داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان آموزنده و پند آموز « اوج بخشندگی »

حاتم را پرسیدند که: " هرگز از خود کریمتر دیدي؟ "

 

گفت: بلی، روزي در سفر خانه غلامی یتیم و ناآشنا مهمان شدم وي دو گوسفند داشت.

 

فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیشمن آورد. مرا قطعه اي (جگر) از آن

 

خوش آمد، بخوردم و گفتم: " والله این بسی خوش بود. "

برچسب ها

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

حکایت آموزنده چوب زدن قبر ها توسط بهلول

نقل کرده اند بهلول چوبى را بلند کرده بود و بر قبرها مى زد.

 

گفتند: چرا چنین مى کنى ؟

 

بهلول گفت : صاحب این قبر دروغگوست ، چون تا وقتى در دنیا بود دایم مى گفت : باغ من ، خانه من ، مرکب من و... ولى حالا همه را گذاشته و رفته است و اکنون هیچ یک از آن ها، مال او نیست که اگر مال او بود حتما با خود برده بود

حکایت طنز و جالب علاج درد

شخصی نزد طبیبی رفت و گفت: دردی دارم آن را علاج کن.

طبیب پرسید: چه دردی داری؟