داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

حکایت گوشت و گربه «مثنوی معنوی»

مردي زن فريبكار و حيلهگري داشت. مرد هرچه ميخريد و به خانه ميآورد، زن آن را ميخورد يا خراب ميكرد. مرد كاري نميتوانست بكند. روزي مهمان داشتند مرد دو كيلو گوشت خريد و به خانه آورد. زن پنهاني گوشتها را كباب كرد و با شراب خورد. مهمانان آمدند. مرد به زن گفت:

حکایت طنز شرط طلاق (ملانصرالدین)

ملا در بازار پیراهن زری برای زنش میخرید. رفیقش گفت: تو میخواستی زنت را طلاق بدهی پس پیراهن زری برای کی میخری؟ ملا جواب داد: زنم شرط کرده که اگر پیراهن زری برایش بخرم پیش قاضی بیاید و طلاق را قبول کند.

حکایت خواندنی و جذاب خواب حلوا(مثنوی معنوی)

روزي يك يهودي با يك نفر مسيحي و يك مسلمان همسفر شدند.در راه به كاروانسرايي رسيدند و شب را در آنجا ماندند. مردي براي ايشان مقداري نان گرم و حلوا آورد. يهودي و مسيحي آن شب غذا زياد خورده بودند ولي مسلمان گرسنه بود. آن دو گفتند ما سير هستيم. امشب صبر ميكنيم، غذا را فردا ميخوريم. مسلمان گفت:

حکایت  سرگرم کننده دزد زن(مثنوی معنوی)

 

دزدي در نيمه شب, پاي ديواري را با كلنگ ميكَنَد. تا سوراخ كُنَد و وارد خانه شود. مردي كه نيمه شب بيمار بود و خوابش نمي برد صداي تق تق كلنگ را ميشنيد. بالاي بام رفت و به پايين نگاه كرد. دزدي را ديد كه

داستان جذاب و عاطفی راه بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده اي راه مي رفتند. هنگام عبور از كنار درخت

 

عظيمي، صاعقه اي فرود آمد و آنها را كشت . اما مرد نفهميد كه ديگر اين

 

دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت . گاهي مدت ها

 

طول مي كشد تا مرد هها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

 

پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به

 

شدت تش نه بودند . در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه

داستان طنز عطیه خلیفه به بهلول

روزي هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که آن را در میان فقرا و نیازمندان تقسیم نماید . بهلول وجه را

 

گرفتو بعد از چند لحظه به خود خلیفه پسداد . هارون علتآن را سوال نمود .

 

بهلول جواب داد

داستان جالب تشنه بر سر دیوار

در باغي چشمهايبود و ديوارهاي بلند گرداگرد آن باغ, تشنهاي دردمند, بالاي ديوار با حسرت به آب نگاه ميكرد. ناگهان , خشتي از ديوار كند و در چشمه افكند. صداي آب, مثل 

حکایت جذاب خر بی دل و گوش(کلیله و دمنه)

گفت آورده‌اند كه شيري بود و او را گَر برآمده بود و چنان قوت از او ساقط شده كه از حركت باز ماند و نشاط و شكار فروگذاشت و در خدمت او روباهي بود؛ روزي او را گفت مَلك اين علت را علاج نخواهد فرمود؟ شير گفت اگر دارو دست دهد، به‌هيچ‌وجه تاخير جايز نشمارم و گويند

افسانه ی یک مرد نجیب زاده

سالهاي بسيار دور يك ينگبن يا مرد نژاد زندگي مي كرد كه يك زن و يك پسر هفت ساله داشت. روزي

 

او به سئول رفت تا در آزمون شهروندي شركت كند، بنابراين خانوادهي خود را در خانه ترك كرد.

 

هنگامي كه شوهر خارج از خانه در سفر طولاني اش بود، زنش با يك فاسق رابطه برقرار كرد. پسر كوچك

 

او را به خاطر رفتار ناشايستش سرزنش كرد. او از عيب جويي پسرش شرمنده شد و مدتّي نسبت به

 

شوهرش وفادار ماند، اما چندي نگذشت كه آن مرد فاسق برگشت. دوباره آن زن فريفته شد و ارتباطشان

  • ADMIN
  • پنجشنبه 22 خرداد 1399
  • 26 بازدید

داستان کوتاه و جذاب مرد و خروس بسیار جالب و خواندنی

می گویند مردی ، خروسی خرید و به خانه برد. وقتی وارد شد ، همسر جوانش ، سر و رویش را پوشاند و نهیب زد: ای مرد! غیرتت چه شده است؟ روزها که تو نیستی ، آیا من باید با این خروس که جنس مخالف است ، تنها بمانم؟ خروس را بیرون ببر و از هر که خریده ای به او بازگردان!مرد ، خوشحال از این که ...