داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کره ای« نجيب زاه جوان و ببر»

در زمانهاي قديم نجيبزادهاي جوان سوار بر اسب به مسافرت رفت. پيش از اينكه خيلي دور شود، يك

 

سوسك پروازي، پرواز كنان به سويش آمد و گفت: سلام نجيب زادهي جوان! ميتوانم با تو بيايم؟

 

مرد جوان پاسخ داد: بله، حتماً ميتواني با من بيايي.

 

بنابراين سوسك پروازي پايين آمد و دوتايي سوار بر اسب به راه خود ادامه دادند. سپس تخممرغي

 

غلتان غلتان به سمت آنها آمد و گفت:

داستان کره ای کود شیرین، درخت کیک و پشکل زندگی

روزي روزگاري پيرمردي زندگي مي كرد كه يك سگ كوچك، يك درخت خرمالو و يك شيپور داشت.


او روزي به كوهستان رفت تا چوبهاي درختان را ببرد و جمع كند كه ناگهان يك كندوي پر از عسل


پيدا كرد. او كندو را با خودش برداشت و در گنجهي اتاقش گذاشت. سپس شب وقتي خوابيده بود، سگ


كوچكش آن را پيدا كرد و از آن ليسيد. وقتي پيرمرد متوجه ماجرا شده حسابي عصباني شد و با خشونت


هرچه تمامتر سگ كوچك را كتك زد. سگ بيچاره ترسيد و از خودش پشكل كوچكي بيرون داد. پشكل


بوي خيلي شيريني مي داد، پيرمرد دستش را توي آن فرو كرد و آن را مزه كرد. با تعجب به راستي شيرين


بود. سپس سگ كوچك را با خودش به خيابان برد و جار زد: پشكل شيرين! نميخواهيد كمي پشكل شيرين


بخريد؟ سگ كوچك پشكل شيرين ميسازد. همراه من بياييد و مقداري بخريد! خيلي ارزان است.


مردم آمدند و آن را مزه كردند و