داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستا دنباله دار و جذاب خواستگار این قسمت همون روز داخل یه پارک

فریبا و شهره و مریم رو یه نیمکت نشستن و دارن با همدیگه حرف می زنن. روبروي »

 

فریبا، کمی اونطر تر، یه پسر جوون نشسته ولی پشت ش به فریبا ایناس. فریبا همونجور

 

« . که حرف می زنه، گاه گاهی م به پسره نگاه کی کنه

 

فریبا : سه تایی پسره بدبخت رو سوار کردیم و داریم ازش بازجویی می کنیم! خب معلومه

 

که می ترسه!

 

شهره : این پسرا گردن کلفت دسته جمعی ن! تنها که باشن از موش م ترسوترن!

 

فریبا یه نگاه دیگه به پسره که اون طرف تر نشسته می کنه. دو تا دختر از جلوي پسره »

 

« رد می شن اما پسره حتی سرشو بلند نمی کنه که نگاه شون کنه

 

فریبا : ما که نیودمی بترسونیم شون!

 

اصلی دیر نشه! Case مریم : بچه ها

 

شهره : نخ ، هنوز وقت داریم.

 

فریبا در حالی که داره به اون پسره که اون طرف رو نیمکت نشسته و پشت ش به فریبا »

 

« ایناس نگاه، می گه

 

بچه ها اون چطوره ؟

 داستان دنباله دار سرگرم کننده و جذاب  خاطرات دور فصل دوم

وارد پذیرایی که شدم همه از جاشون بلند شدن . سلام کردم و تعارفات معمول و بعد ازتعارف چای یه جا نزدیک مانی نشستم .

 

یه نگاه کلی به جمع انداختم . مامانش زن جذابی بود و البته جدی ! اینو به راحتی از چهره اش می شد خوند . پدرش هم خیلی خوشتیپ بود و مشخص بود علی شباهت زیادی به پدرش داره و کوچکترین شباهتی به مامانش نداشت مثل اینکه هر چی ژن داشته رو از باباش به ارث برده بود ! اما برادرش که نشون می داد فاصله سنی کمی با علی داره و خواهرش که به دختر های دوم – سوم دبیرستانی می خورد خیلی شبیه مامانش بودن .

 

بعد از صحبت های معمولی