داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان آموزنده « خانم معاون دبیرستان»

ماشین می ایستد. سوار می شوم و می نشینم. تا رسیدن به دانشکده دست کم ۲۰ دقیقه در راهم. فرصتی است که چشمانم را ببندم و فارغ از قال و مقال خیابان به گوش و چشمم استراحتی بدهم.

اما ... انگار اشتباه کرده ام زهی خیال باطل. باندهای CD چنجر این پراید کوچک چنان بر سرم می کوبد که فکر می کنم وسط میدان جنگ ایستاده ام. بیچاره را چه چاره؟ خودم را جمع می کنم و تلاش می کنم نشنوم اما با صدای گوشخراش پسرک خواننده که ناصاف و ناهنجار شروع به ناسزا گفتن می کند، برق از سه فازم می پرد:

داستان زیبا و جالب « زندگی متاهلی»

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می گفتم که در ذهنم چه می گذرد. من طلاق می خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم

داستان احساسی «خیانت»

از پله ها بالا می رفت، دو ساعتی زودتر از اداره مرخصی گرفته بود؛ هدیه را که خریده بود در

 

دستش بود، از خوشحالی مست و مدحوش شده بود به نزدیک در ساختمان رسید، در سالگرد

 

ازدواجشان می خواست همسرش را شگفت زده کند اما از خانه صدایی می آمد، کمی نزدیک

 

شد آري صدایی می آمد اما نه صداي یک نفر بلکه صداي دو نفر به آهستگی در را باز کرد،

 

صداي قهقه بهار(همسرش) می آمد اما در کنار خنده او صداي مردي کمی آن را خدشه دار

 

کرده بود. از لاي در نگاه کرد لختی پاي بهار را از پشت دید که به همراه مردي که دیده نمی

 

شد وارد اتاق خواب شدند

داستان جالب «مذکر یا مونث بودن کامپیوتر»

استاد زبان فرانسه در مورد مذکر یا مونث بودن اسمها توضیح می داد که پرسید : کامپیوتر مذکر است یا مونث؟

همه دانشجویان دختر جنس رایانه را به دلایل زیر مرد اعلام کردند:

داستان «کبک» کلیله و دمنه

در میان دشتی سر سبز و زیبا ، کبکی زندگی می کرد. کبک لانه ی خودشو زیر یک بوته در زمین کنده بود . یک روز کبک برای پیدا کردن غذا توی دشت می گشت که یک دفعه یک شکارچی اونو به دام انداخت. از آنجایی که کبک بسیار زیبا بود اون رو به شهر برد و به یک مرد ثروتمند فروخت.

 

مرد ثروتمند کبک را در قفس قشنگی گذاشت و خانواده و دوستان او از تماشای کبک لذت می بردند.

 

از آن طرف لانه کبک در دشت خالی مانده بود . روزی... 

داستان آموزنده «جمله شوهر»

مدت زیادی از زمان ازدواجشان می‌گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب‌های خاص خودش را داشت.

یک روز زن که از ساعت‌های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می‌دید، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد.

مرد پس از یک هفته سکوت همسرش،

داستان معروف  «شام آخر»

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد :

 

مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح

 

كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه

 

تمام رها كرد تا مدل هاي آرمانيش را پيدا كند.

 

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يك ي از آن

 

جوانان همسرا يافت . جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش

 

اتودها و طرح هايي برداشت.

 

سه سال گذشت . 

داستان زیبا و دلنشین  «مادر»

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود

 

وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد كه روي جدول خيابان نشسته بود هق هق گريه مي كرد.

 

مرد نزديك دختر رفت و از او پرسيد: «دختر خوب، چرا گريه مي كني؟»

 

دختر در حالي كه گريه مي كرد، گفت: «مي خواستم براي مادرم يك شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي كه گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت:

داستان «دلهره امتحان جبر»

زنگ آخر بود . از کلاس فرار کردم، از امتحان جبر!

 

در گوشه ای از حیاط ،خودم را گم و گور کردم. اما دلهره ی امتحان و جواب ندادن

 

به سوالات جبر و نمره صفر ..

 

اکنون چند سال از آن روز می گذرد اما... 

داستان غمگین «خروپف»

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.

پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.

این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز ...

داستان به پرواز در آمدن شاهین هدیه پادشاه

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. 

 

 

 

یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت

داستان آموزنده هدیه پدر به پسر فارغ التحصیلش

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...

داستان «ما چقدر زود باور هستیم»

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته... 

داستان زیبای «شکنجه خاموش»

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار میداد.

 

حدود هزار نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود.

 

زندان

داستان زیبای قرار

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.

داستان زیبای «پاره آجر به سمت ماشین مرد ثروتمند»

مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.

داستان آموزنده تله موش

موش ازشکاف دیوار سرك کشید تا ببیند این همه سروصدا براي چیست.

کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت: " کاش یک غذاي حسابی باشد. "

 

اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنشبه لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه یک تله

 

موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ي حیوانات بدهد.

 

او به هرکسی که می رسید، می گفت:

داستان خواندنی و کوتاه تغییر دنیا

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است

 

بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي

 

بزرگ است من بايد انگلستان را تغ يير دهم . بعد ها دنيا را هم بزر گ ديدم

داستان کره ای پیر و خرگوش

در زمانهاي قديم ببري پير در تپههاي استان گانگ ون زندگي ميكرد. يك بار اتفاقي با خرگوشي روبرو

 

شد و به او گفت: من گرسنه هستم، ميخواهم تو را قورت بدهم.

 

خرگوش زيرك پاسخ داد: عمو جانم! چي كار ميخواهيد بكنيد؟ من چند تا خوراك خوشمزه سراغ دارم.

 

شما با من نميآييد؟

 

ببر دنبال خرگوش به راه افتاد. سپس خرگوش يازده قلوه سنگ گرد برداشت و با لبخند گفت: تو تا حالاهيچ وقت چيزي توي زندگيات به اين خوشمزگي نخوردي

ببر با علاقهي بسيار از او پرسيد: چه طور آنها را ميخوري؟

داستان زیبا و جذاب کره ای داماد وزغ

در سالهاي بسيار دور ماهيگير فقيري در روستايي زندگي ميكرد. روزي او براي شكار ماهي كنار

 

درياچه رفت، اما دريافت كه مثل هميشه نميتواند ماهي بگيرد. در روزهاي ديگر هم ديد كه ماهيها كوچك

 

و كوچكتر ميشوند. طعمههاي ديگري را امتحان كرد و قلابهاي نويي خريد، اما هيچ كدام سودمند نبود.

 

سرانجام آب درياچه شروع كرد به ناپديد شدن، تا اينكه در پايان بسيار كم عمق شد. روزي بعد از ظهر

 

در پايان تابستان كه ديگر تقريباً كف درياچه معلوم شده بود، قورباغهاي بزرگ از آن بيرون آمد. ماهيگير

 

بيدرنگ به ذهنش آمد كه

داستان جالب  «قهوه مبادا»

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم...

 

بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند... و سفارش دادند: پنج‌تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... سفارش‌شان را حساب کردند، و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند...

 

از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟

 

دوستم گفت: ا

داستان زیبای کوه و رودخانه ها

در زمانهاي قديم، جايي بود كه غذاها از درخت غذا رشد ميكرد و لباسها از درخت لباس رشدميكردند. غول قوي هيكل و ترسناكي زندگي ميكرد. غول به قدري بزرگ بود كه بلندي گوشهايش بههجده متر ميرسيد. او نميتوانست لباسي بپوشد چون در تمام سرزمين پارچه به اندازهي كافي وجود

 

نداشت كه بدنش را بپوشاند. به خاطر همين او كل سال را لخت بود و زمستانها از شدت سرما رنج میبرد

 

در آن روزها پادشاه براي غول بيچاره خيلي ناراحت بود و دستور داده « دنگون » ميبرد. قبل از زمان

 

بود كه 

داستان جالب و خواندنی مصاحبه

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: «و برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»

داستان دنباله دار کمبود عشق فصل اول قسمت سوم

-خیلی خوب،من تسلیمم.فردا ساعت هفت صبح می بینمت. درست ساعت هفت صبح بود که بوق گوشخراش ماشین تونی جلوی در بلند شد.پریا یکدفعه از خواب پرید و با چشمانی نیمه باز نگاهی به ساعت انداخت.به سرعت از تخت پایین امد و فریادش به هوا بلند شد: -مامان باز که منو بیدار نکردی.ایندفه تونی پوست از کله ام می کنه. پنجره را باز کرد و در حالیکه شلوارش را میپوشید.سرش را از پنجره بیرون برد و به تونی که داخل حیاط استاده بود گفت: -اومدم.دارم لباس می پوشم. تونی سری از تاسف تکان داد . دوچرخه ی پریا را از کنار باغچه برداشت تا پشت ماشین ببندد. -پریا زود باش،جا می مونیما -باشه…خواب موندم -بار اولت که نیست.دیگه عادت ددارم. -قول میدم تا پنج دقیقه دیگه دم در باشم. -اره می دونم! ساعت هفت و نیم بود که بالاخره پایین امد.حالا مادر داشت

داستان آموزنده نابینا و ماه

نابینا به ماه گفت: دوستت دارم .

ــ ماه گفت: چه طوری؟ تو که نمی بینی .

ــ نابینا گفت: چون نمی بینمت دوستت دارم .

ــ ماه گفت: چرا؟

ــ نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم.

داستان شیرین و خواندنی چوب زدن بر آب

روزي شيوانا از راهي مي گذشت. جواني را ديد كه تكه اي چوب در دست گرفته و با آن بر سطح آب جويبار مي كوبد. شيوانا كنار جوان نشست و از او پرسيد: «چرا اين چنين مكدر و گرفته با چوب بر سطح آب مي كوبي!

 

جوان آهي كشيد و گفت: «

داستان آموزنده اسکناس صد دلاری

 یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.سخنران گفت:

داستان زیبای  «منطق ماشین دودی»

یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود: « منطق ماشین دودی». می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می گفت من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم.

 وقتی بچه بودم

 

  

داستان دنباله دار و جذاب چگونه برگردم فصل سوم

با تمسخر ادامه داد :

 

- اوه ، چه وضعیت رقت انگیزی ! مرده یا هنوز زنده اس ؟ موفق شدم از زندگی خلاصش کنم یا نه ؟!

 

و قهقه ی وحشتناکی زد .

 

با وجود وحشت اولیه ام با این کارش خونم به جوش اومد و حمله کردم طرفش . جیغ کشیدم :

 

- آشغــــال !

 

چشماش رنگ عصبانیت و خشم گرفت و اون هم اومد سمتم .

 

دستام رو برده بودم بالا تا با مشت و چنگ و سیلی ازش پذیرایی کنم .

 

مچ دستام رو گرفت و محکم نگه داشت . چنان فشاری رو به اونها وارد میکرد که هر لحظه حس می کردم استخوان هاش

داستان دنباله دار مسافر قسمت سوم

- جان ...

 

مادرم خيلي آرام اسم پدرم را برد اما خيلي دير شده بود. خرابكاري انجام شده بود.

 

مرد گفت :

 

- متشكرم .

 

او در عقب اتومبيل را باز كرد.

 

فكر ميكنم توضيح بهتري دارم .

 

جاده اي دراز ، تاريك و پرت افتاده است كه اغلب از مناطق ييلاقي خالي و بدون a12

 

ساختمان عبور مي كند . مثل آنجايي كه ما حالا بوايم . هيچ چراغ خياباني نبود . حالا كه به

 

شانه ي جا ده آمده بو ديم، م ي بايست عملأ براي اتومبيل هاي ديگري كه عبور مي كردن د

 

كاملآ نامرئي باش يم . اين ج ايي در دنيا بود كه

داستان دنباله دار و اجتماعی مزاحم همیشگی فصل سوم

اشک مثه رود از چشام پایین میومد آروم زیر لب گفتم:بله.

 

دوباره داد زد:نشنیدم؟؟؟؟؟

 

نگاش کردم و با نفرت گفتم:بله و بسمت اتاقم دویدم!

 

تا دو روز غذا نمیخوردم تا اینکه فکر فرار به سرم زد و ازونجا فرار کردم ...اما هیچ فایده ای نداشت نزدیک بود گیر مامورا بیافتم که اردشیر منو پیدا کرد ،اکیپ شادی کوچیک نبود یه باند بزرگ بودن که هر کثافت کاری ای که بگی توش میکردن!از ....بگیر تا مواد و مشروب و پارتی و قاچاق اعضا و دختر و مواد شنیده بودم که پشتشونم گرمه به کجا نمیدونم....

داستان جالب و زیبای نجس ترین چیز دنیا

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و درصورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.

وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال

داستان کوتاه و آموزنده لقمان حکیم و خوشه های گندم

 

لقمان حکیم گوید:

روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم. خوشه هایی از گندم که از روی تکبر سر برافراشته و خوشه های دیگری که از روی تواضع سر به زیر آورده بودند نظرم را به خود جلب نمودند و هنگامی که آنها را لمس کردم، 

شگفت زده شدم.

خوشه های سر برافراشته... 

داستان آموزنده و جذاب  نجار

نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.

کار فرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار  پیرخواست که

داستان دنباله دار و جذاب مرغ دریایی فصل آخر

جاناتان آرام صخره هاي دور دست را دور زد و همه چیز را زیر نظر گرفت. فیلچر جوان، این مرغ دریایی سرسخت،

 

به واقع یک شاگرد پرواز بود. در آسمان قوي، سبک و سریع بود، اما بسیار مهم تر، شوقی سوزان براي آموختن پرواز

 

داشت.

 

در این لحظه پیکري محو و خاکستري رنگ، با چرخشی به قصد شیرجه پدیدار شد و با سرعت دویست و چهل

 

کیلومتر در ساعت از کنار آموزگار خود گذشت. یکباره تلاش دیگري را براي چرخش آرام عمودي شانزده نقطه اي

 

آغاز کرد و با صداي بلند شروع کرد به شمردن نقاط.

 

هشت... نه... ده... جاناتان ببین! دارم از سرعت هوا هم می گذرم... یازده... دلم می خواهد توقف درجا را یاد «...

 

بگیرم، درست مثل تو... دوازده... اما... نمی توانم... از پسش بربیایم... سیزده... این سه نقطه آخر... بدون... چهارده...

 

!» آآآخ خ خ

داستان طنز  آرزوی دور و دراز

پدری با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پیاده رو بود. پسر بزرگتر پرسید: پدر جان ما چرا اتومبیل نداریم؟

پدر گفت: من یک پدر زن ثروتمند پیر دارم، اگر او فوت کند، ثروتش به مادر زن من خواهد رسید، پس از آنکه مادر زنم هم مرد، ثروت او به ما رسیده و من خواهم توانست که یک ماشین برای خودمان بخرم.

پسر کوچک، پس از شنیدن حرف پدر گفت:

داستان دنباله دار عشق دردناک فصل سوم

فک پایینم رو گرفت و صورتشو بهم نزدیک کرد و گفت :

 

- ولی من خوب بلدم که چجوری زبون دراز تو رو کوتاه کنم . و به لبام زل زد

 

با چندش صورتم رو از دستش بیرون کشیدم . از خودم بدم اومد که اینهمه در برابرش ضعیف و ناتوانم .... ترجیح دادم براش شام آماده کنم

 

واقعا این دیوونه کنترلی رو کاراش نداشت

 

در یخچالو باز کردم و یه بسته ژامبون برداشتم و گذاشتم رو میز , نون رو هم گرم کردم و گذاشتم بغل ژامبون ها

 

- این چیه؟

 

- تو شهر ما به این میگن شام , تو ولایت شما بهش چی میگن؟

 

اخماشو تو هم کرد و گفت : هی ... این آشغالا چیه به خوردم میدی؟

 

حوصله نداشتم جوابش رو بدم اگه مریض نبودم 

داستان طنز و جذاب  اساتید و دانشجویان

تعدادی استاد دانشگاه را به فرودگاه دعوت کردند و آنها را در هواپیمایی نشاندند. وقتی درهای هواپیما را بستند، از بلندگو اعلام شد: این هواپیما ساخت دانشجوهای شماست!

وقتی اساتید محترم این خبر را شنیدند،

داستان دنباله دار و جذاب عروس خان فصل سوم

باز هم احساس خستگی میکنم.انگار اینقدر پیر شدم که قدرت مرور خاطرت گذشته را ندارم در حالی که من این راه را تنها طی کردم،ولی در آن زمان دختر جوان و سر حالی بودم با امید به آینده و سرشار از نیرو و انرژی.با این امید میرفتم که به زودی به شهر خودم برمیگردم.اما چه قدر بی تجربه و بچه بودم.نمیدانستم وارد چه زندگی پر فراز و نشیبی میشوم.ساعت ۹:۳۰ بود که با پدر و عمه راهی فرودگاه شدیم.هر سه ساکت بودیم.وقتی رسیدیم مدتی منتظر ماندیم.هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم.پدر گهگاهی لبخند تلخی به من میزد و عمه بی هدف این طرف و آن طرف نگاه میکرد تا این که شماره پرواز اعلام شد.ساک و چمدان را برداشتم و نزدیک سالن بازرسی،پدر مرا در آغوش کشید و گفت:

داستان طنز پسر بچه ای به نام جعفر

ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺍﺭﺱ، ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ بازيگوشى ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺟﻌﻔر درس ميخواند. ﺭﻭﺯﯼ معلمش كه از شيطنت هاي او به تنگ آمده بود با او دعواي سختي كرد و به او گفت كه در آينده هيچ چيز نميشود. جعفر آنقدر در مقابل هم كلاسيهايش خجل شد كه مدرسه خود را عوض كرد و تا سالها كسى از او خبر نداشت.