داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان آموزنده و پند آموز « شیر و موش»

اوقاتی در زندگیمان وجود دارند که اقدامی انجام نمی دهیم، چون تصور می کنم که کارزیادي از دستمان بر نمی آید و نمی توانیم تفاوتی ایجاد کنیم. اگرچه گاهی کوچکترین کارها می توانند تفاوتی عظیم و چشمگیر در زندگی فرد دیگري به وجود آورند. ما ازطریق مختلفی می توانیم محبت خود را به دیگران نشان دهیم و نیازي به کارهاي خارق العاده نیست. به یاد داشته باشید که کوچکترین و جزییترین کارهامی توانند تفاوتی ایجاد کنند مثل: لبخندي ساده، باز کردن دري به روي دیگري، نوشتن یادداشتی محبت آمیز، به زبان آوردن کلمه اي پر مهر ومحبت و... در اینجا با اشاره به داستانی آموزنده به صحت گفته هاي بالا پرداخته شده است:

روزي شیري در خواب بود که موشی کوچک... 

داستان کوتاه جالب و آموزنده « بیست پنی»

مقیم لندن بود. تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که بر می گرداند 20 پنی اضافه تر می دهد! می گفت: «چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنی اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنی را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی.»

داستان «کبک» کلیله و دمنه

در میان دشتی سر سبز و زیبا ، کبکی زندگی می کرد. کبک لانه ی خودشو زیر یک بوته در زمین کنده بود . یک روز کبک برای پیدا کردن غذا توی دشت می گشت که یک دفعه یک شکارچی اونو به دام انداخت. از آنجایی که کبک بسیار زیبا بود اون رو به شهر برد و به یک مرد ثروتمند فروخت.

 

مرد ثروتمند کبک را در قفس قشنگی گذاشت و خانواده و دوستان او از تماشای کبک لذت می بردند.

 

از آن طرف لانه کبک در دشت خالی مانده بود . روزی... 

داستان زیباي« سه آرزو»

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺶ ﺯﻧﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: "نمی دﺍﻧﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﯾﻚ فرشته ﺑﻪ ﻧﺰﺩ من ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﯾﻚ ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺵ ﻛﻨﻢ!"

ﺯﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: "ﻣﺎ ﻛﻪ 16 ﺳﺎﻝ ﺍﺟﺎﻗﻤﻮﻥ ﻛﻮﺭﻩ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ، ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺷﻮﯾﻢ."

ﻣﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻭ

داستان دنباله دار شازده کوچولو قسمت هواپیمای شازده کوچولو

خيلی طول کشيد تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پيچ می کرد خودش انگار

 

هيچ وقت سوا لهای مرا نمی شنيد. فقط چيزهایی که جسته گریخته از دهنش می پرید کم کم همه چيز را به

 

من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپيمای مرا دید (راستی من هواپيما نقاشی نم یکنم، سختم است.) ازم

 

پرسيد:

 

-این چيز چيه؟

 

نيست: این پرواز می کند. هواپيماست. هواپيمای من است. « چيز » -این

 

و از این که ب هاش می فهماندم من کسی ام که پرواز می کنم به خود می باليدم.

 

حيرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتاده ای؟