داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کوتاه و دلنشین « خراش های عشق مادر»

در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می‌کرد و از شادی کودکش لذت می‌برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می‌کرد. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد. پسرش سرش را برگرداند ولی... 

داستان طنز « به دنیا آوردن بچه های با تربیت»

در یک شهر به مردم داروی تجویز می کردن.برای زنهای که می خواهند .بچه هایشان با تربیت دنیا بیان. یک روز زنی رفت یک پاکت دارو خرید و همش را خورد تا اینکه حامله شود و بچه اش خوب وبا تربیت به دنیا بیاد. وقتی زن حامله شد دوسال.طول کشید .اما بچه ای به دنیا نیامد..رفت پیش دکتر معاینه کرد.دکتردیدکه : دو قلو هست . و در حال تعارف .اولی میگه شما بفرمایید .دومی میگه .من کی باشم .که جلو شما برم . دوباره یکیشون میگه اول شما بفرمایین .دیگری میگه نخیر اول شما بفرمایین......غ

فکر کنم زیادی با تربیت شدن .که دوسال در حال تعارف هستن:) 

داستان «دلهره امتحان جبر»

زنگ آخر بود . از کلاس فرار کردم، از امتحان جبر!

 

در گوشه ای از حیاط ،خودم را گم و گور کردم. اما دلهره ی امتحان و جواب ندادن

 

به سوالات جبر و نمره صفر ..

 

اکنون چند سال از آن روز می گذرد اما... 

داستان کوتاه و آموزنده لقمان حکیم و خوشه های گندم

 

لقمان حکیم گوید:

روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم. خوشه هایی از گندم که از روی تکبر سر برافراشته و خوشه های دیگری که از روی تواضع سر به زیر آورده بودند نظرم را به خود جلب نمودند و هنگامی که آنها را لمس کردم، 

شگفت زده شدم.

خوشه های سر برافراشته... 

داستان کوتاه آموزنده ملا و پنجره خانه اش

یک روز ملا درباره ای همسایه اش با یکی از دوستانش مشغول درد دل بود و از او شکایت میکرد: “باید ببینی که چقدر