داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار و اجتماعی مزاحم همیشگی فصل سوم

اشک مثه رود از چشام پایین میومد آروم زیر لب گفتم:بله.

 

دوباره داد زد:نشنیدم؟؟؟؟؟

 

نگاش کردم و با نفرت گفتم:بله و بسمت اتاقم دویدم!

 

تا دو روز غذا نمیخوردم تا اینکه فکر فرار به سرم زد و ازونجا فرار کردم ...اما هیچ فایده ای نداشت نزدیک بود گیر مامورا بیافتم که اردشیر منو پیدا کرد ،اکیپ شادی کوچیک نبود یه باند بزرگ بودن که هر کثافت کاری ای که بگی توش میکردن!از ....بگیر تا مواد و مشروب و پارتی و قاچاق اعضا و دختر و مواد شنیده بودم که پشتشونم گرمه به کجا نمیدونم....