داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان زیباي« سه آرزو»

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺶ ﺯﻧﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: "نمی دﺍﻧﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﯾﻚ فرشته ﺑﻪ ﻧﺰﺩ من ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﯾﻚ ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺵ ﻛﻨﻢ!"

ﺯﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: "ﻣﺎ ﻛﻪ 16 ﺳﺎﻝ ﺍﺟﺎﻗﻤﻮﻥ ﻛﻮﺭﻩ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ، ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺷﻮﯾﻢ."

ﻣﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻭ

داستان جذاب جواب آزمایش

سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند .

نفر اول گفت :....

داستان آموزنده ساعت گمشده

وزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.

 

 

 

ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

 

 

 

بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

 

 

 

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.

 

 

 

کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود،  پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.

داستان جالب مارمولک

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آن را نوسازي کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی

 

بنابر شرایط محیط ي داراي فضایی خالی بین دیوارهاي چوبی هستند.

 

این شخص درحین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که 

داستان کره ای ارواح داستان

در زمانهاي قديم، پسري زندگي ميكرد كه خيلي دوست داشت داستان تعريف كند، حتي تعريف كردن

 

داستان را از خوردن برنج هم بيشتر دوست داشت، حتي شنيدن داستانهايي را هم كه تا حالا كسي برايش

 

تعريف نكرده بود خيلي دوست داشت. همچنين او داستانهايي را از روي حسادت توي ذهنش ذخيره

 

ميكرد و آنها را براي هيچ كس تعريف نميكرد. او تنها فرزند يك خانوادهي ثروتمند بود. پدر و مادرش

 

خوشحال ميشدند وقتي ميديدند براي پسرشان كه داستاني نو تعريف كند، او خوشحال ميشود. پس از

 

درگذشت پدر و مادرش،

داستان جذاب مسافر،روباه،ببر

روزي روزگاري، مسافري راهش را در كوهستان گم كرد. او هم چنان رفت و رفت تا به كلبهاي در

 

دامنهي كوه رسيد. زني زيبا او را ديد، دعوتش كرد و برايش خوراك آورد. زن در آنجا تنها بود و نشاني

 

از كس ديگر ديده نميشد. مسافرنيمه شب بيدار شد و شنيد كه زن دارد شمشيري را در آشپزخانه تيز

 

ميكند. تاريكي به اندازهي كافي او را به وحشت انداخته بود و آن صداي اهريمني ترس را بيشتر به قلبش

 

وارد كرد. بنابراين او بدون صدا از اتاق بيرون خزيد و از در پشتي بيرون رفت. زن شنيد كه او دارد

 

بيرون ميرود، نصف بدن او به روباه تبديل شد و با شمشيري كه در دستش بود به دنبال او گشت.

 

ناگهان مرد مسافر برج بلندي در برابر خودش ديد كه از آن نواهاي موسيقي به گوش ميرسيد. بنابراين

 

با شتاب به درون برج رفت و براي كمك فرياد زد، اما صاحب برج با تندي و عبوسي گفت: چرا بايد به تو

 

كمك كنم وقتي تو مادرم را ناراحت كردهاي؟

 

و به خدمتكارش دستور داد كه او را بگيرد. سپس خدمتكار او را گرفت و

افسانه کره ای زنی از بهشت

يك سونگون، پسرِ نجيبزاده زندگي ميكرد. ،« گيونگسانگ » در استان ،« آندونگ » در زمان هاي قديم در

 

بزرگ كه شد، مرد جوان بسيار درسخواني شد. روزي او نشسته بود و درس ميخواند، كه ناگهان يك

 

حالت خواب آلودگي به او دست داد و شروع كرد به چرت زدن. او در خواب دوشيزهاي زيبا را ديد كه به

 

نظر ميرسيد ميخواهد با او گپ بزند. هنگامي كه او به زيبايي شگفتانگيز آن دختر خيره شده بود، دختر

 

جامهي بلند آسماني پوشيده بود. دختر او را با اين واژگان خواند: من دوشيزهي آسماني هستم و شاه

 

آسماني مرا به پايين فرستاده تا زن تو شوم.

داستان جذاب سه ستاره

در زمانهاي قديم مرد ثروتمندي با دخترش زندگي ميكرد. يك سال مرد ثروتمند براي گرفتن پست

 

دولتي به پايتخت رفت و در غياب خود دخترش را مسئول نگهداري از خانه كرد. روزي از روزها يك راهب

 

بودايي به خانهي مرد ثروتمند آمد و درخواست صدقه كرد. دختر به كلفت گفت كه به راهب كمي برنج

 

بدهد. راهب از دختر خواست كه كاسهاش را كاملا پر كند و دختر هم به كلفت گفت كه چنان كند، اما هرچه

 

كلفت برنج داخل كاسه ميريخت كاسه پر نميشد. كلفت رفت و هرچه برنج داخل انبار بود حتي برنجهاي

 

«؟ كاسه چطور پر ميشه » : پوستكنده و اَرزن را آورد، اما كاسه پر نميشد. كلفت خيلي تعجب كرد و پرسيد

داستان دنباله دار کمبود عشق فصل یک قسمت دو

قشنگ و لطیف داشته بباشه. -هرکول،مشت زنی،واقعا که!! -پریا می دونی مشکل تو جیه؟همیشه فکر می کنی بیشتر از من سررت میشه.چون چند تابلوی احمقانه کشیدی احساس برت داشته و باورت شده هنرمندی!نه جونم تو قط بلدی بومهای سفید بیچاره رو خط خطی کنی.تازه!این نقاشایی که هی پزشون رو به من میدی،همشون از نژاد اروپایین ولی کله سیاه هایی مث تو هیچ وقت چیزی ارشون در نمیاد. -اوهو!خیلی داری تند میری!اگه ما شرقی ها نبودیم بیچاره هایی مث تو واسه کی سر و دست میشکوندن؟ -کی واشه شماها سرو دست شکونده؟ -تونی یادت که نرفته؟تو منوز منتظر جواب بله منی.پس خیلی دور بر ندار. تونی ایستاد و پریا در حالی که همچنان به راهش ادامه میداد افزود:

داستان جذاب و سوزناک و دنباله دار عشق دردناک فصل دوم

واقعا در هم شکسته بودم. یک بغض لعنتی تو گلوم نشسته بود که نفس کشیدن رو برام دردناک میکرد و چشمه اشکی که خشکیده بود و منو برای کم کردن دردم یاری نمیکرد

 

با صدای در که به شدت باز شد و و با دیوار پشتش برخورد کرد از خواب پریدم

 

گیج و منگ به کوهستان که در چهارچوب در ایستاده بود و دست به کمر زل زده بود نگاه کردم

 

یه پوزخند کجکی زد و گفت : پاشو صبحانمو حاضر کن دیرم شده

 

- چی؟

- میگم پاشو صبحانمو حاضر کن , مثل اینکه دیشب زیادی بهت خوش گذشته یادت رفته من کیم و تو کی هستی

 

دستپاچه پتو رو دور خودم پیچیدم , واقعا یه لحظه همه چیز فراموشم شده بود

 

با صدای بلند خندید و بدون حرفی رفت پایین

 

با یاد اوری دیشب باز بغضم گرفت , اما 

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود2 بخش2

القصه: شیابلو در همه جا توسط مگس های سبز و شبپره ه ا ، جاسوس گذاشته بود و این دو گروه حشره بدجنس و

 

کثیف برای شیابلو فعالیت می کردن د . وقتی که باریان قصرش را ترک کرد خبر خارج شدن او به گوش شیابلو

 

رسید و شیابلو سریع چهار وزیرش را صدا کرد و گف ت : نقشه ای بکشید که رامتی ن ، برادر زن باریان به دام ما

 

بیاُفتد و به خانواده اش خیانت کند و یا فریب بخورد که این طوری کارها تا ح د ی برای ما راحت تر می شود بعد

 

که انگار فکر تاز ه ای به خاطرش رسیده باشد لبخند پلیدی بر روی لبانش نقش بست و رو به چهار عفریت کرد و

 

گفت: باید اردوی اصلی و نبرد نهایی و زندان و شکنجه گاه مرکزی د ر پایتخت سرزمین صحراها باش د . امّا کارها

 

را بین شما وزیران ستمکارم تقسیم می کن م . ماطاناتیس و مشاورش جنپرک که از همه باهوش تر و خونخوارترند،

 

مسئول سرزمین صحراها هستند و 

داستان دنباله دار جذاب زیر گنبد کبود1 بخش2

و با صدایی لرزان از بغض و شوق گفت: دخترم این همه مدت کجا بودی؟ ما چند سال است که

 

به دنبال تو میگردی م خودت که می بینی از دوری تو پیر شده ام و چشمانم کم سو شده است . راستی این جوان

 

کیست، اورا به ما معرفی نکرد ی ؟ ماندانا ماجرای خودش و دادیار را برای پدرش تعریف کر د . پادشاه وقتی فهمید

 

که دادیار چقدر به دخترش کمک کرده با ازدواج دخترش با او موافقت کر د . پادشاه می خواست برای آن دو

 

زوج خوشبخت هفت شبانه روز جشن بگیرد که دادیار چون جا ن عمویش را در خطر می دید و از طرفی می

 

ترسید که 

 داستان دنباله دار سرگرم کننده و جذاب  خاطرات دور فصل دوم

وارد پذیرایی که شدم همه از جاشون بلند شدن . سلام کردم و تعارفات معمول و بعد ازتعارف چای یه جا نزدیک مانی نشستم .

 

یه نگاه کلی به جمع انداختم . مامانش زن جذابی بود و البته جدی ! اینو به راحتی از چهره اش می شد خوند . پدرش هم خیلی خوشتیپ بود و مشخص بود علی شباهت زیادی به پدرش داره و کوچکترین شباهتی به مامانش نداشت مثل اینکه هر چی ژن داشته رو از باباش به ارث برده بود ! اما برادرش که نشون می داد فاصله سنی کمی با علی داره و خواهرش که به دختر های دوم – سوم دبیرستانی می خورد خیلی شبیه مامانش بودن .

 

بعد از صحبت های معمولی

داستان دنباله دار عاشقانه اولین نگاه فصل 2

دیگه بحبوحه ی امتحانای ترم اولم بود حال و حوصله ی هیچی نداشتم این عشق نو شکفته ی ما هم واسه ما شده بود قوز بالا قوز !!

 

یکی نبود بگه آ[ه ندای چل آبت نبود , نونت نبود ؟ عاشق شدنت چی بود ؟

 

دیگه کمتر به خونه ی مامان جون سر می زدم حتی وقت دیدن مامان جون هم پیدا نکردم

 

بازسازی خیلی سخته به نظر من اگه کل خونه رو می کوبوندیم دوباره می ساختیم کمتر طول می کشید

 

اونم با ادا اطوارهای مامان و خاله های من که مو رو از ماست می کشیدن بیرون !! دایی ام که 

داستان دنباله دار زیبای اتوبوس شبرو بخش 2

نيك اين كلمات را به محض ديدن اتوبوس مورد بحث كه در آن سوي ميدان ، مقابل

 

نشنال گالري ، توقف كرده بود ، بر زبان راند .

 

- كجا ؟

 

- آنجا !

 

نيك اشاره كر د و اتوبوس آن جا بو د، يك اتوبوس قديمي قرمز با سكويي كه بايد

 

روي آن بريد و بالا رفت كه در پشت آن كلمه ي جا دويي ريچموند با حروف سفيد

 

روي صفحه اي در بالاي كابين راننده نوشته شده بود. اتوبوس 722 ب بود.

 

مقصدهاي د يگرش در زير چاپ شده بود : 

داستان جالب تئوری پنجره شکسته

در دهه هشتاد در نیویورک ​باج گیری در ایستگاهها و در داخل قطارها امری روزمره و عادی بود. فرار از پرداخت پول بلیط رایج بود و سیستم مترو ٢٠٠ میلیون دلار در سال از این بابت ضرر می کرد. مردم از روی نرده ها بداخل ایستگاه می پریدند و یا ماشین ها را از قصد خراب می کردند و یکباره سیل جمعیت بدون پرداخت بلیط به داخل سرازیر می شد. اما

داستان ضرب المثل یخ کسی را گرفتن یا نگرفتن

وقتي كسي به منظور رسيدن به هدفي زحمت ورنجي متحمل شود و وقتي تلف كند و سرانجام نتيجه بگيرد يا نگيرد اين مثل آورند.

 

مأخذ: يخ گرفتن مربوط به زمان قديم است كه هنوز يخچال صنعتي و آب سردكن و امثال آن نبود. درهر شهري براي رفع احتياج يخ در تابستان،

روز با چراغ گرد شهر!!!(مثنوی معنوی)

راهبي چراغ به دست داشت و در روز روشن در كوچه ها و خيابانهاي شهر دنبال چيزي ميگشت. كسي از او پرسيد: با اين دقت و جديت دنبال چه ميگردي، چرا در روز روشن چراغ به دست گرفتهاي؟

داستان زیبا و خواندنی تشنه صدای آب (مثنوی معنوی)

آب در گودالي عميق در جريان بود و مردي تشنه از درخت گردو بالا رفت و درخت را تكان ميداد. گردوها در آب ميافتاد و همراه صداي زيباي آب حبابهايي روي آب پديد ميآمد، مرد تشنه از شنيدن صدا و ديدن حباب لذت ميبرد. مردي كه خود را عاقل ميپنداشت از آنجا ميگذشت به مرد تشنه گفت : چه كار ميكني؟

 

مرد گفت: تشنة صداي آبم.

 

عاقل گفت: 

داستان بسیار خواندنی و جذاب درویشی به نام دقوقی(مثنوی معنوی)

دقوقي يك درويش بسيار بزرگ و با كمال بود. و بيشتر عمر خود را در سير وسفر ميگذراند.و بندرت دو روز در يكجا توقف ميكرد. بسيار پاك و ديندار و با تقوي بود. انديشهها و نظراتش درست و دقيق بود. اما با اينهمه بزرگي و كمال، پيوسته در جست وجوي اولياي يگانة خدا بود و يك لحظه از جست و جو باز نميايستاد. سالها بدنبال انسان كامل ميگشت. پابرهنه و جامه چاك، بيابانها ي پر خار و كوههاي پر از سنگ را طي ميكرد و از اشتياق او ذرة كم نميشد.

 

سرانجام پس از سالها سختي و رنج، به ساحل دريايي رسيد و با منظرة عجيبي روبرو شد. او داستان را چنين تعريف ميكند:

داستان جذاب و سرگرم کننده خرس و اژدها یا همان دوستی خاله خرسه معروف(مثنوی معنوی)

اژدهايي خرسي را به چنگ آورده بود و ميخواست او را بكشد و بخورد. خرس فرياد ميكرد و كمك ميخواست, پهلواني رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتي مهرباني آن پهلوان را ديد به پاي پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو ميشوم و هر جا بروي با تو ميآيم. آن دو با هم رفتند تا اينكه به جايي رسيدند, پهلوان خسته بود و ميخواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم مردي از آنجا ميگذشت و از پهلوان پرسيد اين خرس با تو چه ميكند؟

 

پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد.

 

مرد گفت: 

داستان زیبا و دلنشین یک روز زندگی

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پرشده بود و

 

تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

 

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهاي بیشتري از خدا بگیرد، داد زد و

 

بدوبیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد وجاروجنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان

 

وزمین را به همریخت، خدا سکوت کرد.

 

به پروپاي فرشته وانسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفرگفت و سجاده دور انداخت، خدا

 

سکوت کرد، دلش گرفت وگریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست وگفت:

داستان عاطفی و جذاب سریاز روس

تابستان ۱۹۴۵ ، كوچه اي در برلين:

 

دوازده زنداني ژند هپوش به فرماندهي يك سرباز روسي از خياباني

 

مي گذرند، احتمالأ از قرارگاهي دور مي آيند و سرباز روس بايد آ نها را به

 

جايي بر اي كار يا به اصطلاح بيگاري ببرد . آن ها از آينده شان هيچ

 

نمي دانند.

 

ناگهان از قضا، زني از خراب ه اي بيرون مي آيد، فرياد مي كشد، به طرف

 

خيابان مي دود و

داستان پریان کره ای کلاه جادویی

ميگفتند، آنها نيرويي « هورانگ گامته » ديوهاي كره عادت داشتند كلاه جادويي بپوشند، به اين كلاهها

 

داشتند كه باعث ناپديد شدن ديوها ميشد.

 

اكنون در آنجا مردي زندگي ميكرد كه در نيايش براي روان درگذشتگانش كوشاترين بود. او هميشه

 

در يادبود پدرانش با دست و دلبازي خوراك و نوشيندنيهاي خوشمزه درست ميكرد. روزي، هنگامي كه

 

او به برگزاري مراسم بزرگداشت درگذشتگانش مي پرداخت، گروهي از ديوها به خانهي او آمدند و همهي

 

چيزهاي خوبي كه او در قربانگاه گذاشته بود، خوردند و در موارد ديگر همان كار را انجام دادند. روشن

 

است كه آنها ديده نميشدند، چون كلاه جادويي داشتند، بنابراين 

حکایت کره ای روباه دختر و برادرش

در زمانهاي قديم پادشاهي ميزيست. او يك پسر داشت ولي دختر نداشت. پادشاه آرزو داشت كه

 

صاحب دختر شود، پول زيادي خرج ميكرد كه طالعبينان طالع او را ببينند و همچنين عابدهايي را، براي

 

دعا كردن، به معبد ميفرستاد. پس از چند سال نيايشهاي عابدهاي معبد جواب گرفت و دختري به دنياآمد. 

داستان زیبا و جذاب هفت ستاره از شمال

زمانهاي قديم زن بيوهاي كه هفت پسر داشت در كلبهاي با هم زندگي ميكردند. هر سال زمستان

 

پسرها در كوه هيزم ميشكستند و آتش سوزاني را به طور مداوم زير كف خانهشان روشن نگه ميداشتند

 

تا مادر سالخوردهشان شبها در خانهي گرم بخوابد، اما مادرشان هميشه سرمازده و ناراحت به نظر

 

ميرسيد. با وجود اينكه پسرها چوب زيادي را ميسوزاندند، او هميشه احساس سرما ميكرد. در حقيقت

داستان کمبود عشق فصل یک قسمت اول

مقدمه: حالا کره ی جغرافیای من داره می چرخه.اینبار مقصدش کجاست؟!شاید ایران خودمون باشه،ولی نه!چون هنوز زمانش فرا ترسیده.اون دختری که دنبالش می گردیم حالا تو ابن کرۀ خاکی و در این زمان خاص،در سرزمینی زندگی میکنه که هلند نام گرفته و اینکه چطور سرنوشتش بر خلاف اون چیزی که فکر می کنه به ایران پیوند می خوره،خودش حکایت به ظاهر دور ار ذهنی داره ولی من باورش کردم.چون

داستان جذاب و سرگرم کننده سرباز

داستاني را كه مي خواهم برايتان نقل كنم درباره ي سربازي است كه پس از جنگ مي خواست به خانه ي خود بازگردد.

 

سرباز قبل از اين كه به خانه برسد، از شهرش با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: «پدر و مادر عزيزم، جنگ تمام شده و من مي خواهم به خانه بازگردم، ولي خواهشي از شما دارم. رفيقي دارم كه مي خواهم او را با خود به خانه بياورم.»

 

پدر و مادر او در پاسخ گفتند: «ما با كمال ميل مشتاقيم كه او را ببينيم.»

 

پسر ادامه داد: «

داستان دنباله دار جذاب واحساسی و خواندنی مزاحم همیشگی فصل اول

یکی بود یکی نبود!غیر از خدا هیچکس ....هیچکس؟آره هیچچچچچچچ کس نبود!!مثه همه قصه های خوب که با آدمای خوب شروع میشه ایندفه...میخوام با آدم بدای قصه شروع کنم مثه شوکا مثه شادی مثه ...مثه من!مثه آرش ..

 

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو ...سادگی؟ینی همش تقصیر من بود؟

 

آره غیر از خدا هیچکس نبود یه دختری ...یه دختر بدی بود به اسم مریم!مریم رستگار!هه رستگاررررر!ولی آنیتا صداش میکردن شیما صداش میکردن سوده صداش میکردن! خلاصه هزارتا اسم داشت و خودش میون اینهمه اسم سرگردون بود!یه دختری بود که نمیخواس بد باشه اما شد ... درس نیس اول قصه با آدمای بد شروع شه ولی همه چی که مثه فیلمای هندی نیس !حقیقته بقول یه شاعر که میگفت: یادت میاد یکی میگفت حقیقتم مصیبته؟

داستان دنباله دار جذاب مرغ دریایی فصل اول

فصل اول

 

صبح بود و آفتاب تازه بر آمده، انوار طلایی اش را بر چین و شکن دریاي آرام می پاشید. در یک میلی ساحل، قایق

 

ماهیگیري بر پهنه ي آب آرمیده بود و به این ترتیب پیغام در سراسر آسمان به فوج مرغان دریایی رسید و هزاران

 

مرغ آمدند تا بر سر تکه اي خوراکی با هم جدال کنند. آري، روز پرهیاهوي دیگري آغاز شده بود.

 

اما در آن دور دست، آن سوي قایق و ساحل، جاناتان لیوینگستون، مرغ دریایی، تنها داشت تمرین می کرد. در اوج

داستان دنباله دار گریه آور و جذاب عشق دردناک قسمت یک

نشست سرجاش و با جذبه گفت :اهان حالا شد ....

 

بزور لقمه ی دیگری رو به دهانم حواله کردم ساکت بود و فقط زل زده بود به من سرمو به طرفش برگردوندم و اروم و با خجالت گفتم:اقای کوه ...یعینی نصیری من تا کی باید بمونم بابا من میخوام برم دانشگاه اخه ...بابازحمت کشیدم واسه رشتم ..داره وقتم هدر میره

 

لبخند نصفه نیمه ای کنج لبش نشست که خیلی زود محو شد :تا هر وقت که من بخوام ...ماشالله بابات هم که انگار نه انگار...اگه میدونستم اصلا نمیوردمت

 

:خب حالا میشه برم گردونی؟

داستان دنباله دار زیبای عروس خان قسمت اول

اول غربت و بعد عادت.

 

در خواب میدیددم که از پلهها پایین میایام.قابهایی را میدیدم که اکثر آنها دست خط پدرم بود.عکس من،عکس پدر و مادرم؛مادری که درست بعد از تولدم او را از دست دادم و همان وقت عمه مرا مثل فرزند خودش بزرگ کرد.بردم تهمورث با عمو علی برای ادامه تحصیل به نروژ رفت و هیچوقت حرف از بازگشت نزد.آهسته از دو پله مفروش پذیرایی بالا رفتم.آنجا هم دست خطهای پدر بود.هر شعر برای خودش دنیایی داشت.عمه را میدیدم که در آشپزخانه

داستان دنباله دار  شازده کوچولو بخش اول مار بوآ

یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصه های واقعی -که درباره ی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر

 

محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حيوانی را می بلعيد. آن تصویر یک چنين چيزی بود:

 

مارهای بوآ شکارشان را همين جور درسته قورت می دهند. بی این که بجوندش. بعد » : تو کتاب آمده بود که

 

.« دیگر نمی توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول می کشد می گيرند می خوابند

 

این را که خواندم، راجع به چيزهایی که تو جنگل اتفاق م یافتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد

 

رنگی اولين نقاشيم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شماره ی یکم را که این جوری بود:

داستان زیر گنبد کبود2 قسمت یک

یکی بود یکی نبود ، در زمانی که پلیدی و زشتی در زمین وجود نداشت، فرشتۀ خاص خداوند اصل تمام زیبایی ها

 

و پاکی ها و نیکی ها را در تخم مرغی گذاشت و آن را در میان یکی ا ز ستارگان آسمان مخفی نمود تا از دس ت رس

 

شیابلو و اهریمنان محفوظ بمان د . ولی شیابلو که در جنگ از نیروها و قوای آسمانی شکست خورده بود برای گرفتن

 

انتقام، توسط نیروی اهریمنی ا ش با طرفند ی تخم مر غ ر ا از میان ستارگان آسما ن ربود و توانست با جادو و طلس م ،

 

زشتی ها و ناپاکی ها و پلیدی ها را وارد آن کند. وقتی که آنها را وارد تخم مرغ کرد نیمی از تخم مرغ سیاه و

 

تیره شد و نیمی دیگر از آن سفید و روشن باقی مان د .

داستان زیبا و جذاب  زیر گنبد کبود 1بخش اول

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبو د بعد از عصر یخبندان و سیل بزر گ در روزگارهای قدی م که نسل انسانها زیاد

 

نبود، در منطق ۀ کوهستانی هِربِرزیت ی ، کنار رودخا نۀ پر آ ب سرزمین رِگا، کلبۀ محقر وکوچک ی بود ودرآن کلبه

 

سه برادر از نسل مادا ی ، به نامهای دادیار، اردلان و باریان زندگی می کردن د که در کودکی پدر و مادرشان را از

 

دست داده بودند و از آن وقتی که کوچک بودند و یادشان می آمد عموی پی ر شان که فرزندی نداشت و کشاورز

 

فقیری بود به تنهای ی از آنها نگهداری وسرپرستی می کر د . یک روز که پیرمرد به مزرعه رفته بود تا محصولش را

داستان دنباله دار جذاب و خواندنی خاطرات دور فصل اول

وای خدای من چطور ممکنه ؟ بعد 6 سال !!! نه . امکان نداره ! چرا اینجا ؟ ...

 

ساعت 8 صبح بود ، داشتم ماشینو از تو پارکینگ درمیاوردم که دوباره دیدمش . بعد از گذشت 6 سال .

 

در ماشینو بستم و پیاده شدم ، می خواستم در پارکینگو ببندم ، تا درو بستم و برگشتم که سوار ماشینم بشم رو به روی خودم دیدمش ؟

 

فکر کنم چشمام اندازه یه کاسه گرد شده بود ! اونم داشت با تعجب منو نگاه می کرد . شاید نزدیک 5 دقیقه بود که محو هم بودیم . زندگیم تمام اون مدت مثل یه فیلم با سرعت زیاد از پیش چشمام گذشت !

 

زودتر از اون به خودم اومدم و با خشم سوار ماشینم شدم ، درو بستم و بی توجه به اون که داشت صدام می کرد پامو گذاشتم رو گاز و از خیابونای نزدیک خونه دور شدم .

 

به نزدیک ترین پارکی که سر راهم بود رسیدم . 

داستان دنباله دار زیبای خواستگار قسمت صحنه ی داخل مترو

فریبا و شهره واستادن و منتظرن که مترو بیا د. در ضمن دارن با همیدیگه صحبت می »

 

« . کنن. تو مترو یه عده خانم و آقا هم هستن. البته بیشتر خانما هست ن

 

فریبا : یه دختر ، کالا یا یه چیز فروشی نیس که بذارنش تو یه مغازه و براش مشتري بیاد

 

و اگه پسندیدش، ببره بزاره تو خونه ش!

 

مریم : منکه از این جرات آ ند ارم به بابام بگم من می خوام برم خواستگاري!

 

فریبا : پس حق انتخاب ما چی می شه؟! یعنی ما م حکومیم که همیشه انتخاب بشیم؟ 1

 

حق نداریم خودمون انتخاب کنیم؟!

قسمت 1داستان دنباله دار جذاب بازگشت چوپان

این جمله ای بود که یکی از بزهای گله .»! چیه این قد کتاب می خونی! چند صفحه اش رو بده به ما بخوریم «

 

بزرگ روستا به چوپان گفت؛ اما چوپان نفهمید. حق هم داشت. چون بز چند تا بَع بَع کرد و سرش را پایین

 

انداخت و رفت. یکی از گوسفند ها که ما به او می گوییم؛ گوسفند شماره 1، حرف بز را شنید و به گوسفند

 

بغلی اش یا گوسفند شماره 2 رو کرد و گفت:

 

- خیلی حرفِ!!! بهترین چمنای فصل بهار رو نخواهی و در حسرت چند ورق کاغذ پاره باشی!

 

گوسفند بغلی که خواست؛ گوسفند شماره 1 را سر کار بگذارد؛ جواب داد:

داستان چهارشنبه نحس(ازمجموعه بابا لنگ دراز)

چهارشنبه ي اول هرماه روز واقعا مزخرفی بود که همه با ترس و لرز منتظرش بودند با شجاعت تحملش میکردند و

 

بعد فوري فراموشش میکردند.

 

در این روز کف زمین همه جاي ساختمان باید برق می افتاد،میزو صندلی ها خوب گردگیري و رختخواب ها صاف و

 

صوف میشد.ضمن اینکه نودو هفت بچه ي یتیم کوچولو که توي هم لول میخوردند باید حسابی ترو تمیز

 

میشدند

حکایت جذاب و خواندنی زن بدکار و کفشدوز

روزي يك صوفي ناگهاني و بدون در زدن وارد خانه شد و ديد كه زنش با مرد كفشدوز در اتاقي دربسته تنهايند و با هم جفت شدهاند. معمولا صوفي در آن ساعت از مغازه به خانه نميآمد و زن بارها در غياب شوهرش اينكار را كرده بود و اتفاقي نيفتاده بود. ولي صوفي