داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان زیبا و دلنشین  «مادر»

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود

 

وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد كه روي جدول خيابان نشسته بود هق هق گريه مي كرد.

 

مرد نزديك دختر رفت و از او پرسيد: «دختر خوب، چرا گريه مي كني؟»

 

دختر در حالي كه گريه مي كرد، گفت: «مي خواستم براي مادرم يك شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي كه گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت:

داستان به پرواز در آمدن شاهین هدیه پادشاه

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. 

 

 

 

یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت