داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود1بخش چهارم

پارت راهب این گونه شروع به تعریف سرگذشتش کر د . او گف ت : یک روز که پدر و مادرم داشتند از کنار

 

قبرستان قدیمی دهکدۀ محل زندگ ی شان عبور می کردند، دیو سیاه سر راهشان سبز شد و می خواست که مادرم

 

را با خودش ببرد که پدرم به او حمله ور شد و بعد از م د ت کوتاهی نبرد، چون پدرم قد ر تش کم بود و مرد

 

جنگجویی هم نبود بر اثر زخم های زیادی که در نبرد برداشته بود...