داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کوتاه جالب و آموزنده « بیست پنی»

مقیم لندن بود. تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که بر می گرداند 20 پنی اضافه تر می دهد! می گفت: «چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنی اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنی را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی.»

داستان طنز « دنده عقب رفتن ایرانی در اتوبان فرانسه»

یک ایرانی در فرانسه مشغول رانندگی در اتوبان بوده و ناگهان متوجه میشه که خروجی مورد نظرش رو رد کرده… لذا به عادت دیرینه ی ایرانی ها، میزنه رو ترمز و با دنده عقب،شروع میکنه به برگشتن به عقب! اما در همین حال با یه ماشین دیگه تصادف میکنه… سرت رو درد نیارم، پلیس میاد و اول با راننده ی فرانسوی صحبت میکنه و بعد میاد سراغ ایرانیه و بهش میگه:ما باید این آقا رو بازداشت کنیم، ایشون اونقدر مسته که فکر میکنه شما تو اتوبان داشتی دنده عقب میرفتی

داستان کوتاه « کلنگت را بردار»

کلنگت را بردار

قلمی از قلمدان قاضی افتاد

شخصی که آنجا حضور داشت گفت : جناب قاضی کلنگ خود را بردارید

قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ

تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟

مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی!

داستان آموزنده «چقدر زود دیر میشود»

یرمرد نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.بچه ماشین بهش زد و فرار کرد…

پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد:اما... 

داستان کوتاه زاهد و مسافر

جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

 

جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟...

 

 

زاهد گفت: مال تو کجاست؟

 

جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.

 

زاهد گفت: من هم.

داستان کوتاه و آموزنده لقمان حکیم و خوشه های گندم

 

لقمان حکیم گوید:

روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم. خوشه هایی از گندم که از روی تکبر سر برافراشته و خوشه های دیگری که از روی تواضع سر به زیر آورده بودند نظرم را به خود جلب نمودند و هنگامی که آنها را لمس کردم، 

شگفت زده شدم.

خوشه های سر برافراشته... 

داستان کوتاه آموزنده ملا و پنجره خانه اش

یک روز ملا درباره ای همسایه اش با یکی از دوستانش مشغول درد دل بود و از او شکایت میکرد: “باید ببینی که چقدر

حکایت بسیار طنز دیر رسیدم(عبید زاکانی)

جمعی به جنگ ملاحده رفته بودند. در بازگشتن هر یك سر ملاحده‌ای بر چوب كرده می‌آوردند. یكی پایی بر چوب می‌آورد. پرسیدند: این را كه كشت؟ گفت: من، گفتند: چرا سرش نیاوردی؟ گفت: تا من برسیدم، سرش را برده بودند.

داستان جذاب و خواندنی پیرزن و آرایش صورت

پيرزني 90 ساله كه صورتش زرد و مانند سفرة كهنه پر چين و چروك بود. دندانهايش ريخته بود قدش مانند كمان خميده و حواسش از كار افتاده، اما با اين سستي و پيري ميل به شوهر و شهوت در دل داشت. و به شكار شوهر علاقة فراوان داشت. همسايهها او را به عروسي دعوت كردند. پيرزن، جلو آيينه رفت تا صورت خود را آرايش كند، سرخاب بر رويش ميماليد اما از بس صورتش چين و چروك داشت، صاف نميشد

حکایت زیبا و سرگرم کننده معلم و کودکان

كودكان مكتب از درس و مشق خسته شده بودند. با هم مشورت كردند كه چگونه درس را تعطيل كنند و چند روزي از درس و كلاس راحت باشند. يكي از شاگردان كه از همه زيركتر بود گفت:

حکایت کره ای جذاب کوه جادوگر و شاه اژدها

در زمانهاي بسيار دور، سربازي زندگي ميكرد. يك روز او داشت از كنار دريا ميگذشت، سه پسر را

 

ديد كه دور لاكپشتي حلقه زدهبودند. آن لاكپشت سه دم بزرگ داشت. پسرها داشتند دربارهي قطعهقطعه

 

كردن لاكپشت با هم حرف ميزدند. آنها گفتند:

داستان خواندنی طوطی مدیر

مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: