داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

حکایت کوتاه و طنز « در فکر بودم » عبید زاکانی

یكی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه كار داری؟ گفت: بر راه می‌گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پیاز بركندی؟ گفت: باد مرا می‌ربود، دست در بند پیاز می‌زدم، از زمین برمی‌آمد. گفت: این هم قبول، ولی چه كسی جمع كرد و پشتواره بست؟ گفت: والله من نیز در این فكر بودم كه آمدی.

برچسب ها

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

حکایت طنز و آموزنده « خانه مصیبت زده » عبید زاکانی

درویشی به در خانه‌ای رسید. پاره نانی بخواست. دختركی در خانه بود. گفت: نیست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت برای تسلیت خویشاوندان رفته است. گفت: چنین كه من حال خانه شما را می‌بینم، خویشاوندان دیگر می‌باید كه برای تسلیت شما آیند.

برچسب ها

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

حکایت طنز و جالب علاج درد

شخصی نزد طبیبی رفت و گفت: دردی دارم آن را علاج کن.

طبیب پرسید: چه دردی داری؟

حکایت طنز زن مزبد که حامله بود !(عبید زاکانی)

زن مزبد حامله بود. روزی به روی شوی نگریست و گفت وای بر من اگر فرزندم به تو ماند. مزبد گفت: وای بر تو اگر به من نما ند.