داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان زیبای «در محضر قاضی» (بهلول)

آورده اند که در شهر بغداد تاجري بود که به امانتداري و مروت و انصافو مردم داري شهره شهرشده بود و بیشتر اجناسمطلوب آن زمان را از خارج وارد می نمود و با سود مختصري به مردم میفروخت و از این لحاظ محبوبیتی خاصبین مردم پیدا کرده بود و نیز رقیبو همکار تاجر یکنفریهودي بود که خیلی سنگدل و بیرحم بود و برعکس آن تاجر همه مردم مکروهشمی داشتند واجناس خود را باسود گزاف به مردم می فروختو نیز شغل صرافی شهر را هم بر عهده داشتو هر یک از بازرگانان که احتیاج به پول پیدا می کردند از او وام می گرفتند و او

داستان آموزنده شتر، گاو، قوچ و یک دسته علف

شتري با گاوي و قوچي در راهي ميرفتند. يك دسته علف شيرين و خوشمزه پيش راه آنها پيدا شد. قوچ گفت: اين علف خيلي ناچيز است. اگر آن را بين خود قسمت كنيم هيچ كدام سير نميشويم. بهتر است كه توافق كنيم هركس كه عمر بيشتري دارد او علف را بخورد. زيرا احترام بزرگان واجب است. حالا هركدام تاريخ زندگي خود را ميگوييم هركس بزرگتر باشد علف را بخورد. اول قوچ شروع كرد و گفت:

داستان آموزنده پرنده نصیحت گو

يك شكارچي، پرندهاي را به دام انداخت. پرنده گفت: اي مرد بزرگوار! تو در طول زندگي خود گوشت گاو و گوسفند بسيار خوردهاي و هيچ وقت سير نشدهاي. از خوردن بدن كوچك و ريز من هم سير نميشوي. اگر مرا آزاد كني، سه پند ارزشمند به تو ميدهم تا به سعادت و خوشبختي برسي. پند اول را در دستان تو ميدهم. اگر آزادم كني پند دوم را وقتي كه روي بام خانهات بنشينم به تو ميدهم. پند سوم را وقتي كه بر درخت بنشينم. مرد قبول كرد. پرنده گفت:

حکایت گوشت و گربه «مثنوی معنوی»

مردي زن فريبكار و حيلهگري داشت. مرد هرچه ميخريد و به خانه ميآورد، زن آن را ميخورد يا خراب ميكرد. مرد كاري نميتوانست بكند. روزي مهمان داشتند مرد دو كيلو گوشت خريد و به خانه آورد. زن پنهاني گوشتها را كباب كرد و با شراب خورد. مهمانان آمدند. مرد به زن گفت:

حکایت طنز نقل مکان «ملانصرالدین»

شبی ملا در خانه خود خفته بود که دزدی کم روزی وارد شد ، مختصر اثاثیه او را جمع کرد و به دوش کشید و بیرون رفت. ملا نیز بر خاست و رختخواب را بر داشت و دنبال دزد به راه افتاد تا هر دو وارد منزل دزد شدند. دزد او را دید و با تشدد گفت : این جا چه می کنی ؟ ملا گفت: هیچ، بنده تغییر منزل داده ام ، اجرت حمالی شما نیز حاضر است

داستان جالب و زیبای نجس ترین چیز دنیا

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و درصورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.

وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال

داستان طنز آیا به اندازه کافی مرغ دارید؟!

دهقانی در مزرعه‌اش یک مرغدانی بزرگ داشت. چند روز بود که تعدادی از مرغ‌های او می‌مردند. نمی‌دانست چه باید بکند، برای همین از همسایه‌اش مشورت خواست.

همسایه پرسید: «چه غذایی به مرغ‌ها می‌دهی؟»

دهقان گفت: «جوی دوسر.»

همسایه گفت:

داستان جذاب وصیت سگ

ﺳﮓ ﮔﻠﻪ‌ﺍی مرد، ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺧﻴﻠﻰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ قبرستان‌های مسلمانان ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩ. ﺧﺒﺮ ﺑﻪ مفتی ﺷﻬﺮ ﺭﺳﻴﺪ و ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ، ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺳﮓ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ به خاک ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.

ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ مفتی ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﮔﻔﺖ:

حکایت طنز شرط طلاق (ملانصرالدین)

ملا در بازار پیراهن زری برای زنش میخرید. رفیقش گفت: تو میخواستی زنت را طلاق بدهی پس پیراهن زری برای کی میخری؟ ملا جواب داد: زنم شرط کرده که اگر پیراهن زری برایش بخرم پیش قاضی بیاید و طلاق را قبول کند.

حکایت بهلول و امیر کوفه

اسحق بن محمد بن صباح امیر کوفه بود . زوجه او دختري زایید . امیر از این جهتبسیار محزون و

 

غمگین گردید و از غذا و آب خوردن خودداري نمود . چون بهلول این مطلبرا شنید به نزد وي رفت

 

و گفت: اي امیر این ناله و اندوه براي چیست؟

 

امیر جواب داد 

حکایت خواندنی و جذاب خواب حلوا(مثنوی معنوی)

روزي يك يهودي با يك نفر مسيحي و يك مسلمان همسفر شدند.در راه به كاروانسرايي رسيدند و شب را در آنجا ماندند. مردي براي ايشان مقداري نان گرم و حلوا آورد. يهودي و مسيحي آن شب غذا زياد خورده بودند ولي مسلمان گرسنه بود. آن دو گفتند ما سير هستيم. امشب صبر ميكنيم، غذا را فردا ميخوريم. مسلمان گفت:

داستان آموزنده مثنوی معنوی لیلی و مجنون

مجنون در عشق ليلي ميسوخت. دوستان و آشنايان نادان او كه از عشق چيزي نميدانستند گفتند ليلي خيلي زيبا نيست. در شهر ما دختران زيباتر از و زيادند، دختراني مانند ماه، تو چرا اينقدر ناز ليلي را ميكشي؟ بيا و از اين دختران زيبا يكي را انتخاب كن. مجنون گفت:

حکایت شاهزاده و زن جادو(مثنوی معنوی)

پادشاهي پسر جوان و هنرمندي داشت. شبي در خواب ديد كه پسرش مرده است، وحشتزده از خواب برخاست، وقتي كه ديد اين حادثه در خواب اتفاق افتاده خيلي خوشحال شد. و آن غم خواب را به شادي بيداري تعبيركرد؛ اما فكر كرد كه اگر روزي پسرش بميرد از او هيچ يادگاري ندارد. پس تصميم گرفت براي پسرش زن بگيرد تا از او نوهاي داشته باشد و نسل او باقي بماند. پس از جستجوهاي بسيار،

حکایت  سرگرم کننده دزد زن(مثنوی معنوی)

 

دزدي در نيمه شب, پاي ديواري را با كلنگ ميكَنَد. تا سوراخ كُنَد و وارد خانه شود. مردي كه نيمه شب بيمار بود و خوابش نمي برد صداي تق تق كلنگ را ميشنيد. بالاي بام رفت و به پايين نگاه كرد. دزدي را ديد كه

داستان زیبا و دلنشین مست و محتسب(مثنوی معنوی)

محتسب(1) در نيمة شب, مستي را ديد كه كنار ديوار افتاده است. پيش رفت و گفت: تو مستي, بگو چه خوردهاي؟ چه گناه و جُرمِ بزرگي كردهاي! چه خوردهاي؟

 

مست گفت: از چيزي كه در اين سبو(2) بود خوردم.

 

محتسب: در سبو چه بود؟

 

مست: چيزي كه من خوردم.

 

محتسب: چه خوردهاي؟

 

مست: چيزي كه در اين سبو بود.

 

اين پرسش و پاسخ مثل چرخ ميچرخيد و تكرار ميشد. محتسب گفت:

حکایت جذاب و معروف کر و عیادت مریض(مثنوی معنوی)

مرد كري بود كه ميخواست به عيادت همساية مريضش برود. با خود گفت: من كر هستم. چگونه حرف بيمار را بشنوم و با او سخن بگويم؟ او مريض است و صدايش ضعيف هم هست. وقتي ببينم لبهايش تكان ميخورد. ميفهمم كه مثل خود من احوالپرسي ميكند. كر در ذهن خود, يك گفتگو آماده كرد. اينگونه:

 

من ميگويم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شكر خدا بهترم.

 

من ميگويم: خدا را شكر چه خوردهاي؟ او خواهد گفت(مثلاً): شوربا, يا سوپ يا دارو.

 

من ميگويم:

داستان جالب مارمولک

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آن را نوسازي کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی

 

بنابر شرایط محیط ي داراي فضایی خالی بین دیوارهاي چوبی هستند.

 

این شخص درحین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که 

داستان جذاب و عاطفی راه بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده اي راه مي رفتند. هنگام عبور از كنار درخت

 

عظيمي، صاعقه اي فرود آمد و آنها را كشت . اما مرد نفهميد كه ديگر اين

 

دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت . گاهي مدت ها

 

طول مي كشد تا مرد هها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

 

پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به

 

شدت تش نه بودند . در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه

روز با چراغ گرد شهر!!!(مثنوی معنوی)

راهبي چراغ به دست داشت و در روز روشن در كوچه ها و خيابانهاي شهر دنبال چيزي ميگشت. كسي از او پرسيد: با اين دقت و جديت دنبال چه ميگردي، چرا در روز روشن چراغ به دست گرفتهاي؟

داستان پریان کره ای کلاه جادویی

ميگفتند، آنها نيرويي « هورانگ گامته » ديوهاي كره عادت داشتند كلاه جادويي بپوشند، به اين كلاهها

 

داشتند كه باعث ناپديد شدن ديوها ميشد.

 

اكنون در آنجا مردي زندگي ميكرد كه در نيايش براي روان درگذشتگانش كوشاترين بود. او هميشه

 

در يادبود پدرانش با دست و دلبازي خوراك و نوشيندنيهاي خوشمزه درست ميكرد. روزي، هنگامي كه

 

او به برگزاري مراسم بزرگداشت درگذشتگانش مي پرداخت، گروهي از ديوها به خانهي او آمدند و همهي

 

چيزهاي خوبي كه او در قربانگاه گذاشته بود، خوردند و در موارد ديگر همان كار را انجام دادند. روشن

 

است كه آنها ديده نميشدند، چون كلاه جادويي داشتند، بنابراين 

داستان پوستین کهنه در دربار

ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق می‌رفت و به آنها نگاه می‌کرد و از بدبختی و فقر خود یاد می‌‌آورد و سپس به دربار می‌رفت. او قفل سنگینی بر در اتاق می‌بست. درباریان حسود که به او بدبین بودند خیال کردند که

داستان جالب تشنه بر سر دیوار

در باغي چشمهايبود و ديوارهاي بلند گرداگرد آن باغ, تشنهاي دردمند, بالاي ديوار با حسرت به آب نگاه ميكرد. ناگهان , خشتي از ديوار كند و در چشمه افكند. صداي آب, مثل 

حکایت جذاب خر بی دل و گوش(کلیله و دمنه)

گفت آورده‌اند كه شيري بود و او را گَر برآمده بود و چنان قوت از او ساقط شده كه از حركت باز ماند و نشاط و شكار فروگذاشت و در خدمت او روباهي بود؛ روزي او را گفت مَلك اين علت را علاج نخواهد فرمود؟ شير گفت اگر دارو دست دهد، به‌هيچ‌وجه تاخير جايز نشمارم و گويند