داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان طنز و آموزنده « پیرمرد بازنشسته»

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدي در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و درآرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزي که در خیابان افتاده بود را شوت میکردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود.این بود که تصمیم گرفت کاري بکند.روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: "بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. 

برچسب ها

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

حکایت کوتاه طنز و آموزنده « پلنگ» عبید زاکانی

بازرگانی را زنی خوش صورت بود كه زهره نام داشت. عزم سفر كرد. از بهر او جامه‌ای سفید بساخت و كاسه‌ای نیل به خادم داد كه هرگاه از این زن حركتی ناشایست پدید آید، یك انگشت نیل بر جامه او بزن تا چون بازآیم، مرا حال معلوم شود. پس از مدتی خواجه به خادم نبشت كه:

داستان طنز و آموزنده «بهلول و مستخدم»

آورده اند که یکی از مستخدمین خلیفه هارون الرشید ماست خورده و مقداري از آن در ريشش ریخته بود . بهلول از او سوال نمود چه خورده اي ؟ مستخدم براي تمسخر گفت: کبوتر خورده ام . بهلول جواب داد قبل از آنکه بگویی من دانسته بودم و مستخدم پرسید از کجا میدانستی ؟

بهلول گفت: فضله اي بر ریشت نمودار است.