی‌ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود. زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد یک غول بزرگ پدیدار شد.

زن پرسید: حالا می‌توانم سه آرزو بکنم؟

غول جواب داد: نخیر! زمانه عوض شده است و بیشتر از یک آرزو اصلاَ راه نداره، حالا بگو آرزویت چیست؟

زن گفت: 

داستان طنز یک روز از یک زوج موفق

یک روز از یک زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچوقت با هم دعوا نمی‌کنید؟

آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!

  • ADMIN
  • پنجشنبه 22 خرداد 1399
  • 56 بازدید

ماجرای جالب شرلوک هلمز و واتسون در شب

 

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟...

  • ADMIN
  • پنجشنبه 22 خرداد 1399
  • 21 بازدید

داستان طنز آزادی شوهر

 

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید:چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

...

  • ADMIN
  • چهارشنبه 21 خرداد 1399
  • 34 بازدید

داستان بسیار جالب و قشنگه خواستگاری مادر بزرگ در...

 مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، 

 

  آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد : 

 

آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، 

 

  از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه

 

  مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ، 

 

  از لپ هام گرفت تا گل بندازه

 

  تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده

 

 

 

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من