داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کره ای« نجيب زاه جوان و ببر»

در زمانهاي قديم نجيبزادهاي جوان سوار بر اسب به مسافرت رفت. پيش از اينكه خيلي دور شود، يك

 

سوسك پروازي، پرواز كنان به سويش آمد و گفت: سلام نجيب زادهي جوان! ميتوانم با تو بيايم؟

 

مرد جوان پاسخ داد: بله، حتماً ميتواني با من بيايي.

 

بنابراين سوسك پروازي پايين آمد و دوتايي سوار بر اسب به راه خود ادامه دادند. سپس تخممرغي

 

غلتان غلتان به سمت آنها آمد و گفت:

داستان کره ای «ببر ناسپاس»

روزي ببري در دام افتاد، او از رهگذري كه از آنجا ميگذشت تقاضاي ياري كرد و قول داد كه در ازاي

 

كار او به او پاداش دهد، بنابراين رهگذر يك شاخهي بزرگ را به تله زد و ببر از تله بيرون پريد، اما هنگامي

 

كه رهايي يافت،به سوي رهگذر چرخيد و گفت: من خيلي گرسنه هستم، ميخواهم تو را بخورم.

 

رهگذر ناراحت شد و از ببر گله كرد و گفت:

داستان زیبا و جذاب کره ای داماد وزغ

در سالهاي بسيار دور ماهيگير فقيري در روستايي زندگي ميكرد. روزي او براي شكار ماهي كنار

 

درياچه رفت، اما دريافت كه مثل هميشه نميتواند ماهي بگيرد. در روزهاي ديگر هم ديد كه ماهيها كوچك

 

و كوچكتر ميشوند. طعمههاي ديگري را امتحان كرد و قلابهاي نويي خريد، اما هيچ كدام سودمند نبود.

 

سرانجام آب درياچه شروع كرد به ناپديد شدن، تا اينكه در پايان بسيار كم عمق شد. روزي بعد از ظهر

 

در پايان تابستان كه ديگر تقريباً كف درياچه معلوم شده بود، قورباغهاي بزرگ از آن بيرون آمد. ماهيگير

 

بيدرنگ به ذهنش آمد كه