داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

حکایت «  احتیاط روباه » کلیله و دمنه

هنگامی که روباه را که برای خوردن مرغابی بیرون آمده شکار کردم، می توانم پوست نرم و لطیف او را به قیمت خوبی در شهر بفروشم. روباه از سوراخش بیرون آمد. با خود گفت: من گرسنه هستم و بوی گوشت می آید . گوشت هم خوراک خوبی است. پس شاید این لاشه ی حیوانی مرده باشد که باد این خس و خاشاک را رویش انداخته و شاید هم تله ی یک شکارچی.

حکایت کوتاه و آموزنده « تاجر و پسر بچه»

شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم

تاجری در روستایی، مقدار زیادی محصول کشاورزی خرید و می‌خواست با آنها را با ماشین به انبار منتقل کند. در راه از پسری پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟

پسر جواب داد: «

داستان کوتاه و طنز ملا در جنگ

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.

ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

حکایت آموزنده چوب زدن قبر ها توسط بهلول

نقل کرده اند بهلول چوبى را بلند کرده بود و بر قبرها مى زد.

 

گفتند: چرا چنین مى کنى ؟

 

بهلول گفت : صاحب این قبر دروغگوست ، چون تا وقتى در دنیا بود دایم مى گفت : باغ من ، خانه من ، مرکب من و... ولى حالا همه را گذاشته و رفته است و اکنون هیچ یک از آن ها، مال او نیست که اگر مال او بود حتما با خود برده بود

داستان ظلم به انوشیروان پادشاه ساسانی

انوشیروان یکی از بزرگترین پادشاهان ساسانی بود. انوشیروان را معلمی بود. گویند روزی معلم او را بدون تقصیری بیازرد. انوشیروان کینه او را در دل گرفت تا به پادشاهی رسید. آن گاه از او پرسید: چرا بی سبب بر من ظلم کردی؟ معلم گفت: چون امید آن داشتم که بعد از پدر به پادشاهی برسی، خواستم که تو را طعم ظلم بچشانم تا در ایام سلطنت به ظلم اقدام نکنی!