داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

حکایت جالب و سرگرم کننده میمون وفادار «کلیله و دمنه»

در زمان هاي قديم در كشور هند يك مرد و يك زن زندگي مي كردند اين خانواده هيچ وقت صاحب فرزندي نمي شد براي همين مرد تصميمي گرفت در يك صبح او به بازار رفت و يك ميمون خريد از آن پس شادي بر خانه حكم فرما شد زن و مرد ميمون را مثل بچه ي خود دوست داشتند مدت ها گذشت تا اينكه مرد و زن صاحب يك بچه شدند و شادي آنها بيشتر شد در يك روز زن براي خريد ميوه به روستا رفت قبل از رفتنش به مرد گفت

حکایت خواندنی و سرگرم کننده غوک و مار(کلیله و دمنه)

گفت غوكي در جوار ماري وطن داشت هر گاه غوك بچه كردي مار بخوردي و غوك با پنج پا يك* دوستي داشت. نزديك او رفت و گفت اي برادر تدبيري انديش كه مرا خصمي قوي و دشمني مستولي پيدا آمده است نه با او مقاومت مي‌توانم كرد و نه از اينجا تحويل كه موضعي خوش است و بقعتي نزه صحن آن مرصع بزمرد و مينا مكلل به بسد و كهربا.