داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان طنز « دنده عقب رفتن ایرانی در اتوبان فرانسه»

یک ایرانی در فرانسه مشغول رانندگی در اتوبان بوده و ناگهان متوجه میشه که خروجی مورد نظرش رو رد کرده… لذا به عادت دیرینه ی ایرانی ها، میزنه رو ترمز و با دنده عقب،شروع میکنه به برگشتن به عقب! اما در همین حال با یه ماشین دیگه تصادف میکنه… سرت رو درد نیارم، پلیس میاد و اول با راننده ی فرانسوی صحبت میکنه و بعد میاد سراغ ایرانیه و بهش میگه:ما باید این آقا رو بازداشت کنیم، ایشون اونقدر مسته که فکر میکنه شما تو اتوبان داشتی دنده عقب میرفتی

داستان کوتاه « کلنگت را بردار»

کلنگت را بردار

قلمی از قلمدان قاضی افتاد

شخصی که آنجا حضور داشت گفت : جناب قاضی کلنگ خود را بردارید

قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ

تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟

مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی!

داستان آموزنده «چقدر زود دیر میشود»

یرمرد نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.بچه ماشین بهش زد و فرار کرد…

پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد:اما... 

داستان «دلهره امتحان جبر»

زنگ آخر بود . از کلاس فرار کردم، از امتحان جبر!

 

در گوشه ای از حیاط ،خودم را گم و گور کردم. اما دلهره ی امتحان و جواب ندادن

 

به سوالات جبر و نمره صفر ..

 

اکنون چند سال از آن روز می گذرد اما... 

داستان کوتاه زاهد و مسافر

جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

 

جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟...

 

 

زاهد گفت: مال تو کجاست؟

 

جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.

 

زاهد گفت: من هم.

داستان آموزنده نابینا و ماه

نابینا به ماه گفت: دوستت دارم .

ــ ماه گفت: چه طوری؟ تو که نمی بینی .

ــ نابینا گفت: چون نمی بینمت دوستت دارم .

ــ ماه گفت: چرا؟

ــ نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم.

داستان کوتاه و آموزنده لقمان حکیم و خوشه های گندم

 

لقمان حکیم گوید:

روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم. خوشه هایی از گندم که از روی تکبر سر برافراشته و خوشه های دیگری که از روی تواضع سر به زیر آورده بودند نظرم را به خود جلب نمودند و هنگامی که آنها را لمس کردم، 

شگفت زده شدم.

خوشه های سر برافراشته... 

داستان کوتاه آموزنده ملا و پنجره خانه اش

یک روز ملا درباره ای همسایه اش با یکی از دوستانش مشغول درد دل بود و از او شکایت میکرد: “باید ببینی که چقدر

داستان کوتاه معمایی به نام زندگی

از خردمندی سؤال کردند که: می توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست؟

 

وی در جوابشان گفت: زندگی مردم مانند الاکلنگی است، که از یک طرفش سن آنها بالا می رود و از طرف دیگر زندگی آنها پائین می آید!...

داستان آموزنده مرد کور

روزي مردکوري روي پله هاي ساختمانی نشسته وکلاه و تابلویی را درکنار پایش قرار داده

 

بود روي تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او

 

می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه

 

انداخت و