داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کره ای« نجيب زاه جوان و ببر»

در زمانهاي قديم نجيبزادهاي جوان سوار بر اسب به مسافرت رفت. پيش از اينكه خيلي دور شود، يك

 

سوسك پروازي، پرواز كنان به سويش آمد و گفت: سلام نجيب زادهي جوان! ميتوانم با تو بيايم؟

 

مرد جوان پاسخ داد: بله، حتماً ميتواني با من بيايي.

 

بنابراين سوسك پروازي پايين آمد و دوتايي سوار بر اسب به راه خود ادامه دادند. سپس تخممرغي

 

غلتان غلتان به سمت آنها آمد و گفت:

داستان کره ای «ببر ناسپاس»

روزي ببري در دام افتاد، او از رهگذري كه از آنجا ميگذشت تقاضاي ياري كرد و قول داد كه در ازاي

 

كار او به او پاداش دهد، بنابراين رهگذر يك شاخهي بزرگ را به تله زد و ببر از تله بيرون پريد، اما هنگامي

 

كه رهايي يافت،به سوي رهگذر چرخيد و گفت: من خيلي گرسنه هستم، ميخواهم تو را بخورم.

 

رهگذر ناراحت شد و از ببر گله كرد و گفت:

داستان کره ای«کوه و رودخانه ها»

در زمانهاي قديم، جايي بود كه غذاها از درخت غذا رشد ميكرد و لباسها از درخت لباس رشد

 

ميكردند. غول قوي هيكل و ترسناكي زندگي ميكرد. غول به قدري بزرگ بود كه بلندي گوشهايش به

 

هجده متر ميرسيد. او نميتوانست لباسي بپوشد چون در تمام سرزمين پارچه به اندازهي كافي وجود

 

نداشت كه بدنش را بپوشاند. به خاطر همين او كل سال را لخت بود و زمستانها از شدت سرما رنج

 

در آن روزها پادشاه براي غول بيچاره خيلي ناراحت بود و دستور داده « دنگون » ميبرد. قبل از زمان

 

بود كه از تمام استانها هرچه ميتوانند پارچه جمعآوري كنند و به خياطها دستور داد تا

داستان کره ای پیر و خرگوش

در زمانهاي قديم ببري پير در تپههاي استان گانگ ون زندگي ميكرد. يك بار اتفاقي با خرگوشي روبرو

 

شد و به او گفت: من گرسنه هستم، ميخواهم تو را قورت بدهم.

 

خرگوش زيرك پاسخ داد: عمو جانم! چي كار ميخواهيد بكنيد؟ من چند تا خوراك خوشمزه سراغ دارم.

 

شما با من نميآييد؟

 

ببر دنبال خرگوش به راه افتاد. سپس خرگوش يازده قلوه سنگ گرد برداشت و با لبخند گفت: تو تا حالاهيچ وقت چيزي توي زندگيات به اين خوشمزگي نخوردي

ببر با علاقهي بسيار از او پرسيد: چه طور آنها را ميخوري؟

داستان کره ای کود شیرین، درخت کیک و پشکل زندگی

روزي روزگاري پيرمردي زندگي مي كرد كه يك سگ كوچك، يك درخت خرمالو و يك شيپور داشت.


او روزي به كوهستان رفت تا چوبهاي درختان را ببرد و جمع كند كه ناگهان يك كندوي پر از عسل


پيدا كرد. او كندو را با خودش برداشت و در گنجهي اتاقش گذاشت. سپس شب وقتي خوابيده بود، سگ


كوچكش آن را پيدا كرد و از آن ليسيد. وقتي پيرمرد متوجه ماجرا شده حسابي عصباني شد و با خشونت


هرچه تمامتر سگ كوچك را كتك زد. سگ بيچاره ترسيد و از خودش پشكل كوچكي بيرون داد. پشكل


بوي خيلي شيريني مي داد، پيرمرد دستش را توي آن فرو كرد و آن را مزه كرد. با تعجب به راستي شيرين


بود. سپس سگ كوچك را با خودش به خيابان برد و جار زد: پشكل شيرين! نميخواهيد كمي پشكل شيرين


بخريد؟ سگ كوچك پشكل شيرين ميسازد. همراه من بياييد و مقداري بخريد! خيلي ارزان است.


مردم آمدند و آن را مزه كردند و

داستان زیبا و جذاب کره ای داماد وزغ

در سالهاي بسيار دور ماهيگير فقيري در روستايي زندگي ميكرد. روزي او براي شكار ماهي كنار

 

درياچه رفت، اما دريافت كه مثل هميشه نميتواند ماهي بگيرد. در روزهاي ديگر هم ديد كه ماهيها كوچك

 

و كوچكتر ميشوند. طعمههاي ديگري را امتحان كرد و قلابهاي نويي خريد، اما هيچ كدام سودمند نبود.

 

سرانجام آب درياچه شروع كرد به ناپديد شدن، تا اينكه در پايان بسيار كم عمق شد. روزي بعد از ظهر

 

در پايان تابستان كه ديگر تقريباً كف درياچه معلوم شده بود، قورباغهاي بزرگ از آن بيرون آمد. ماهيگير

 

بيدرنگ به ذهنش آمد كه