داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان آموزنده « صادق يا بازیگر»

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژي زیادتري براي کار کردن داشته باشم،براي آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !یک روز رئیس او را خواست و براي آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...مرد هر وقت مطلب آماده براي تدریسنداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز براي کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !یک روز از پچ پچ هاي همکارانش فهمید ممکن است براي ترم بعد دعوت به کار نشود...

  • ADMIN
  • پنجشنبه 22 خرداد 1399
  • 29 بازدید

داستان  طنز « آرزوی سکته خفیف »

روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد.

زن گفت :....