داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان آموزنده «چقدر زود دیر میشود»

یرمرد نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.بچه ماشین بهش زد و فرار کرد…

پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد:اما... 

داستان کوتاه زاهد و مسافر

جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

 

جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟...

 

 

زاهد گفت: مال تو کجاست؟

 

جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.

 

زاهد گفت: من هم.

داستان آموزنده نابینا و ماه

نابینا به ماه گفت: دوستت دارم .

ــ ماه گفت: چه طوری؟ تو که نمی بینی .

ــ نابینا گفت: چون نمی بینمت دوستت دارم .

ــ ماه گفت: چرا؟

ــ نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم.

داستان کوتاه معمایی به نام زندگی

از خردمندی سؤال کردند که: می توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست؟

 

وی در جوابشان گفت: زندگی مردم مانند الاکلنگی است، که از یک طرفش سن آنها بالا می رود و از طرف دیگر زندگی آنها پائین می آید!...

داستان جذاب مسافر،روباه،ببر

روزي روزگاري، مسافري راهش را در كوهستان گم كرد. او هم چنان رفت و رفت تا به كلبهاي در

 

دامنهي كوه رسيد. زني زيبا او را ديد، دعوتش كرد و برايش خوراك آورد. زن در آنجا تنها بود و نشاني

 

از كس ديگر ديده نميشد. مسافرنيمه شب بيدار شد و شنيد كه زن دارد شمشيري را در آشپزخانه تيز

 

ميكند. تاريكي به اندازهي كافي او را به وحشت انداخته بود و آن صداي اهريمني ترس را بيشتر به قلبش

 

وارد كرد. بنابراين او بدون صدا از اتاق بيرون خزيد و از در پشتي بيرون رفت. زن شنيد كه او دارد

 

بيرون ميرود، نصف بدن او به روباه تبديل شد و با شمشيري كه در دستش بود به دنبال او گشت.

 

ناگهان مرد مسافر برج بلندي در برابر خودش ديد كه از آن نواهاي موسيقي به گوش ميرسيد. بنابراين

 

با شتاب به درون برج رفت و براي كمك فرياد زد، اما صاحب برج با تندي و عبوسي گفت: چرا بايد به تو

 

كمك كنم وقتي تو مادرم را ناراحت كردهاي؟

 

و به خدمتكارش دستور داد كه او را بگيرد. سپس خدمتكار او را گرفت و

داستان جذاب سه ستاره

در زمانهاي قديم مرد ثروتمندي با دخترش زندگي ميكرد. يك سال مرد ثروتمند براي گرفتن پست

 

دولتي به پايتخت رفت و در غياب خود دخترش را مسئول نگهداري از خانه كرد. روزي از روزها يك راهب

 

بودايي به خانهي مرد ثروتمند آمد و درخواست صدقه كرد. دختر به كلفت گفت كه به راهب كمي برنج

 

بدهد. راهب از دختر خواست كه كاسهاش را كاملا پر كند و دختر هم به كلفت گفت كه چنان كند، اما هرچه

 

كلفت برنج داخل كاسه ميريخت كاسه پر نميشد. كلفت رفت و هرچه برنج داخل انبار بود حتي برنجهاي

 

«؟ كاسه چطور پر ميشه » : پوستكنده و اَرزن را آورد، اما كاسه پر نميشد. كلفت خيلي تعجب كرد و پرسيد

داستان شیرین ممکن بود اتفاق بیفتد

يك روز ناگهان اتفاق عجيبي افتاد و همه چيز در دنيا به رنگ بنفش در آمد. آسمان ، اقيانوس ها ، كوه ها ، درختها ، حيوانات و مردم حتي ساختمانهاي آسمان خراش و مورچه هاي كوچولو و ... همه چيز و همه چيز بنفش شدند.

 

مردم بدون اينكه عكس العملي نشان بدهند با تعجب همديگر را نگاه مي كردند، آيا آنها در خواب بودند. اما هيچ كس بيدار نشد و همه چيز بنفش باقي ماند. همه چيز بنفش بود بجز يك پرنده كه رنگش تغيير نكرده بود و پرهايش آبي روشن بود

 

آن پرنده تنها چيزي در دنيا بود كه رنگش آبي نبود. او را

داستان حضرت موسی و چوپان(مثنوی معنوی)

حضرت موسي در راهي چوپاني را ديد كه با خدا سخن ميگفت. چوپان ميگفت: اي خداي بزرگ تو كجا هستي, تا نوكرِ تو شوم, كفشهايت را تميز كنم, سرت را شانه كنم, لباسهايت را بشويم پشههايت را بكشم. شير برايت بياورم. دستت را ببوسم, پايت را نوازش كنم. رختخوابت را تميز و آماده كنم. بگو كجايي؟ اي خُدا. همة بُزهاي من فداي تو باد.هاي و هوي من در كوهها به ياد توست. چوپان فرياد ميزد و خدا را جستجو ميكرد.

داستان جذاب و سرگرم کننده خرس و اژدها یا همان دوستی خاله خرسه معروف(مثنوی معنوی)

اژدهايي خرسي را به چنگ آورده بود و ميخواست او را بكشد و بخورد. خرس فرياد ميكرد و كمك ميخواست, پهلواني رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتي مهرباني آن پهلوان را ديد به پاي پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو ميشوم و هر جا بروي با تو ميآيم. آن دو با هم رفتند تا اينكه به جايي رسيدند, پهلوان خسته بود و ميخواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم مردي از آنجا ميگذشت و از پهلوان پرسيد اين خرس با تو چه ميكند؟

 

پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد.

 

مرد گفت: 

افسانه داروغه اعظم

در زمانهاي قديم مردي نيرومند و دليري به نام بگ در نزديكي دروازه شرقي سئول، زندگي ميكرد.

 

ماجراجويي در ذات او بود به همين خاطر به سفرهاي دور و دراز در سراسر كره ميرفت.

 

روزي داشت در مسير يك جادهي كوهستاني مسافرت ميكرد. او راهي طولاني را طي كرده بود و به

 

همين خاطر بسيار خسته شده بود. در حالي كه خيلي خوابآلود بود روي تخت سنگي كنار جاده دراز

 

كشيد. ناگهان

داستان دنباله دار جذاب و خواندنی خاطرات دور فصل اول

وای خدای من چطور ممکنه ؟ بعد 6 سال !!! نه . امکان نداره ! چرا اینجا ؟ ...

 

ساعت 8 صبح بود ، داشتم ماشینو از تو پارکینگ درمیاوردم که دوباره دیدمش . بعد از گذشت 6 سال .

 

در ماشینو بستم و پیاده شدم ، می خواستم در پارکینگو ببندم ، تا درو بستم و برگشتم که سوار ماشینم بشم رو به روی خودم دیدمش ؟

 

فکر کنم چشمام اندازه یه کاسه گرد شده بود ! اونم داشت با تعجب منو نگاه می کرد . شاید نزدیک 5 دقیقه بود که محو هم بودیم . زندگیم تمام اون مدت مثل یه فیلم با سرعت زیاد از پیش چشمام گذشت !

 

زودتر از اون به خودم اومدم و با خشم سوار ماشینم شدم ، درو بستم و بی توجه به اون که داشت صدام می کرد پامو گذاشتم رو گاز و از خیابونای نزدیک خونه دور شدم .

 

به نزدیک ترین پارکی که سر راهم بود رسیدم . 

داستان چهارشنبه نحس(ازمجموعه بابا لنگ دراز)

چهارشنبه ي اول هرماه روز واقعا مزخرفی بود که همه با ترس و لرز منتظرش بودند با شجاعت تحملش میکردند و

 

بعد فوري فراموشش میکردند.

 

در این روز کف زمین همه جاي ساختمان باید برق می افتاد،میزو صندلی ها خوب گردگیري و رختخواب ها صاف و

 

صوف میشد.ضمن اینکه نودو هفت بچه ي یتیم کوچولو که توي هم لول میخوردند باید حسابی ترو تمیز

 

میشدند

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر( فصل اول)

سال سوم ابتدایی بودم .درست اول انقلاب.زنگ مدرسه رو که میزدن مثل برق از جام بلند میشدم کیف قهوه ای چرمیمو برمیداشتم و میدویدم طرف ساندویچی هوشنگ خان . بار ها شده بود سر همین حرکت ،کتک مفصلی از معلم خورده بودم اما مگه آدم میشدم ؟بازم تا زنگ میخورد ،دست خودم نبود هجوم میبردم به در.

 

‫اما اونروز خوشبختانه قبل از اینکه زنگ بخوره یه کتک مفصلی از معلمم خورده بودم و میدونستم دیگه کاری باهام نداره .

 

‫راستش با بغل دستیم که اسمش محسن بود داشتیم یواشکی به جلوییمون کرم میریختیم و میخندیدیم.یه پوست پرتغالی که توی زنگ تفریح خورده بودیمو با خودموت آورده بودیم تو کلاس ،با ته خودکار بیک فشار میدادیم روش بصورتی که قالبی و گرد وارد لولهءخودکار بشه و بعد با مغز خودکار دو سه سانتیمتر فرو میکردیمش توی لولهءخودکار و بعد

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو(بخش1)

نيك هنكوك و برادرش جرمي ، مي دانستند توي دردسر افتاده اند اما آن چه نمي

 

توانستند در موردش توافق كنند اين بود كه مقصر چه كسي است .

 

البته ، جرمي ، نيك را سرزنش ميكرد نيك جاناتان ساندرس را سرزنش مي كرد . و

 

هردو مي دانستند وقتي عاقبت به خانه برسند .

 

– اگر اصلاً به خانه مي رسيدند .

 

– پدرشان آنها را سرزنش خواهد كرد . اما گناهكار هر كس بود ، واقعيت اين بود كه

 

آنها در وسط لندن گير افتاده بودند . پنج دقيقه به نيمه شب مانده بود . وبيست و

 

پنج دقيقه از وقتي كه بايد در خانه مي بودند ، گذشته بود . شب شنب ه بود ، ونه

 

هر شب شنبه اي ، سيزدهم اكتبر بود ، هالوين .

 

آن دو به يك مهماني در مركز لندن ، درست بيرون هالبورن ، دعوت شده بودند . حتي

 

اجازه گرفتن براي رفتن به آنجا كار سختي بود .

 

نيك هفده ساله بود و اجازه داشت تنها بيرون برود . برادر كوچكترش ، جرمي ، فقط

 

دوازده سال داشت اگر چه در حقيقت هفته ديگر خود هم يك نوجوان محسوب ميشد

 

.

 

مهماني را عموزاده هايشان برگزار كرده بودند ، و احتمالاً همين هم نظر والدينشان را

 

تغيير داده بود .

 

مهماني هركس ديگري يعني مواد مخدر، الكل و تهوع ..... دست كم ، اما اين مهماني

 

فاميل بود ، چطور مي توانستند بگويند نه ؟

 

جان هنكوك ، پدر بچه ها ، عاقبت موافقت كرد . گفت :

 

- بسيار خوب ، شما دوتا مي توانيد برويد ، اما مي خواهم يازده و نيم خانه باشيد

 

.... بدون بحث ! جاناتان دعوت شده ؟

 

جاناتان ساندرس درست پايين خيابان زندگي مي كرد . هر سه نفر آنها ب ه يك

 

مدرسه مي رفتند .

 

- خوب . من شما سه تا را مي برم . مادر يا پدر او مي توانند شما را برگردانند .من

 

به آنها تلفن مي زنم . و تو نيك مراقب برادرت باش . فقط اميدوارم پشيمان

 

نشوم كه .........

داستان عاشقانه قهوه نمکی

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد…

داستان پوستین کهنه در دربار

ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق می‌رفت و به آنها نگاه می‌کرد و از بدبختی و فقر خود یاد می‌‌آورد و سپس به دربار می‌رفت. او قفل سنگینی بر در اتاق می‌بست. درباریان حسود که به او بدبین بودند خیال کردند که

داستان ضرب المثل زیر پای کسی را جارو کردن

هنگامی که کسی را از شغل و کاری که داشته است اخراج کنند، به صورت کنایه درباره ی او می گویند: «زیر پایش را جارو کردند».

در گذشته که

حکایت بسیار طنز دیر رسیدم(عبید زاکانی)

جمعی به جنگ ملاحده رفته بودند. در بازگشتن هر یك سر ملاحده‌ای بر چوب كرده می‌آوردند. یكی پایی بر چوب می‌آورد. پرسیدند: این را كه كشت؟ گفت: من، گفتند: چرا سرش نیاوردی؟ گفت: تا من برسیدم، سرش را برده بودند.

حکایت طنز و کوتاه  کنیز

کنیزی را گفتند آیا تو با کره‌ای؟ گفت خدا از تقصیرم درگذرد بودم.

داستان زیبا و آموزنده من خودم هستم

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد، اما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد. همان طور که دور می شدیم، به دوستم گفتم: چه مرد عبوس و ترش رویی بود.

 

دوستم گفت: او همیشه این طور است!

 

پرسیدم: پس تو چرا به او احترام می گذاری؟

 

دوستم با تعجب گقت: چرا باید به او اجازه بدهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد؟!

داستان جذاب استراحت ملانصر الدین

شخصی از ملا پرسید: ساعات استراحت تو چه وقت است؟ ملا گفت: چند ساعت در شب و دو ساعت در بعد از طهر ها که او میخوابد. آن شخص پرسید: او کیست؟ ملا گفت: عیال من. شخص مزبور گفت: نادان پرسیدم خودت کی استراحت میکنی. به عیالت چه کار داشتم. ملا جواب داد: نادان خودت هستی مگر نمیدانی ساعاتی که زنم در خواب است من میتوانم نفس راحتی بکشم.

داستان پند دادن بهلول به هارون

روزي بهلول بر هارون وارد شد . هارون گفت اي بهلول مرا پندي ده . بهلول گفت اي هارون اگر در

 

بیابانی که هیچ آبی در آن نیستو تشنگی بر تو غلبه نماید و غریبه موت شوي ، آیا چه میدهی که تو

 

را جرعه اي آب دهند که عطش خود را فرو نشانی ؟ 

داستان جذاب و خواندنی پیرزن و آرایش صورت

پيرزني 90 ساله كه صورتش زرد و مانند سفرة كهنه پر چين و چروك بود. دندانهايش ريخته بود قدش مانند كمان خميده و حواسش از كار افتاده، اما با اين سستي و پيري ميل به شوهر و شهوت در دل داشت. و به شكار شوهر علاقة فراوان داشت. همسايهها او را به عروسي دعوت كردند. پيرزن، جلو آيينه رفت تا صورت خود را آرايش كند، سرخاب بر رويش ميماليد اما از بس صورتش چين و چروك داشت، صاف نميشد

داستان زیبا و جذاب آهو در طویله خران

صيادي، يك آهوي زيبا را شكار كرد واو را به طويلة خران انداخت. در آن طويله، گاو و خر بسيار بود. آهو از ترس و وحشت به اين طرف و آن طرف ميگريخت. هنگام شب مرد صياد، كاه خشك جلو خران ريخت تا بخورند. گاوان و خران از شدت گرسنگي كاه را مانند شكر ميخوردند. آهو، رم ميكرد و از اين سو به آن سو ميگريخت، گرد و غبار كاه او را آزار ميداد. چندين روز آهوي زيباي خوشبو در طويلة خران شكنجه ميشد. مانند ماهي كه از آب بيرون بيفتد و در خشكي در حال جان دادن باشد. روزي 

حکایت جذاب و خواندنی زن بدکار و کفشدوز

روزي يك صوفي ناگهاني و بدون در زدن وارد خانه شد و ديد كه زنش با مرد كفشدوز در اتاقي دربسته تنهايند و با هم جفت شدهاند. معمولا صوفي در آن ساعت از مغازه به خانه نميآمد و زن بارها در غياب شوهرش اينكار را كرده بود و اتفاقي نيفتاده بود. ولي صوفي

حکایت زیبا و سرگرم کننده معلم و کودکان

كودكان مكتب از درس و مشق خسته شده بودند. با هم مشورت كردند كه چگونه درس را تعطيل كنند و چند روزي از درس و كلاس راحت باشند. يكي از شاگردان كه از همه زيركتر بود گفت:

داستان جالب تشنه بر سر دیوار

در باغي چشمهايبود و ديوارهاي بلند گرداگرد آن باغ, تشنهاي دردمند, بالاي ديوار با حسرت به آب نگاه ميكرد. ناگهان , خشتي از ديوار كند و در چشمه افكند. صداي آب, مثل 

داستان آموزنده مرد کور

روزي مردکوري روي پله هاي ساختمانی نشسته وکلاه و تابلویی را درکنار پایش قرار داده

 

بود روي تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او

 

می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه

 

انداخت و 

داستان زیبای  روز برفی

در آن كوه بزرگ خانه كوچك مك بامبل قرار داشت. او به تنهايي در خانه ي خيلي كوچكي در ميانه راه بالائي كوه بن مكديو در اسكاتلند زندگي مي كرد. خانه كوچك او بيرون از جنگل كاج ساخته شده بود و او مي توانست هر چه را كه لازم دارد از

داستان خواندنی و سرگرم کننده شما چه آدم های نادانی هستید

سالهاي بسيار بسيار دور پسر مستمندي وجود داشت كه يتيم شده بود. او به عنوان خدمتكار در

 

خانهاي استخدام شد و با كوشش و پشتكار كار مي كرد.

 

او روزي به كوهستان رفت تا هيزم گرد بياورد. بيدرنگ تا غروب كار كرد و سپس به سوي خانه راه

 

افتاد. در راه بازگشت در جنگل راه را گم كرد و بنابراين

حکایت کره ای جذاب کوه جادوگر و شاه اژدها

در زمانهاي بسيار دور، سربازي زندگي ميكرد. يك روز او داشت از كنار دريا ميگذشت، سه پسر را

 

ديد كه دور لاكپشتي حلقه زدهبودند. آن لاكپشت سه دم بزرگ داشت. پسرها داشتند دربارهي قطعهقطعه

 

كردن لاكپشت با هم حرف ميزدند. آنها گفتند:

افسانه ی جذاب  پل جن

در سالهاي بسيار دور، در كره شاهي به نام زين زي بود كه بيست و پنجمين شاه خاندان سيلا به

 

شمار ميرفت. روزي به گوشش رسيد كه در قلمرو او زني زندگي ميكند كه به طور شگفتانگيزي زيباست

 

و نامش دو هوا است. بنابراين پيكي نزد او فرستاد تا او را به دربار فراخواند. زن ، نمي توانست بيايد،

 

بنابراين پيغامي با اين مضمون نزد شاه فرستاد: من ازدواج كردهام و با شوهرم زندگي ميكنم. بنابراين

داستان جذاب و شگفت انگیز سگ های آتشی

يا « گاماگنارا » در آسمان هم مثل زمين كشورهاي زيادي وجود دارد. يكي از اين كشورهاي آسماني

 

سرزمين تاريكي نام دارد. كشور بزرگي است كه مردمش بي محبت هستند و سگهاي وحشتناك زيادي

 

را نگهداري ميكنند. اين سگها معروف به 

داستان جذاب  کوچکترین شوالیه

زمانهاي خيلي قديم، حتي قبل از پادشاهي آرتور شاه، مرد آهنگري زندگي مي كرد كه قدش فقط 50 سانتيمتر بود. او آنقدر كوتاه بود كه براي نعل كردن اسبها بايد روي چهارپايه مي ايستاد. اما اين مشكل او را نگران نمي كرد، زيرا برخلاف اينكه خيلي كوتاه بود ولي شجاع و قوي بود. در حقيقت او قلبا مطمئنا بود كه روزي يك شواليه مي شود و با دختر پادشاه آن سرزمين ازدواج مي كند.

 

پرنسس تنها فرزند شاه و ملكه بود و جاي تعجب نبود كه

داستان عاشقانه سوزناک قلب یک کرگدن

کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت…

 

دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟!

 

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

 

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

 

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

داستان زیر کاسه نیم کاسه ای است

برای بیان این معنا که فریب و نیرنگی در کار است از این ضرب المثل استفاده می شود)

 

در گذشته که وسایل خنک کننده و نگاه دارنده مانند یخچال و فریزر و فلاکس و یخدان وجود نداشت، مردم خوراکی های فاسد شدنی را در کاسه می ریختند و 

حکایت حلال و طیب

پیر زالی با شوی می گفت شرم نداری که با دیگران زنا می کنی و حال آن که ترا در خانه چون من زنی حلال و طیب باشد شوی گفت حلال آری اما طیب نه

داستان خواندنی طوطی مدیر

مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت:

حکایت بسیار زیبای بهلول و طبیب دربار

آورده اند که هارون الرشید طبیب مخصوصی جهت دربار خود از یونان خواست . چون آن طبیب وارد

 

بغداد شد هارون الرشید با جلال خاصی آن طبیب را وارد دربار نمود و بسیار با او احترام نمود . تا چند

 

روز ارکان دولت و اکابر شهر بغداد به دیدن آن طبیب می رفتند تا اینکه 

داستان جذاب خرگوش پیامبر ماه(مثنوی معنوی)

گلهاي از فيلان گاه گاه بر سر چشمة زلالي جمع ميشدند و آنجا ميخوابيدند. حيوانات ديگر از ترس فرار ميكردند و مدتها تشنه ميماندند. روزي خرگوش زيركي چاره انديشي كرد و حيلهاي بكار بست. برخاست و پيش فيلها رفت. فرياد كشيد كه :