داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان آموزنده « خواجه بخشنده و غلام وفادار » مثنوی معنوی

درويشي كه بسيار فقير بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاكم شهر را ميديد كه جامههاي زيبا و گران قيمت بر تن دارند و كمربندهاي ابريشمين بر كمر ميبندند. روزي با جسارت رو به آسمان كرد و گفت خدايا! بنده نوازي را از رئيس بخشندة شهر ما ياد بگير. ما هم بندة تو هستيم.

برچسب ها

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

داستان کوتاه و آموزنده « دزد و دستار فقیه »

يك عالم دروغين، عمامهاش را بزرگ ميكرد تا در چشم مردم عوام، او شخص بزرگ و دانايي بنظر بيايد. مقداري پارچه كهنه و پاره، داخل عمامة خود ميپيچيد و عمامة بسيار بزرگي درست ميكرد و بر سر ميگذاشت. ظاهر اين دستار خيلي زيبا و پاك و تميز بود ولي داخل آن پر بود از پارچه كهنه و پاره. يك روز صبح زود او عمامة بزرگ را بر سر گذاشته بود و به مدرسه ميرفت. 

حکایت آموزنده چوب زدن قبر ها توسط بهلول

نقل کرده اند بهلول چوبى را بلند کرده بود و بر قبرها مى زد.

 

گفتند: چرا چنین مى کنى ؟

 

بهلول گفت : صاحب این قبر دروغگوست ، چون تا وقتى در دنیا بود دایم مى گفت : باغ من ، خانه من ، مرکب من و... ولى حالا همه را گذاشته و رفته است و اکنون هیچ یک از آن ها، مال او نیست که اگر مال او بود حتما با خود برده بود

داستان طنز برای تجربه(مانصرالدین)

زن ملا به او گفت: سبب این که در خواب اینقدر خروپف میکنی چیست؟ ملا گفت: چرا دروغ میگوئی مخصوصا دفعه پیش که به من گفتی دو شب تا صبح خواب را برخودم حرام کرده که ببینم راستی خروپف میکنم یا نه. ابدا صدائی نشنیدم و یقین دارم که تو اشتباه کرده ای و خودت خروپف میکنی خیال کرده ای که من هستم.

حکایت طنز و کوتاه  کنیز

کنیزی را گفتند آیا تو با کره‌ای؟ گفت خدا از تقصیرم درگذرد بودم.