داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کره ای« نجيب زاه جوان و ببر»

در زمانهاي قديم نجيبزادهاي جوان سوار بر اسب به مسافرت رفت. پيش از اينكه خيلي دور شود، يك

 

سوسك پروازي، پرواز كنان به سويش آمد و گفت: سلام نجيب زادهي جوان! ميتوانم با تو بيايم؟

 

مرد جوان پاسخ داد: بله، حتماً ميتواني با من بيايي.

 

بنابراين سوسك پروازي پايين آمد و دوتايي سوار بر اسب به راه خود ادامه دادند. سپس تخممرغي

 

غلتان غلتان به سمت آنها آمد و گفت:

داستان کره ای «ببر ناسپاس»

روزي ببري در دام افتاد، او از رهگذري كه از آنجا ميگذشت تقاضاي ياري كرد و قول داد كه در ازاي

 

كار او به او پاداش دهد، بنابراين رهگذر يك شاخهي بزرگ را به تله زد و ببر از تله بيرون پريد، اما هنگامي

 

كه رهايي يافت،به سوي رهگذر چرخيد و گفت: من خيلي گرسنه هستم، ميخواهم تو را بخورم.

 

رهگذر ناراحت شد و از ببر گله كرد و گفت:

داستان کره ای پیر و خرگوش

در زمانهاي قديم ببري پير در تپههاي استان گانگ ون زندگي ميكرد. يك بار اتفاقي با خرگوشي روبرو

 

شد و به او گفت: من گرسنه هستم، ميخواهم تو را قورت بدهم.

 

خرگوش زيرك پاسخ داد: عمو جانم! چي كار ميخواهيد بكنيد؟ من چند تا خوراك خوشمزه سراغ دارم.

 

شما با من نميآييد؟

 

ببر دنبال خرگوش به راه افتاد. سپس خرگوش يازده قلوه سنگ گرد برداشت و با لبخند گفت: تو تا حالاهيچ وقت چيزي توي زندگيات به اين خوشمزگي نخوردي

ببر با علاقهي بسيار از او پرسيد: چه طور آنها را ميخوري؟